خانومه ناراحته، ایستاده داره به افق نگاه میکنه که آقاهه با سینی چای وارد میشه...

آقاهه به خانومش :

+ بیا حالا این چایی رو بخور.

_ نمیخورم.

+ بیا بخور، این چایی قند پهلو نیستا. قلب پهلوئه! 

 خانومه اومد  خورد چاییه رو.

 

 رمانتیکانه ی شیکی بود.

شیک و به موقع در لحظاتی مثل گذر کردن از یه چیز ای دوست نداشتنی مثل ”گذر از رنج ها“ 

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ |

این عکسی که تا الان دیگه خیلی معروف شده و خیلیا دیدنش و تعجب کردن و لابد خیلیا هم تعجب نکردن البته! منو یاد یکی از فانتزیای دوران بچه گیام انداخت

پایان هپی اِندانه ی کارتون زیبای خفته که پرنس و پرنسس وقتی به هم رسیدن و داشتن باهم میرقصیدن، بر اثر اختلاف سلیقه ی پریای مهربون ، مدام رنگ لباس پرنسس آبی و صورتی میشد؛ و یکی از آرزوهای من این بود کاش تا قبل از اینکه کتاب تو کارتون بسته بشه، اون پری سبزه هم یه بار لباس رو سبز میکرد، من ببینم

تازه آخرشم نفهمیدم وقتی کارتون تموم شد و کتاب بسته شد، لباس پرنسس صورتی موند یا آبی؟!

 خب هیچی دیگه، همچون فانتزی اتفاق افتاده و اونم بدون پری و چوب جادو. 

 حالا از این حرفا که بگذریم، شما لباس رو چه رنگی میبینید؟

در ادامه هم باز همون عکسه چون به باز شدن لینک بالایی مطمئن نبودم.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ |
من تا یه مدت پیش فکر میکردم پنج به علاوه ی یک(۱+۵) یعنی:  اون پنجه اونان، یکه ماییم! قراره بعد توافقم بشیم شیش به سلامتی…

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ |

اسفند باشد و زمستان مثلن، زمستان اهواز خاکی باشد، زمستان تهران بی برف! هوا ابری باشد و نباشد...

حقیقت این است که غمی به اندازه یک قورباغه ی پیرِ گنده ی قهوه ای رنگ  با کلی زگیل و خالهای زشت و سیاه در گلویم گیر کرده و  قور قور میکند...نه میتوانم تفش کنم و نه میتوانم قورتش دهم و نه حتی هضمش کنم!!!حضور نامبارکش، برایم عادی نمیشود تا بهش عادت کنم، به جد قصد دارد تا من را خفه کند و هیچ رقمه ول کن معامله نیست. نمیتونم برای هیچکس توضیح بدم که این غم قورباغه ای چقدر مرا آزار میدهد  چون قورباغه عجیبی است!

اسفند هر سال، یکی از بارهایی است که با قدرت و اقتدار و با فواصل کوتاه ؛ هی خود ِگنده و بی ریختش را باد میکند و با اعتماد به نفس بالا  و مثال زدنیی که ” بیا ببین من چه لُعبَتیم!” هنرنمایی میکند، نکبت! 

یازده اسفند هشتاد وشش، سعی کردم با ترفند ” گیلاس آلبالو شفتالو“ آنه ، یک جور ایی برایش دون بپاشم مثلن و کاری کنم شاید بیرون بیاید، اما نامبرده! نه تنها سنگر را خالی نکرد، بلکه روز به روز بزرگتر و فربه تر ، زشت تر و به روز تر شد. 

پوففففف...

واقعیت این است که هر چند وقت یکبار دچار ایست روحی روانی میشوم که از عوارض زندگی مستمر و نا مسالمت آمیز با همین قورباغه ی پدر قورباغه است!  

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ |

هر روز میدیدمش.  کار هر روزم شده بود گذشتن از جایی که اونم بود! اصن عاشقش شده بودم! عاشق یه لباس مردونه خاکستری مایل به سفید. خُب.... شایدم سفید مایل به خاکستری. از این دو یقه ای ها. یقه هفتی که زیرش یه یقه مردونه بود.

فروشنده ش با یه قد وبالای رعنا وقتی مکث و شک منو توی خریدش دیده بود گفته بود  ببین منو، اگه هم سایز من باشه، بهش میخوره! منم توی دلم گفته بودم برا خودم میخوام! اونم شاید شنیده بود و گفته بود: اصن این freeسایزها! ببر خیالت تخت باشه!

پرویی کردم و خریدمش!

وقتی تو خونه پروش کردم، بابا چپ چپ یه نگاه به من و لباسی که تو تنم زار میزد انداخت و پی اخبارشو گرفت. بهش گفتم بابا میخوای بپوشی ببینی؟ خیلی قاطعانه و غلیظ گفت: نعع

منم تاش کردم گذاشتم یه گوشه از کشوی لباسهایی که ” دیگه هیچوقت  نمی پوشمتون ولی شاید  بالاخره یه روز لازم بشه تا بپوشمشون! ”

... 

پ.ن :  نصفه س میدونم . ولی،  الکی مثلن من یه نویسنده م که وسط نوشتن داستانش ، افتاده مُرده! 

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ |
 

کاشکی میشد موسیقی رو با کلمات نوشت و بعد با خوندن اون کلمات شنیدش.

میشه؟

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ |

یه موقع هست که از فرط ناراحتی و غمگینی! احساس میکنی که الانه که قلبت از کار واسّه! اما  نمی واسه که!! میزاره یه روز خوب بیاد، در اوج خوشحالی و شادی از ته دلت،  یهو بدون راهنما و چراغ! میزنه رو ترمز ُ  وا میسّه!

نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ |
نقشه ی گنج! رو گذاشتم توی ادامه، همینطوری...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ |

یادتونه یه سری از درس و مشقامون توی مدرسه مناسبتی بودن؟ مثلن همین بهمن که میرسید، درسامون توی کتاب تاریخ یا فارسی، در مورد همین وقایع و اتفاقات بود.  یه جورایی برنامه ریزیشون خیلی ظریف و دقیق بوده ها، نه؟

بعد اون پسره بود توی کتاب فارسی یکی از سالای تحصیلیمون ! که من الان یادم نیست کدوم سال بود!! بعد متولد 57 بود، بعد داشت با مادر بزرگش صحبت میکرد، بعد مادر بزرگش در مورد خاطرات انقلاب و اینا باهاش صحبت میکرد، بهش میگفت که :آره تو همسن انقلابیو اینا...خب ؟!

 

هیچی میخواستم بگم الان ماشالا ماشالا 35 ساله شده و حتما برا خودش کسی شده و اینا

 

بعد کسی ازش خبری نداره دقیقا الان آیا؟! 

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳ |
اون آدمایی که بلدن برای زندگیشون برنامه ریزی کنن، جز آدمای خوشبخت محسوب میشن قطعن. قدر خوشبختیشونو بدونن لطفن.

نوشته شده توسط :) در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ |

نشسته بودم داشتم تلویزیون نگاه میکردم، دیدم صدای چرخش کلید توی در اومد و بعد یه خانوم و یه آقا وارد خونه شدن! با تعجب و ترس خودمو به جلوی در رسوندم و گفتم، شما چه جوری اومدین تو؟؟! این خونه ی ماست! خانومه با یه لبخند گفت نه عزیزم. مال ماست، کلیدم داشتم،  دیدی که!! بعد به آقاهه نگاه کردم که بیخیال دستاش تو جیب پالتوش بود و یه ابروشم داده بود  بالا! اومدم از پیشروی خانوم لبخند به لب، توی خونه جلوگیری کنم که یهو از خواب پریدم. نشستم سر جام و چند بار محکم چشمامو بهم زدم تا به مغزمم فرصت بدم که روشن شه! روشن شد و موقعیت رو امن و امان ارزیابی کرد. بنابراین دوباره خوابیدم.  دوباره دیدم که اون خانومه با اون لبخند اعصاب خوردکنش داره مانتوشو درمیاره و به آقاهه میگه که کفشاشو تو جاکفشی بزاره! عصبانی بودم و داشتم با عصبانیت میگفتم، میگم برید بیرون. شما اشتباه اومدید. این خونه ی ماست. خانومه با همون لبخند مزخرفش اومد طرفم و چند تا ضربه محبت آمیزانه! به گونه م زد و گفت، حالا مال ماست! بعد من شک کردم و با خودم گفتم پس من دارم اینجا چه غلطی میکنم!! که دوباره از خواب پریدم! 

این دفعه اما به ساعت که نگاه کردم، دیدم شش صبحه. با اعصاب مگسی پا شدم تا هم دست وصورتم رو یه آبی بزنم، هم کتری رو بزارم روی گاز. داشتم میرفتم توی آشپزخونه و با حرص باقی مونده از خواب آشفته ی دیشب، یه نگاه به در واحد انداختم. چشمام به اندازه ی یه نعلبکی گشاد شد از اون چیزی که دیدم! در باز بود. یعنی جفت بود ولی باز بود. تمام شب گذشته در باز بوده:-/

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲۷ دی۱۳۹۳ |
با بوی شدید نه چندان خوشایند، از خواب بیدار شدم، دیدم علاوه بر بو، صدای گاز دادن یه ماشین که هی داره زوزه میکشه هم میاد. بوی لنتش بلند شده بود و خیلی هم زیاد بود. رفتم از پنجره نگاه کردم، دیدم یکی از این ماشینای بزرگ (هجده چرخ؟!) توی سر بالایی خیابون گیر کرده، نمیکشه بره بالا یا نمیدونم چی، خلاصه هر چی بود بوی لنتاش دراومده بود. ساعت دو ، دو و نیم بود. منم حس شهروند دوستیم گل کرد، ساعت دو نصف شب با خودم گفتم الان من با کدوم ارگان تماس بگیرم تا اون بنده خدا رو از اون وضعیت نجات بدم! زنگ زدم ۱۱۰

طفلک اونم مثل من گیج بود، شرح ماوقع که دادم بهم میگه گوشیو بهش بده ببینم مشکلش چیه!!!

میگم آقا جان من دارم این گزارشو از پشت پنجره ی اتاقم برات میگم، چه جوری گوشیو بدم به راننده:-/

بعد برای اینکه خیالم رو راحت کنه بهم گفت که نگرانش نباشم و اگه مشکلی باشه، خودش بهتر میدونه چطوری حلش کنه و برام آرزوی شبی خوش کرد و منو بخدا سپرد:|

هیچی دیگه، نتونستم برای اون آقاهه که از بوی لنت ماشین نازنینش از خواب بیدار شده بودم کاری کنم. 

بعد صبح به این فکر کردم که کلن این اتفاق ربطی به پلیس نداشت نه؟؟ خداییش خیلی خوب برخورد کرد نصفه شبی!

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ |
 

کارهایی است که آدم می تواندانجام دهد و کارهایی که دلش میخواهد  بتواند انجام دهد، به اولی میگویند توانایی و به دومی آرزو، اولی از جنس واقعیت است و دومی از جنس خیال.

کانالی این دو دنیا را به هم وصل میکند که اسمش محک است. آدم از بین آرزوهایش آنهایی را که فکر می کند به قلمرو توانایی هایش نزدیک تر هستند برمی دارد و در دنیای واقعی محک می زند، یا شکست می خورد و آرزو را سر جایش میگذاردیا موفق می شود و آرزو را به قلمرو توانایی هایش می آورد.

کانال محک را باز نگه دارید، اگر مسدود شود آرزوها یا می میرند یا به توهم تواناییتبدیل مشوند و دومی البته خطرناک تر است.

 

+ یکی از ضمیمه های همشهری جوان چند سال پیش!

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳ |
چند سال پیش(مثلن بین سالهای ۶۸ تا ۷۰ احتمالن) یک فیلم سینمایی مزخرفی برنامه ی کودک پخش میکرد که فضای بسیار غم انگیزی داشت و در مورد یه دختر دانش آموز  _ دبستان بود لابد _ با مانتوی سرمه ای و مقنعه ی سیاه! ایشون همش نمره هاش تک رقمی می شد و توی کارنامه ی هر ثلثش کلی تجدیدی داشت و همیشه ناراحت بودن همه کلن! بعد یه بار انگار مامانش بهش گفت توروخدا دیگه تجدید نشو و دختره قول داد که درس بخونه و یه بار سر سفره ی صبحونه ، صبح امتحان، به مامانش گفت: کاشکی زرنگی هم قرص داشت، میخوردی زرنگ میشدی ، امتحان میدادی، قبول میشدی!

 

هیچی دیگه، با این مقدمه چینی! خواستم بگم کاشکی زرنگی هم قرصی داشت که وقتی میخوردی، زرنگ میشدی، هوشیار میشدی، سرزبون دار میشدی، کار بلد میشدی، همه چی تموم میشدی، خوشگل میشدی حتی!!!!!!

 

پ.ن: اون دختره توی امتحانای شهریور بگمونم، قبول شد، بعد موقع کارنامه گرفتن همش استرس داشت و دستاشو جلوی صورتش گرفته بود. معلمش بهش گفت: فلانی( فامیلیشو گفت فک کنم) آفرین، قبول شدی امسال:))))) تا خود خونه با خوشحالی ، کارنامه به دست می دوید و داد میزد، قبول شدم ، قبول شدم.

پ.ن بعدی: درسته فیلم هپی اند شد ولی نمیدونم چرا فضای فیلم کلن ناراحت کننده بود! یکی این فیلم و یه فیلم دیگه مثل همین با غصه فراوون توی ذهنمه همیشه! چی بودن اون موقع ها میزاشتن برا ما!!؟؟!

پ.ن مهم: من الان قرص زرنگی میخوام با تمام ویژگی های که گفتم. مممم...حوصله ی آدمم زیاد کنه در ضمن 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ دی۱۳۹۳ |
من اصرار داشتم که اون یکی همسایمون که همیشه خدا کلاهش با بقیه همسایه ها تو همه دوتا پسر داره ولی خانوم همسایه میگفت، من که سی ساله ساکن اینجام مطمئنم که یه پسر داره!

من میگفتم این پسر جدیده! که من دیدم، هم مسن تر به نظر میاد، هم مودب تره،  هم قدش بلند تره، خانوم همسایه میگفت، والا ما که روزی مودبی به این پسر ندیدیم! تازه قدش هم بلند نیست، فقط چند وقته موهاشو رنگ نکرده لابد!

خب تنها نتیجه ی ممکن از عملیات شناسایی اون پسر جدیده! توی خونه اون همسایه هه که همیشه با همه دعوا داره این بود که پسر محترمش ظاهرا تصمیم گرفته تغییر رویه بده و مثل انسانهای متمدن با بقیه برخورد کنه! و برای همین عاقل تر و مودب تر بنظر میاد. 

ولی مسئله ای که هنوز حل نشده قد ایشونه که بلند تر شده ظاهرا! 

من همینجا این دستاورد علمی رو به ثبت می رسونم. مؤدب ها، قد بلند تر به نظر می رسند.

 

  

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۷ دی۱۳۹۳ |
«....من فهرستی از مشخصات مورد نظرم را ردیف کرده بودم وامیدوارم بودم چنین کسی پیدا نشود.

فرد مورد نظرمن می باید از من بلندتر باشد، ورزشکار و ریاضیدان باشد، حداقل سه زبان بداند، موسیقی بنوازد، با ادبیات یونان و فن دریا نوردی آشنا باشد و آداب معاشرت درباری را بداند. این ها حداقل شرایط من بود!...

...راستی یادم رفت بگویم .یک شرط دیگر هم دارد.او باید حیوانات و بخصوص میمون ها رادوست داشته باشد؛ برایش مهم نباشد که میمونی در پای تخت ما بخوابد!...»

 

 

+ عشق ها و خاطرات کلئوپاترا /مارگارت جورج / کامیار جولایی

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۴ دی۱۳۹۳ |

این اولین پاییزی بود که منتظرش بودم و دوست نداشتم که تموم شه و احساسم یه جور دیگه ای بود بهش کلن، و از این که داره تموم میشه حس غم بهم دست داده، و همه ی این ها هم دلیل خاصی نداشت.

این سی امین یلدایی که من درکش نکردم و دلیل تبریک شب یلدا هم هیچوقت درک نمیکنم و کلن هیچ حس شورانگیزی نسبت به شب یلدا نداشتم تاحالا.

 

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲۹ آذر۱۳۹۳ |

 

دارم کتاب می خونم، ولی حواسم پی این بویی که حسش می کنم. دستام بوی پیاز و گوشت میده! آخه گوشت و پیاز رو با دستم ورز دادم. بدون دست کش! الان که ساعتی چند از ناهار خوردن گذشته و سفره جمع شده و من نشسته م دارم کتاب  می خونم، هی بوی دستای مامانم زیر دماغمه! 

بوی دستای مامانم با طعم دیکته!  داره بهم دیکته می گه و من همینطوری که نشستم هی کله مو می برم نزدیک دستای مامان که کتاب دستشه، بعد هی بوی گوشت و پیاز دستای مامانُ بو میکشم.

 

اما یه چیزیش کمه انگار. بوی دستای خودمو میگم، مثلا انگار یه ادویه ش زیادی یا کمه! یا سهم پیاز به گوشتش کم و زیاد شده! یا... نمی دونم این وسط یه کم و کسری توی این "بو" حس می کنم.  بوی گوشت و پیاز دستمو میگم!

 

بعد داشتم فک می کردم همراه بوی دستای مامان یه چیز دیگه هم هست که توی بوی دستای من نیست! گوشت و پیاز دستای مامان یه بوی خیلی خیلی خیلی خوب داشت که مال من نداره!  این وسط اون دیکته هم جاش خالیه البته...

اما همش دارم به این فک می کنم که بوی گوشت و پیاز دستای مامان چرا از بوی گوشت و پیاز دستای من بهتره! خوشبو تره! حتی خوشمزه تره؟!!

 

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۳ |

 

اکرم با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد، گفت تو واقعن برادر نداری؟ شونه هام رو دادم بالا و گفتم نه،  مگه مهمه؟ بعد تعجبشو همچنان ادامه داده بود  و گفته بود: پس شبها آشغالاتون رو کی میزاره دم در؟؟!  بعد کلی بهم برخورده بود و همش فکر میکردم چه توهین بزرگی به برادرا روا داشته الان و با خودم فکر کرده بودم که چقدر فداکارانه دارم وظیفه ی برادر نداشته م رو انجام میدم.

 

 

فرزانه داشت با هیجان از محسنات دوست پسر جدیدش تعریف میکرد که چقدر همونیه که دلش میخواسته، بعد سحر ازش پرسیدبود چطوری و کجا همو دیدین، فرزانه گفته بود: وقتی آشغالا رو میبردم بیرون ، اونم همون ساعت آشغالا رو میووورد دم درُ! دیگه بعد چند شب  شروع کردیم با هم حرف زدن و ...، بعد من با هیجان گفته بودم ، اااا فرزانه؟ تو مگه برادر نداری؟!! و با خودم فکر کرده بودم مردم چه شانسای عجیب غریبی دارن!!

 

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۸ آذر۱۳۹۳ |

 یه موقع هایی دوست دارم مغزمو از تو کاسه ی سرم در بیارم، بگیرم زیر شیر آب، تمام این شیاراشو خوب خوب با یه مسواک بشورم :/  

نوشته شده توسط :) در جمعه ۷ آذر۱۳۹۳ |

  

داشت بهش میگفت بازم با دمپایی رو فرشیای من اومدی بیرون هاا! حواست کجاست، حالا که رفتیم خونه باهاشون داخل نیا تا بشورمشون.

دختره دستشو برده بود جلوی دهنش و ریز خندیده بود و گفته بود، ای وای! اصن حواسم نبود ببخشید.

خانومه که رفت توی مطب، دختره گفت: چقدر سخت میگیره، وسواس داره کمی!

بعد تعریف کرد که از فلان جا که نزدیک یه ساعت تا اینجا راهه اومده و پیش این خانومه کار میکنه، فلان قد حقوق میگیره تا فقط پیشش باشه و باهاش همراهی کنه و صحبت کنن و اینجور چیزا، همه ی کارا رو هم خود خانومه انجام میده، مثلن غذا میپزه و جمع وجور میکنه و ...

ماهی دو سه روز هم مرخصی داره تا بره خونوادشو ببینه و برگرده، بعدش دوباره ریز خندید و گفت که حقوقش از حقوق یه مهندس فلان هم بیشتره و خوشحال بود که درس نخونده حقوقش با یه درسخونده برابری میکنه مثلن و هی هم تاکید میکرد روی این مسئله.

 

+ اینکه آخر هر ماه یه حقوقی بابت مصاحبت با یه نفر داشته باشی که هیچ سنخیتی باهم نداشته باشین، نمیدونم!! فکر میکنم خیلی هیجان انگیزه. 

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۲ آذر۱۳۹۳ |
 

شما شعله ی یه شمع رو ( کبریت هم قبوله مثلن) برای اینکه بخواین خاموشش کنید، چطوری فوت میکنین؟ با لُپ پُر باد فوت میکنید؟ 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۳ |

 

 بچه های دیگه رو نمیدونم. توی خونه ی ما و از بین بچه های خونه ی ما، من خودم انشاهامو مینوشتم. برای کسی هم نمیخوندم که اشتباه های احتمالیش ویرایش بشه مثلن. مستقیم میبردم سر کلاس تا قرعه ی بدشانسی به نامم بخوره و برم بالای کلاس و انشامو بخونم. نمیدونم چرا اونموقع ها انگار زنگ انشا، زنگ منحوسی بود! مثلن پیش میومد که دو نفر عین هم نوشته باشن. بعد سر کلاس میشدن اسپند رو آتیش! هی دعا و نذر و نیاز! که خدا کنه یکدومشونو صدا کنه امروز. 

 یا بدتر از اون وقتی بود که کسی انشا ننوشته بود، وقتی صداش میکردن، دفتر یکی رو از زیر دستش میکشید و میبرد که بخونه!

مثلن یه بار مونا دفتر منو برد، داشت همه چی خوب پیش میرف که رسید به یه کلمه ای که نتونست بخونتش. معلممونم دفترو نگاه کرد و دید مال کس دیگه ایه. هم به مونا یه نمره ی منفی داد، هم به من :/

بعدش مونا دفترو پرت کرد جلوم و گفت: با اون خطتت! بی شعور!

تازه خطم خیلی هم خوب بود.:(

یه بار نمیدونم تیتر موضوع انشا چی بود که من داشتم یه دختر عموی خیالی رو توصیف میکردم. در واقع من چندین تا دختر عمو داشتم ولی دختر عموی توی انشای من ، دختر عموی یکی دیگه بود لابد!

با حرارت داشتم میخوندم که؛ دختری با چشم های قهو های روشن و درشت، ابروهایی پیوسته و صورت گرد ، موهای خرمایی و پوست جوگندمی!! معلممون ابروهاشو داد بالا و گفت دوباره بخونم و من  فکر کردم که حتمن فهمیده که این دختره، وجود خارجی نداره و دختر عموی من نیست اصلن! 

دختری با چشم های قهوه ای و درشت، ابروهای پیوسته و صورت گرد، موهای خرمایی و پوستی جوگندمی! ...

بعد اما این دفعه با لبخند جمله رو قطع کرد وگفت: پوست گندمی. به پوست میگن گندمگون! 

جو گندمی به موهایی میگن که سیاه وسفید با هم قاطی شده.

و من خوشحال بودم از اینکه اون روز دختر عموی خیالی من لو نرفته.   

و خوشحالتر برای صاحب گالری خطاطی که گالریش روبه روی ایستگاه سرویس مدرسمون بود. چون فهمیدم که موهاش سیاه و سفید نیستن! بلکه جوگندمی هستن! خیلی هم شیک.


برچسب‌ها: زنگ انشا
نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۱ آبان۱۳۹۳ |


سه شب بستری بودن توی بیمارستان دوباره به من ثابت کرد که تحصیلات خیلی عالیه هم حتی ! الزاما به معنی شعور و شخصیت نمیتونه باشه؛ و اینکه یادم افتاد دارم جایی زندگی میکنم که اخلاق و معرفت روز به روز کمرنگتر از گذشته میشه.

متاسفم از اینکه من به عنوان یک دختر باید مثل یک شئ تا هزار سال! تحت مالکیت یه نفره دیگه باشم تا بتونم سلامتی و درمان خودم رو پیگیری کنم و طبق این قانون، صاحب من! اگر دلش نخواد! منم نباید بخوام .

   و متاسفم که حس وطن پرستانه م داره  روز به روز کمرنگتر میشه و دارم به انواع و اقسام راه های در رو فکر میکنم تا زمان بستری احتمالی بعدی توی هیچکدوم از بیمارستانای کشور کوروش بزرگ نباشم.


پ.ن: یک پنجره گنده با یک منظره ی بی نظیر از آسمون این سه روز ( از شنبه تا سه شنبه) با اون ابرای خوشگل و هوای دیوونه ی حالی به حالی پاییز بود که محیط مزخرف بیمارستان رو قابل تحمل کرده بود. با موبایل اونم از پشت پنجره که نمیشه اون همه قشنگی رو ثبت کرد. الانم که عکسا آپلود نمیشن نمیدونم چرا. اما توصیه میکنم که آسمون پاییز رو از دست ندین و هر از گاهی به صورت زنده و با کیفیت اچ دی،  چشمای نازنینتون بهش نگاه کنید.



نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۴ آبان۱۳۹۳ |
 

یه تصویر پرنگ از پاییز توی ذهن من،توی یه خیابون توی مشهد، روبروی آزمایشگاه خاک شناسی و زیر یه درخت طلایی رنگ چنار جامونده. تا الانم هیچ کدوم از پاییزا به گرد پای پاییز اون روز نرسیده هنوز. 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ |

 

 صبح یهو یه خانومی توی خیابون جلوم سبز میشه و بهم میگه موهاتو بُکُن تو، اومدم موهام که البته بیرونم نبودن به اون حد رو بیشتر بپوشونم مثلا؛ دستمو میگیره، میگه: نهههههه، شوخی کردم. گفتم یعنی مواظب باش اون جلو اسید نپاشن روت! ما زنا خیلی قوی هستیم!!

بعد از ظهر یه آقایی وایساده همون حوالی،  هی جلوی خانوما رو میگیره، میگه خانوم موهاتون رو بکنین تو؛  بعد ادامه ی مسیر بدین!! 

فکرکنم خدا توی خلقت بعدی؛ باید یه فکری برای موهای سر خانوما بکنه. بشر !! با این معضل نمیتونه کنار بیاد یقینن:/

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ |
 

غم ها این روزها، فقط راه ورود رو بلدند، کنگر خورده اند و لنگرشان را جمع  نمی کنند :/

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۳۰ مهر۱۳۹۳ |
 

پاییز یعنی شرشر بارون

صدای ناودون...

روی درختا، زردی برگا....

نه اینکه ما اینجا خفه شدیم از خاک و از گرما...

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۸ مهر۱۳۹۳ |

اینا که هی می نویسن ده تا از کتابایی که تاحالا خوندن و اینا رو بیان بگن، حالا منم می خوام بگم

یکی از کتابایی که همیشه توی یادمه و همیشه حتی الانم بازم می خونمش و بازم دوسش دارم کتابیه که در دوران نوجوانی خوندم به اسم " سالومه و خرگوشش" نوشته ی فریبا کلهر که کلن برای گروه سنی همون موقع هم بود. ضمیمه ی مجله ی سروش نوجوان که من اون موقع باهاش مشترک بودم. اون قسمت رو از مجله جدا کردم و هنوز دارمش و هنوزم می خونمش هر از چند گاهی. کلن هدف ایشون از نوشتن این رمان هم یاد دادن نوشتن به نوجوانها بوده مثل اینکه. اخیرا هم که از ایشون کتابای دیگه ای چاپ شده که من یکی دو تاش رو خوندم و بقیه رو هم به دلایل کاملا واهی! هنوز نخوندم. "شروع یک زن" و "پایان یک مرد" رو که خوندم مثل "سالومه و خرگوشش" برام نبودن ولی خوب چون نویسنده ی نوستالوژیکی بود برام، گفتم بخونم ببینم چی میشه! آهان، همون موقع هم یه رمان نوجوان دیگه " هوشندان سیاره ی اوراک" رو هم از ایشون خوندم بازم مثل سالومه اینا! حال نداد.

بعدی: "تاک، خانواده ای با عمر جاویدان" (نویسنده: ناتالی ببیت , مترجم: نسرین وكیلی)این هم رمان نوجوان بود و انتشارات صدا و سیما.( همون سروش میشه؟!) قشنگ بود. به نظرم که خیلی هم بزرگونه بود. الانم اگه دستم برسه بازم می خونمش

 "کلیدر" محمود دولت آبادی که همیشه توی کتابخونه به من چشمک میزد و من محلش نمیزاشتم و بعد که خوندمش فهمیدم چه قدر بی ادب بودم که بهش محل نمیزاشتم!

"عشقها و خاطرات کلئوپاترا " رمانی از مارگارت جورج و ترجمه ی کامیار جولایی. یه رمان تاریخی در مورد یکی از شاهزاده های مصر با تعداد صفحات خیلی خیلی زیاد. چیزی حدود نهصدو خورده ای. بطوریکه دست گرفتن کتاب یکی از مشکلات من برای خوندن این کتاب بود. به نظرم بهتر بود مثلا جلد جلدش میکردن نه همش یه جا! مثل کلیدر.

"من درخت بیدم, نه درخت سیب" نوشته ی تهمینه مظفری - راوی یه دختر جوونی به نام رویاست که توی بیمارستان بستریه و با بیماری سرطان مبارزه میکنه. نرم و آهسته و پیوسته س.

 "عشق ها و اندوه های ژوزفین" نوشته ساندرا گولاند ، ترجمه ی ارغوان جولایی . رُز یه دختر چهارده ساله با یه سرگذشت عجیب. بگم رز کیه؟ بگم؟؟ بگم؟

داستانی زیبا از زندگی ملکه ی بزرگ فرانسه. ژوزفین بوناپارت!

کلن بعد از خوندن این رمان فهمیدم من به هر چی که به شوهر رز ربط داشته باشه علاقه دارم. فکر کنم شوهر رز یکی از شخصیتای تاریخی مورد علاقه ی منه! البته هنوز مطمئن نیستم.

همین جا هم بگم یه کتابی که خوندنش تو دلم مونده و یه روزی باید بگیرم بخونمش، "سایه عقاب" نوشته ژان دنکور به ترجمه مرحوم ذبیح الله منصوری که بعداز سالها که توی کتابخونه بهم چشمک میزد و من محلش نزاشتم، ناپدید شد!!

 "خاطرات پراکنده" گلی ترقی، ساده و روان و ملموس.خیلی دوسش داشتم.

"شما که غربیه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی که دیگه نیاز به معرفی نداره قطعن!

" کیمیا خاتون " نوشته ی سعیده قدس. داستانی از شبستان مولانا. کیمیا دختر کراخاتون  از همسر متوفایش محمدشاه ایرانی است که پس از مرگ همسر به عقدازدواج مولانا در آمده و وی نادختریش را به زنی شمس داد...نمی دونم چرا کمی غم انگیز بود برای من این کتاب. 

"عطر سنبل عطر کاج" فیروزه جزایری دوما

سری کتابهای تاریخ ترسناک( انقلابهای پر هیاهو، امپراطوری بی خرد بریتانیا، جنگ وجیع جهانی اول، جنگ وحشتناک جهانی دوم، انقلابهای فرانسه، آمریکا) نوشته ی تری دیری و ترجمه ی مهرداد تویسرکانی. فکرمیکنم برای گروه سنی الف و ب باشه ولی خب چون اطلاعات تاریخی رو به صورت طنز بیان کرده برای من مفید بود. البته کتاب جنگولک بازی زیاد داره و هی مدام باید تو دستت بچرخونیش. فکرکنم چرخوندن کتاب توی دست نوجوانها براشون جذابیت داره! 

"تپه های بادگیر" امیلی برونته/ " صد سال تنهایی" و " همه ی دلبرکان من" گابریل کارسیل مارکز  هم چون به صورت الکترونیکی! خوندم چشمام در اومد ولی ارزششو داشت.

 

پ.ن: یکی ازدلایل واهی که باعث شد کتاب بعدی فریبا کلهر رو نخرم، اسم کتابی بود که قرار بود بخرم! شوهر عزیز من! نمی دونم واقعن چرا؟!!

پ . ن بعدی: یه سری کتاب صوتی هم گوش دادم اخیرا! خواستم اطلاع داده باشم. همین

 

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲۶ مهر۱۳۹۳ |

هر عضو جامعه هم مانند هر فرد حقيقى، نيازمند ديده شدن، محبت و احترام است؛ هر كس، وقتى احترام نبيند و با او طورى رفتار شود كه دريابد «بود و نبودش يكى است»، احساس «كَس بودنِ» خود را تدريجاً از دست داده، به حسّ مخرب «چيز بودن» مى رسد و خود را هم ارز و هم وزن «چيز»ها مى بيند؛ وقتى «كَس»، «چيز» شد، دركى از بى احترامى و خُردى او را دربرگرفته، بر پايه بى شخصيتى و رها از قيود شريف انسانى، دريافت ها و رفتارهاى او، متناسب با شأن و مقام «اشياء» بروز مى كند و چون اين روحيه و نگاه در جامعه شايع و غالب شود و مزيد بر پستى چيزها، با عنصر «اختيار» كه مخصوص انسان است، هم نشين شود، اين را هم در استخدام «چيزى» و «چيز»بودن درمى آورد، شيب جاده كمال را رو به قهقرا مى كَند و معدّ و زمينه ساز ترقى معكوس مى شود كه دستاوردى است شوم و خردكننده و ننگ!

در ديگرسو اما اگر هر يك از ما در تعامل و در ارتباط با هم نوعان، نهادهاى دولتى و غيردولتى، افراد بزرگ و كوچك و حقيقى و حقوقى طورى رفتار كنيم يا موضوع رفتار و معامله قرار گيريم كه حس شريف «محترم بودن» و «به حساب آمدن» را دريابيم، با لذت بردن از آدميت خود، از آرامشى برمى خوريم زاينده، لطيف، دوست داشتنى و معرفت زا؛ خودمان، جایگاه خودمان، تعريف از زندگى، معناى آن، رسالتمان در زندگى، تعريف و معناى انسانيت و در نتيجه مقام هم نوعانمان را مى شناسيم و مى رسيم تا در اين بستر آرام، درك كنيم و بر پايه آن به تكامل و كمال شايسته و رشدى الهى بيانديشيم و نه تنها خودمان سر به راه رستگارى بداريم، بلکه براى ديگران هم مايه و ياور رَستن و رُستن باشيم و آن گاه خوش حال باشيم و مصون از پريشان حالى و هزار دنباله ديوانه آن. 

«به آن چه خوانديد، مكرر و عميق، فكر كنيد!»

نوشته ی : علی درستکار

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۶ مهر۱۳۹۳ |
 
مطالب قدیمی‌تر