باید یه چیزی اختراع بشه، بعضی بوها رو ضبط کرد مثلا

و  به اشتراکشون گذاشت مثلاتر!

اسمش گذاشت:  بوایسناگرام

 

+ چند وقت پیش یه وبلاگی بود، در مورد همه ی بوهایی که می فهمیم. گمش کردم، خعلی خوب بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۴ساعت 20:21  توسط :)  | 

 

زندگی جاریست...

.

.

شایدم خواهر شوهره...

هر چی که هست، از خونواده ی شوهره! چون خیلی رو اعصابه

 

پ.ن: در موارد نادری، در شمایل باجناق هم مشاهده شده، اما هنوز دانشمندا نتونستن ثابتش کنن و در حد فرضیه باقی مونده

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۴ساعت 10:28  توسط :)  | 

  

من امروز به یه نتیجه مهم رسیدم.

اینکه یه موقعی آدم  به کمک احتیاج داره، اونم در بدیهی ترین مسائل ممکن. اون وقت یه نفر باید باشه که وسط این مشکلات پای خدا و پیغمبراشو نکشه وسط و واسطه شون نکنه و خلاصه پاست نده به کائنات! یه آدم موجود و حقیقی باید باشه که با حضور فیزیکی و معنویش به یه سری چیزا دلگرم و مطمئنت کنه. وقتی بهت میگه:  نترس ، انقدر تو صدا و لحنش صداقت و اقتدار باشه که  بهش  اعتماد کنی  و دیگه نترسی. میدونی؟ نترسیدن خیلی خوبه. نترسیدن در پی اعتماد به دست میاد دیگه؟ پس اعتماد کردن باید از نترسیدن بهتر باشه. پس باید یکی باشه که بشه بهش اعتماد کنی، تا نترسی. بعد از اعتماد کردن و نترسیدن ، نوبت فراموش کردنه. پس باید معجزه کردن هم بلد باشه. معجزه ی فراموش کردن خاطرات بد. خاطرات آزار دهنده.

جایی خوندم که برای فراموش کردن هر خاطره بد نیاز به یک خاطره خوب در همون زمینه هست. گفته بود که این جایگزینی  مبنای علمی داره حتی. ” یک بخشی از حافظه، آمیگدالا نام دارد که همیشه آخرین احساسات عمیق افراد را در مورد هر واقعه ای ثبت می کند و در موقع مواجهه باعث ایجاد احساسات منفی یا مثبت می شود. مثلا اگر یک نفر که دل شما را شکسته و ناراحتتان کرده از عطر خاصی استفاده می کرده، حالا هرجا آن عطر باشد همان احساسات منفی برمی گردد. اگر عطر را در یک محیط متفاوت و آرامبخش استشمام کنید، کم کم احساس آرامش را تداعی می کند.“

حالا نوبت خاطره سازیه؟ خاطرات خوبی که قراره جای خاطرات بد رو بگیره؟ هه!

 

(((در اینجا اون دکتر معروفی!  که همیشه توی فیلما از توی اتاق عمل میاد بیرون، میاد بیرون و در حالی که با تاسف سرشو به چپ و راست تکون میده میگه: متاسفم! خاطره های بد، خاطره های خوب رو پس زده! حتمن جنس اون نفر قابل اعتماد ، چینی درجه سوم بوده! برید فقط دعا کنید ، شاید معجزه اتفاق بیوفته!)))

 

+  به قول دوستی، به چیزی شبیه معجزه و تعداد بسیااااار زیادی خاطره ی خوب درجه یک جهت جایگزینی تعداد  زیادی خاطره ی بد نیازمندیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۴ساعت 10:43  توسط :)  | 

امروز اتوبوس و ون گشت ارشاد توی خط ویژه باهم جر و بحث کردن. و راننده ی اتوبوس بهشون گفت: پدر هاپو!( الان مثلا از بار بی ادبی کلمه کاهیدم!) بعد من هرچی خواستم با خودم نچ نچ کنم، بگم وای چه راننده ی بی ادبی، و از هر زاویه ای که به قضیه نگاه میکردم، میدیدم حق با اتوبوسمون!! بود.

پلیسه فقط هی چشماشو به طرف اتوبوس و راننده شو مسافرای کنسرو شده ش،  می درید!

دختره ای که داشتن باهاش ارشاد گونه برخورد میکردن! مثل چی داشت اشک میریخت، اینو‌خانومه بغل دستی من گفت البته، چون من تمام مدت زل زده بودم به چشمای پلیسی که داشت به راننده ی اتوبوس میگفت باید اتوبوسو از جایی که رد نمیشه، رد کنه!

پ.ن: ارشاد کننده ها ولی همه آقا بودن.  خانوم ها از ارشاد کردن انصراف داده اند آیا؟

پ.ن: داشتم فکر‌ میکردم چقدر بده مسئول امنیت آدمای یه جایی احمق باشه.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۴ساعت 19:36  توسط :)  | 

 

کائنات جان!

شما دچار فقدان مقدار قابل توجهی شعور هستید!

خواستم اطلاع داده باشم تا بدانید.

با تشکر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۴ساعت 20:3  توسط :)  | 

 

دل به دل راه داره رو کی اولین بار اختراع کرد؟

نداره! دل به دل راه نداره. کانالش خراب شده. گرفته، نمیدونم چی شده، ولی راه نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۴ساعت 22:13  توسط :)  | 

 

یکی از خوانندگانی که از نظر من صدا و تصویرش با هم جوره! علی رضا عصاره. هر چند من در صورت کلی دوست ندارم چهره های خواننده ها رو ببینم! که معمولا میبینم!! 

بعدش توی هر شعر و ترانه ای یه سری از قسمتاش هی تو کله ی آدم بولد میشن، که معمولا ربطی به کل اون متن نداره. نه؟

 

      کلیک

+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۴ساعت 23:6  توسط :)  | 

 

دلم یک خبر خوب می خواهد ... از آن خبرها که دل را بلرزاند ... از آن خبرهای ناب که این روزها جایشان در زندگی ام خالی ست.

دلم می خواهد یکی در بزند ... بی توجه به نگاه پرسشگرم نامه ای به دستم بدهد و برود.

نامه پر باشد از خبرهای خوب ... از گلبرگ های گل سرخ ... از عطر بهار نارنج.

روی کاغذی سفید ... با حاشیه ای از پیچک و یاس، که پیچیده باشد به لبه ی کاغذ،... و قد کشیده باشد تا آسمانی که برفراز آن اتفاق عجیب، سایه انداخته.

کسی با خطی آشنا، تمام دلش را در واژه ها جا گذاشته باشد ...تا برایم بنویسد که هنوز گاهی دلتنگم می شود... و چند شب پیش در رویایش قدم زده بودم .... و رنگ چشم هایم را هنوز از یاد نبرده است.

گاهی فقط کافی ست که منتظر باشی ... حتی اگر هیچ قاصدکی از پشت پنجره ات رد نشود ... اگر تمام پستچی های جهان نشانی خانه ات را فراموش کرده باشند ... و جوهر خودنویس کسی که منتظرش بودی، قبل از نوشتن نامه ای برای تو، تمام شود.


برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۴ساعت 11:24  توسط :)  | 

 

بوی گل مریم فضای اتاق رو عطرآگین کرده، امیدوارم تا صبح خواب بهشت ببینم...البته اگه بتونم بخوابم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ بهمن۱۳۹۴ساعت 23:31  توسط :)  | 

 

با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم.

آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد، این است که: "به چه قیمتی عادت می کنیم؟"

 

+  دخمه - ژوزه ساراماگو


برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  سه شنبه ۶ بهمن۱۳۹۴ساعت 20:36  توسط :)  | 

 

خیال مرا شانه می کنی؟ 

پریشان است.

 

افشین صالحی

+ نوشته شده در  سه شنبه ۶ بهمن۱۳۹۴ساعت 9:48  توسط :)  | 

 

 

گفت چه مدلی؟

گفتم کوتاه.

گفت چقدر؟ 

گفتم خیلی.

 

گفت حیفه که ، دختر باید...گفتم، نه . حیف نیست. اجبار و الزام نیست، وقتی که حسش نیست.

چند ماه بعد، همش چند سانت بلند شده بودن که دوباره رفتم، گفتم کوتاهه کوتاه و گفت حیفه! دختر باید موه ا  ‌... گفتم، نه ، نباید‌... باید و نبایدی نیست وقتی حالش نیست.

دفعه بعد، گفتم کوتاهه کوتاه! گفت حیفه، دختر و موهای.‌‌‌‌...

خانوم اونور سالن گفت: وقتی حسش نیست، حالش نیست، دختره مو میخواد  چکار؟!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ بهمن۱۳۹۴ساعت 12:6  توسط :)  | 

من عروس شدم!

 

به محض روشن کردن گوشیم اولین پیامکی که جلوم باز شد همین یه جمله ی سه کلمه ای بود. شکه شدم!

 

همون بهاره ی مسخره ی دانشگاه که دکترای مسخره بازی داشت! همونی که میومد ژتونای منو دو برابر قیمت! برای دوست پسر قوزمیتش میخرید! همونی که دکتر کریمی ، استاد بزرگوار ریاضیات محض! رفیق فابریکش بود! وقتی اداشو در می اوردم تهدیدم میکرد و میگفت بهش میگم! ترم دیگه هم مهمون خودشی! همون که یه کاری کرد آخرش دکتر فهمید! دستشو به نشونه ی تهدید تو هوا تکون داد برامون! همونی که رفت یه سوییت شرت آبی خرید تا با سوییت شرت قرمز من ست‌ باشه! همونی که زرد چوبه میگفت زعفرون!! همون که کلی آدم جمع میکرد ، هیئتی! میرفتیم مزونای عروس و آینه شمع دون فروشیا، خرید عروسی! 

 

آخه کدوم خل و چلی ، ببخشید، شاهزاده ی سوار بر اسب کدوم دیاری! چی خورده تو سرش که اومده ، تو رو با خودش ببره؟! سُم همون اسبش لابد خورده تو سرش دیگه. وگرنه که غیر این نمیشه که باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۴ بهمن۱۳۹۴ساعت 9:46  توسط :)  | 

 

از وقتی که یادمه ، از خیلی سال پیش، همه ی آرزوهام رو بیاد دارم. آرزوهام هیچوقت پیر نمیشن. بنابراین هیچوقت نمی میرن. هرچند دچار سکته های متعدد بشن، هرچند دچار حوادث غیر منتظره بشن، اما هیچوقت نه پیر میشن. نه کهنه و قدیمی میشن. و نه می میرن.

 

رونوشت به دنیا: تا چشمت درآد!!

+ نوشته شده در  جمعه ۲ بهمن۱۳۹۴ساعت 23:7  توسط :)  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳۰ دی۱۳۹۴ساعت 10:45  توسط :)  | 

مثلا همینجوری داری میری، یکی رو میبینی که هم میشناسیش، هم نه! 

دوست داری بهش بگی که: سلااااام. من فالو عِ ور شما هستم. سلااام. سلااام...

 

پ.ن: قبلنا یه سری بلاگرای آشنا رو‌که می دیدم. از کنارشون که رد میشدم، خیلی ذوق میکردم. الانم از دیدن اینستا ِگرها بازم همون حس ذوق‌زدگی و اینا بهم دست داد. و منم صمیمانه بهش دست دادم!؛-)

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۸ دی۱۳۹۴ساعت 15:59  توسط :)  | 

آرزوها دو دسته ن:

آرزوهای ذهن

آرزوهای دل

 

آرزوهای ذهن، کم عمق، سطحی، ناپایدار، زود گذر هستند و به شما انگیزه و شادی کمی میدهند. آنها از ذهن و منطق شما می آیند تا با برآورده شدنشان احساس قدرت و برتری کنید و غرورتان ارضا شود.

مثلا شما هم اینک ماشین پژو دارین و آرزوی ذهنی شما داشتن ماشین هیوندا(هیو چی؟!!؟) است چون از منظر ذهن شما،ماشین هیوندا با کلاس تر و گران تر است. 

دلیل آرزو کردن آن نه بخاطر نیاز عمیق روحی شما به آن آرزو، بلکه این است که با تصاحب آن، غرور و نفس(ذهن) شما ارضا شود.

آرزوهای دل عمیق و بادوام و همیشگی هستند.و با احساس شادی و انگیزه زیاد برای متجلی شدن همراه هستند.

هر آرزویی که به ذهنتون میاد لزوما برای شما مقدر نشده. آرزوهای ذهنی از ضمیر خودآگاه یا از خاطرات سرکوب شده ضمیر ناخودآگاه تون میان نه از دل و شهودتون.

 

منظور از خاطرات ضمیرناآگاه، آرزوها و امیال سرکوب شده دوران گذشته زندگی شما هستن.

آرزوهای واقعی شما، یعنی اونهایی که برای شخص شما مقدر شدن، از دلتون سرچشمه میگیرن و ریشه عمیق در روح و روان شما دارند.

اونها توسط کاینات و خرد کیهانی به دلتون می افتن تا شما رو برای متجلی کردنشون ترغیب کنن. برای همینه که وقتی آرزویی واقعی و عمیق باشه، باعث تپش قلب، هیجان و شادی در ما میشه.این همون ترغیب کایناته که ما رو وادار می کنه به سمت تحقق رویاهامون حرکت کنیم....

 

 پ.ن: تو، بی، کان تی نی یو!

 

 


برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۷ دی۱۳۹۴ساعت 22:56  توسط :)  | 

امروز بیست و هفتم دیماه هزار و سیصد و نود و چهاره. و کمتر از یک هفته ی دیگه وارد بهمن ماه میشیم! و بعد از اون اسفند لعنتی و بعدش فروردین لعنتی تر!

 

میخوام اعلام بازنشستگی کنم.

 

اعلام بازنشستگی از سی سال بد بختی و آه و نک و نال...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۷ دی۱۳۹۴ساعت 19:32  توسط :)  | 

 

احساس میکنم توی دردسر افتادم! یه دردسر تازه...:/

آه...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۷ دی۱۳۹۴ساعت 9:16  توسط :)  | 

من...من همان كوچك اندامي هستم كه در دفتر نمره ملقّب بود به غايب! همان كه كنار پنجره مي نشست و انگار در آسمان منتظر كسي بود،همان كه نمي دانست بايد آخر جملاتش نقطه بگذارد و حرف ياىِ آخر را آنقدر نكشد.همان كه دفتر مشقش هميشه ى خدا خيس بود..من هنوز هم از اتفاقات دنيا جا مي مانم. هنوز هم آخر جملاتم شبيه آدم هاى منتظر نقطه مي گذارم و نميدانم كه نبايد ياىِ دلتنگي را آنقدر بكشم.هنوز هم به وقت دلتنگي كنار پنجره مي نشينم و به آسمان نگاه مي كنم.انگار كه نمي دانم آدم هاى منتظر نگاهشان را به جاده مي دوزند نه به آسمان! سالها ی سال مي گذرد و من هنوز خواب يادداشتي را مي بينم كه زمستان آن سال لاى دفتر مشقم گذاشتيد و به اندازه ى تمام بيست هاى دنيا برايم ارزش داشت.

 

يادداشتي كه مي گفت اگر بتواني رويايي را در سر بپروراني مي تواني به چنگش بياوری...


برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  شنبه ۲۶ دی۱۳۹۴ساعت 20:16  توسط :)  | 

 

پک زدن به سیگار هیچ معنایی ندارد الا نوعی لجاجت با خود، و حتی لجاجت در تداوم نوعی عادت. عجیب ترین خوی آدمی اینست که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد و به کرات هم.

هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت با خود به سر می برد, و هیچ دیگری ویرانگر تر از خود آدمی نسبت به خودش نیست!

 

#محمود دولت آبادی


برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۱ دی۱۳۹۴ساعت 22:40  توسط :)  | 

روی داشبورد ماشین یه برگه زده بود، لطفا وقت پیاده شدن پایتان به در داشبورد نخورد! بعد من با خودم فکر کردم که این جمله رو برا لنگ درازا! نوشته لابد، پای من کجا، داشبورد کجا...

موقع پیاده شدن  اما، حواسم بود که پام به داشبورد محترم نخوره! بعد در نادر ترین حالت ممکن پام توی این جایی هست روی در ماشین، یه فرو رفتگی ماننده ، بطری و شیشه پاک کن( همون لنگ سابق!) یا آت و آشغالای دم دستی!اینا میزارن چیه اسمش!؟! پام رفت اون تو!! اونوقت با هولو و ولا و شرمندگی و خجالت به راننده نگاه کردم، گفتم وای معذرت میخوام!! خب البته منو بخشید، چون گفت اشکالی نداره!! 

البته بعدش هر چی فکر کردم به این نتیجه رسیدم اون قسمت مشکل مهندسی داشته! چون  نامه ی تذکر نوشته براش!

بعدشم آخه چطور ممکنه موقع پیاده شدن آدم پاش بره تو فرورفتگی در؟!؟

مشکل داشته ماشینش دیگه. به من چه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ دی۱۳۹۴ساعت 22:4  توسط :)  | 

 

 

اخبار سیاسی اینروزا رو خیلی خوب درک میکنم. همین تنش تند بین عرب ستان و ای ران رو. .. دارن برا هم تلویحا و واضحا خط و نشون میکشن. به هم بد و بیراه میگن. همدیگه رو متهم میکنن . لابد اگه چشم تو چشم هم بشن همدیگه‌رو با تنفر نگاه میکنن. که این آخری از همش بدتره. میدونی؟ نگاه یه حس خیلی مهمه توی روابط بین دو نفر. حسیه. با روح و قلب آدم ارتباط داره. اثر گذاره. ..نگاه اثر گذاره. قلب و روح اثر پذیر. بعد تنفر توی نگاه یه نیزه ی تیز کنگره دار زنگ زده ی بوگندوئه. وقتی برخورد کنه به روح و روان آدم. وقتی بشینه تو عمق وجودت، دراوردنش به این آسونسیا نیست که. شرحه شرحه میکنه. تیکه تیکه میکنه. بوی گندشم قاطیه اون تیکه ها میشه. تازه آخرشم یه جایی اون وسطا گیر میکنه...

 

داشتم میگفتم تنش بین ای ران و عرب ستان رو درک میکنم. از هم خوششون نمیاد ولی باید طبق قوانین کوفت و زهرمار فلان سازمان و بهمان قانون ، مثلا باهم ارتباطات سیاسی _ تجاری_ اجتماعی _ کوفت_ زهرمار_ حناق_ وبا... داشته باشن. هی هر چند وقت یه بارم کار بالا بگیره، همه چی بهم بریزه سفیراشون رو فرا بخونن و اخراج کنن. بعد کلی همه جمع بشن ، جلسه تشکیل بدن، تصمیم بگیرن، حالا آشتی آشتی، بعد یه مدت دوباره همه چی از اول!

 

می بینی؟ آره خوب. میدونم هر روز اخبار رو گوش  میدی. پس حتما میبینی اون چیزی رو که منم دارم میبینم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ دی۱۳۹۴ساعت 0:49  توسط :)  | 

 

من‌ یک بخت باز کن هستم.  آره.  بخت __  باز __  کن.  

 

بخت باز کن؟

 

بخت باز، یعنی اینکه بخت تمام آدمایی که اطراف من قرار میگیرن، باز میشه. دختر و پسرم نداره!  حالا اگه مورد توجه من باشن، این توجه هه نقش کاتالیزر رو بازی میکنه و فرایند باز شدن بخت خیلی سریعتر اتفاق میوفته. خیلی سریعتر. خیلی.

پ.ن: عصبانی؟ نه ، من عصبانی نیستم. . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ دی۱۳۹۴ساعت 13:26  توسط :)  | 

 

هر کسی اسم اون کارتونه رو که خیلی وقت پیشا میداد یادش بیاد بگه خیلییییی آدم خوبیه! خیلییییی

، یه دختری توی جنگل گم میشه، بعد از میوه ی یه درختی مثل تمشک یا‌توت میخوره، بعد انگار هیبنوتیزم  میشه، بعد نمیدونم یه آهنگی یا یه بویی ، خلاصه یه خطی رو دنبال میکنه... یه آقا هم با یه شنل مشکی، روی اسب اون وسطا بود، خلاصه.

هوم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ دی۱۳۹۴ساعت 1:46  توسط :)  | 

وضعیتها همیشه دو طرف دارن. یا دو وجح(وجه؟) اونوقت بستگی داره کدوم طرف وضعیت باشی، بعد معمولا یه ور رقت انگیز دارن، یه ور خنده دار مثلا، بعد هر وقت قسمت رقت انگیز رد بشه، به قسمت خنده دارش میرسه! میگن انقد وضعیت رقت انگیزه که آدم خنده ش میگیره، بعدشم مثلا یکی میاد جمله ی فیلسوفانه ی این خنده ی من از گریه تلخ تر (غم انگیزتر؟)است رو به سمع و نظر حضار میرسونه!

پ.ن: دیوونه ها هم چند دسته ن.  یه دسته شون هم فعلا آرومن و گاز نمیگیرن. خواستم بگم من فعلا جز این دسته هستم. نترسید!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ دی۱۳۹۴ساعت 1:30  توسط :)  | 

 

من نمیدونم آدمهای غمگین، تنهان یا آدمای تنها، غمگین.  هوم؟

آدم اگه تنها باشه غمگین میشه یا اگه غمگین باشه تنها میشه؟

چرا آدما تنها میشن یهو اصن؟ چرا غمگین میشن؟ بیچاره میشن بعدش. چرا واقعا؟ چرا ؟

سفیر غمگینستان و تنها نستان رو کی باید کجا احضار کنه، تا پاسخگو باشن؟

 رازه؟ چرا کسی نمیدونه؟ 

مهم نیست. بی خیال. . . 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ دی۱۳۹۴ساعت 22:46  توسط :)  | 

 

من فعلا اینجام. اینستاگرام:

Pics_and_life

زندگی به روایت تصویر

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ مهر۱۳۹۴ساعت 19:45  توسط :)  | 

تبحر خارق العاده ای در گم شدن در میادین دارم. در چه شهری هم اصلا فرقی نمیکنه. چند روز پیش قرعه بنام میدون آرژانتین افتاد و طبق معمول باید یه دور بلکه هم دو دور دورش میزدم تا ببینم من کجام و کجا میخوام برم! 

بعد از اینکه تصمیم گرفتم یکی از خیابونا رو بگیرم برم بالا(که طبق معمول بیشتر موارد، اشتباه بود!) اصلن فکر نمیکردم با یکی از آدرسای نوستالوژیک دوران کودکی! مواجه بشم. 

انتهای خیابان الوند، جام جم...

یه روزی قرار بود از منم یه نقاشی بفرستن به این آدرس که ظاهرا نفرستادن و سالها بعد دستی، به دست خودم رسیده ولی سالها من منتظر بودم و در واقع سرکار بودم ظاهرا! ولی خب، الان بعد این همه سال دم در کوچه ی!! کارتونای بچه گی ها رو دیدم، از تو دلم درومد دیگه. همچین کودک قانعی هستم من!

حالا هم چه فرق میکنه، فقط اون موقع یکی نقاشیها رو میگرفت کج وکوله میچسبوند به لنز دوربین، الان میخوام بچسبونم به مانیتور شما. با چند سال تاخیر ...

 

اولین نقاشی هست از: ندا گیجعلی زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳۱ تیر۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط :)  |