به همه اعتماد داشتن خطرناك است، به هیچ كس اعتماد نداشتن خطرناكترین است.

پ.ن: کلی نوشته بودم، اما همین جمله، یعنی همه اونایی که من نوشتم + سردردی که یهو بهم تحمیل شد + یه حس بدی که تو کسری از ثانیه میاد و به این راحتی ها نمیره! لعنتی.

با سپاس فروان از آقای آبراهام لینکلن!

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۱ مرداد۱۳۹۴ |
از وقتی یادمه از شنبه ها بدم میومده. خاطراتم رو از چهار سالگی یادم میاد و تو تموم این سالها نسبت به شنبه حس خوبی نداشتم. البته به احتمال زیاد یک سری از اعتقادات بابام هم دخیل بوده در این قضیه، که منو بیش از انچه که باید از این روز متنفر کنه. حتی خانم گلی ترقی هم یه همچین تعریفی از شنبه داشتن: « شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر  توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس

این که یه نفر به این صورت منو‌ تایید کنه، یعنی من حق دارم از شنبه ها خوشم نیاد!

 

نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۰ مرداد۱۳۹۴ |

 

شاید مرا دیگر نشناسی، مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه ی ما همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال  فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم .تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم. 

ستاره به ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی.

و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم ،بچه های دیگر هم. ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...

دوست من ، همبازی بهشتی ام!  نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.

بلند شو از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...

عرفان نظرآهاری

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۸ مرداد۱۳۹۴ |
امروز صبح می خواستم شیر چایی بخورم، شیر رو که ریختم تو لیوان چاییم یهو شیر بُرید! بعد برام خیلی جالب بود چون تاحالا صحنه ی بریده شدن شیر توی چایی رو ندیده بودم. شیری که میخواد بجوشه و میبره رو دیده بودم که قلمبه قلمبه میشه ولی این در ابعاد کوچک! بریده شد . از اونجایی که مامانم اینا هم چند دقیقه پیشش از همین شیر خورده بودن(سرد خورده بودن) همه تا الان منتظر تلفات احتمالی بودیم که تا حالا چیزی گزارش نشده خدارو شکر.

 بعدالان اومدم شیرچایی رو سرچ کنم ببینم داستانش به کجا میرسه و اولین بار کی اختراعش کرده! که با دستور ”طرز تهیه ی شیر چایی” مواجه شدم. اوووووو وَح! کی میره این همه راه! از اسمش پیروی کنید دیگه! شیر و بریزید تو چایی (یا بالعکس!) میشه شیرچایی. دیگه این قرتی بازیا چیه!!؟

 

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۶ مرداد۱۳۹۴ |
اولین بار که دیدمش فکر کردم یه خانوم مغرور و لوس و پولدار! از خود راضی سی خورده ای ساله س. یه دوست پسرم داشت که خیلی اوقات خوش خوشان باهمدیگه قدم زنان یا داشتن میرفتن، یا داشتن میومدن!

کمی که گذشت، بیشتر که آشنا شدیم، دیدم اونی که من فکر کردم دوست پسرشه، پسرشه!

مغرور و پولدار هم نیست.  بیشتر از سی و خورده ای سالش هم هست.

در کل خیلی خانوم باطراوت و شاد و بشاش و گوگولی مگولیه!

آدمای شاد و بشاش و گوگولی مگولی رو دوست دارم. خیلی زیاد


برچسب‌ها: چی فکر میکردیم چی شد
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۴ مرداد۱۳۹۴ |

 

 

بفرمایید در خدمت باشیم

 

نوشته شده توسط :) در شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ |
تبحر خارق العاده ای در گم شدن در میادین دارم. در چه شهری هم اصلا فرقی نمیکنه. چند روز پیش قرعه بنام میدون آرژانتین افتاد و طبق معمول باید یه دور بلکه هم دو دور دورش میزدم تا ببینم من کجام و کجا میخوام برم! 

بعد از اینکه تصمیم گرفتم یکی از خیابونا رو بگیرم برم بالا(که طبق معمول بیشتر موارد، اشتباه بود!) اصلن فکر نمیکردم با یکی از آدرسای نوستالوژیک دوران کودکی! مواجه بشم. 

انتهای خیابان الوند، جام جم...

یه روزی قرار بود از منم یه نقاشی بفرستن به این آدرس که ظاهرا نفرستادن و سالها بعد دستی، به دست خودم رسیده ولی سالها من منتظر بودم و در واقع سرکار بودم ظاهرا! ولی خب، الان بعد این همه سال دم در کوچه ی!! کارتونای بچه گی ها رو دیدم، از تو دلم درومد دیگه. همچین کودک قانعی هستم من!

حالا هم چه فرق میکنه، فقط اون موقع یکی نقاشیها رو میگرفت کج وکوله میچسبوند به لنز دوربین، الان میخوام بچسبونم به مانیتور شما. با چند سال تاخیر ...

 

اولین نقاشی هست از: ندا گیجعلی زاده

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۳۱ تیر۱۳۹۴ |
 ترس اکتسابیه یا ارثی؟

 

چند وقت پیش داشتم یه برنامه ای میدیدم در رابطه با مواجه شدن آدما با ترساشون. مثلن یکی از سگ میترسه. اول باهاش حرفمیزنن و کلی عکس انواع و اقسام سگ ها رو نشونش میدن، بعدشم که باید با خود سگ واقعی مواجه بشه، بعدش باید بهش دست بزنه و در آخر بغلش کنه و بوسش کنه! 

به همین منوال مار و موش و سوسک و خفاش و پرنده ...

حالا بماند که من عمرا توی همچین پروژه ای شرکت کنم، اگرم شرکت کنم تو همون مرحله ی مواجه شدن باهاشون حتمن سکته میکنم و میمیرم شکر خدا و دیگه کار به بغل و بوس نمیرسه! 

نکته ی جالبش برام اینه که من نه تنها از همه ی موارد بالا که در اون برنامه هرکدوم برا یه نفر بود میترسم، ( یعنی اونی که از سگ میترسیر ، از مار نمیترسید مثلا) بلکه من از خود موجودی به نام آدم هم میترسم! 

بعد که به خواهرم گفتم بهم گفت که یعنی هررررر کی هم که بیارن جلوت، تا ازش نترسی!  حاضر نیستی تا اون مرحله ی آخر پیش بری و ترست بریزه؟!

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۹ تیر۱۳۹۴ |
 

میگفت: نیست شوهر من شبیه بیسیجیاس!هی خودشو قاطی این جمعیتا و بزن بزنا میکنه، طرفو که سپردن دستش فراریش میده بره به کارش ادامه بده!

میگم قربونت برم، شوهر تو کجاش شبیه بسیجیاس..شوهرت شبیه Robert De Niro که آخه!(البته اینو تو دلم گفتم!)

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۲۳ تیر۱۳۹۴ |
 

از یه چیزی که خیلی خیلی بدم میاد،  این صدای چرخش کلید تو دره. یعنی از این صدا متنفرم. فاصله ی این چرخش تا باز شدن و وارد شدن شخص پشت در هم که شیرین صد سال طول میکشه!


برچسب‌ها: تنفرات
نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۲ تیر۱۳۹۴ |
دکتر توی تلویزیون گفته بود که اگه مصرف زولبیا بامیه مون صفر بشه که عالی میشه، و من هم ذوق این رو دارم که الان از نظر دکتر عالی هستم!

نوشته شده توسط :) در جمعه ۱۹ تیر۱۳۹۴ |
 

آدم های بدرد نخور...

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
فک کن صبح زود با سر و صدای همسایه ها از خواب پاشی.

علت سر و صدا؟ 
از دنیا رفتن یکی از همسایه ها...
 
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
از عصری تا حالا همش دارم مقاومت میکنم تا اشکام نریزه ، چون حوصله ی نک و ناله های خودمو ندارم دیگه.
حرفی رو که خودم باید به خاله م میگفتم، مامانم گفت. حرف بدی هم نبود. یه خواهش بود...یه تقاضا. یه کمک . چه میدونم... اما نمیدونم چرا باعث شد ضربان قلب من تند تند شه و یه بغض تو گلوم ایجاد شه. از عصری تا حالا هم هر چی پشت این و اون غیبت میکنم. به در و دیوار دری وری میگم، از احسان علیخانی دفاع میکنم!!، عکس نگاه میکنم، شبکه ها رو بالا پایین میکنم، هیچ تاثیری مثبتی که نداشته هیچ، هی بیشتر و بدتر میشه!
 
 
امروز یه کفش ناراحت پوشیدم و رفتم بیرون و پدر پاهام دراومد. خب من فقط میخواستم برم بشینم یه گوشه ای یه ذره به سبزه و درخت و آسمون نگاه کنم. میخواستم فقط آدمیزاد نبینم، اما نمیدونم چی شد که شروع کردم راه رفتن! نتیجه ش هم شد یه جفت پای داغون! خیلی وقت بود کفش پا آزار دهنده !!  نپوشیده بودم. 
 
 

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
نمی دونستم فعال شدن نسخه پشتیان میتونه این همه غم انگیز باشه! پست ها و کامنتای فعالم برای سال نود و دو به قبل! فعاله و تمام وبلاگایی که در بخش وبلاگ دوستان دنبال میکردم حذف شده. یعنی هیچی به هیچی 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۴ تیر۱۳۹۴ |
این و این ، از همچین ابرایی بارون بارید یعنی، شر شر و بهار مآبانه! 

 

 + عکسا چون گذاشتنش آسون بود الان گذاشتم، ”در حاشیه ی نمایشگاه” رو بعدن مینویسم. خوب؟

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ |

حالا خوبه چیز خاصی هم نمیخوام بخرم، این همه برای فردا ذوق و شوق دارم!( فرداس دیگه؟! نمایشگاه کتاب رو میگم؟!)

دوتا کتاب تو مغزم هی دارن بهم چشمک میزنن. یکیش از یه نویسنده ایه به نام خانم شرمین نادری هست که وقتی کتاب ”رویای تهران“ رو خوندم ازش، زیاد خوشم نیومد راستش . نمیدونم از نثرش بود یا چی. اما دوست دارم کتاب ” قمر در عقرب “ رو هم امتحان کنم تا مطمئن بشم. 

بعدی هم ”اینگرید برگمن با بوی قورمه سبزی“ خانم هاله مشتاقی نیا هست که گویا نمایشنامه س.

دوست داشتم از گلی ترقی باز هم بخرم و بخونم. اما میترسم . ” خاطرات پراکنده” ش رو خیلی دوست داشتم و میترسم بقیه مثل اون خوندنی یا دوست داشتنی نباشن. مثل کتابای فریبا کلهر که کمی توی ذوقم زدن از بعد ”سالمومه و خرگوشش” 

از این ده تا کتاب هم که کماکان ”سایه ی عقاب”ش هنوز مونده! 

البته بخش علمولکیش رو هم قراره خواهرم پوشش بده! تازه هی تهدید میکنه باید اول من کتابامو بخرم و نمیدونم قیمتش چند و فلان و بهمان!  

یه قسمت مترو سواری هم هست این وسط، که قسمت فان ماجراست. گفته بودم من خیلی مترو سواری رو دوست دارم؟ البته ساعتای خلوتش! یه بارهم یه خطش رو تا آخر رفتم و برگشتم! خیلی حال داد.

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ |

تو خبرا یه پدری، داشت میگفت که برای ثبت نام فرزند دلبندش برای پایه ی اول دبستان باید نه میلیون تومن بده؛ و من همش دارم فکر میکنم مگه به این بچه ها چی میخوان یاد بدن که به ما یاد ندادن؟! یا مگه ما با چه امکاناتی باسواد شدیم که الان دیگه نمیشه با اون امکانات با سواد شد؟!

والا مدرسه رفتن من مصادف بود با پیک جمعیتی بچه های دهه شصت و البته اواخر جنگ! مدرسه های دو یا سه شیفته با جمعیت های ۴۰ نفر به بالا. 

تازه کلاس اول که بودم نمیدونم چرا یه صف پسرونه هم _ پسر پایه ی اول  _ داشتیم تو مدرسه مون. فک کنم مدرسه نداشتن! خدای من زنگای تفریح فاجعه بود. تلفاتی بود که میدادیم تو حیاط . این پسرا واقعن غیر قابل کنترل بودن! چقدرم سفت بودن همشون! یعنی میخوردیم به بهم، قشنگ دختر ماجرا منهدم ! میشد. انقده کشته وزخمی دادیم تا منتقلشون کردن یه جای دیگه! 

جای مدرسه رو بگو! روبروی دادگستری!! چه صحنات فجیعی که ما ندیدیم! آدمایی که به عنوان مجرم به پاهاشون پا بند میزدن و.

دعواهای بزن بزن و فجیع با چاشنی عربده و بد بیراه که اصن عادی عادی بود دیگه. 

خب، لطف کردن مدرسه رو هم دو کوچه جابجا کردن. اما چه فایده؟! مسیر همون مسیر بود.

حالا فک کن یه روز بخوان یه مجرمی رو به سزای اعمالش برسونن اونم در محل وقوع جرم که اتفاقن روبروی همون در دادگستریه!ساعت اجرای حکم رو هم بزارن یازده ، دوازده ظهر. که یه شیف مدرسه داره تعطیل میشه و یه شیف دیگه داره میره مدرسه! یه مدسه؟ نه ، چندین و چندتا.

همینطور که داشتیم کتاب به دست، ناله کنون میرفتیم مدرسه، رسیدیم به جمعیت عظیمی که جلو در دادگستری جمع بود، خب درسته که عادی بود اما جمعیته کمی زیادی، زیاد و به هم فشرده بود. یه بچه دبستانی ریزه میزه رو در نظر بگیرید که با یه کتاب فارسی پایه ی سوم داره بزور خودشو از بین جمعیت رد میکنه تا برسه اونور. تنها  خوبیش این بود که ماشینا دیگه نبودن و بجاش همون خیل عظیم جمعیت بود! وقتی بالاخره موفق شدم از میون اون جمعیت تنگاتنگ رد بشم، فقط برگشتم ببینم چرا بجای ماشین ، آدم انقد جمع شده که... دیدم اونی که نباید ببینم. یه جرثقیل گنده که با یه طناب یه نفر بهش آویزون بود! وای... وای.... کتابم از دستم افتاد، همراهش دلمم هررررری ریخت پایین. تا خود مدرسه دویدم. وقتی رسیدم همه داشتن در مورد این مسئله حرف میزدن. و میگفتن، شنیدی؟؟ میگن فلان جا یکی رو دار زدن!! میگن صورتش فلان، میگن زبونش بهمان، میگن...میگن...میگن...

بله، مثل اینکه تنها کسی که توی اون شیف(شیفت بعد ظهر) مفتخر بوده !! چنین صحنه ای ببینه من بخت برشته بودم! چیزی که تا اون لحظه فقط با میگن ، میگن داشت به سرعت توی مدرسه پخش میشد حالا تبدیل شده بود به این جمله: ”ندا خودش با چشمای خودش دیده!” :/

 هیچی دیگه، سر کلاسم بچه ها اومدن با هیجان برا معلممون دوباره میگن، میگن راه بندازن که معلممون گفت: نه، دروغ میگن. بچه ها هم گفتن، نههههههه، ندا خودش دیده! بعد معلممونم ته لطف و معرفت، یه نگاه خصمانه ای بهم کرد ، نمیدونم چی دید که گفت برو یه آب بزن به صورتت بیا، وقتی اومدم تو کلاس، درس رو شروع کرده بود! 

یعنی اوج امکانات روانشناسی ما تو اون زمان، آب زدن به صورت، توی آبخوری مدرسه بوده ، ته ش بود خداییش...

دیگه حالا بقیه شو نگم، اون گرمای جان فرسای بالا _ بالای چند درجه بگم خوبه؟! _ چهل و چند نفر جمعیت، بدون کولر و با یه پنکه سقفی با دور یواش! بعد عید اهواز مثلن. 

آه... نه میلیون برای ثبت نام پایه ی اول دبستان... البته چیزی نیست که! پول چرک کف دسته!!! علف خرسش هم اومده!!! فقط میخوام بدونم مثلن قراره حروف الفبا رو چپه به اینا یاد بدن مثلن؟!

 

پ.ن: اون مدرسه هه هنوز همونجاست، دادگستری هم همینطور. منتها مدرسه هه شده پسرونه. 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ |

ده روزه دیگه نمایشگاه کتاب شروع میشه و من منتظر دسته گلی هستم که به آب دادم! 

یه مترجم محترمی یک سری کتاب در دست ترجمه داشت که بنده زحمت تایپش! رو قبول کردم، منتها به سلیقه ی خودم تغییراتی رو توی متن انجام دادم که نمیدونم الان که قراره کتاب از زیر چاب بیاد بیرون و اینا، عکس العمل هایی در پی خواهد داشت آیا یا نه آیا؟!؟

ممم... الان دیره دعا کنیم امسال این کتاب آماده ی چاپ نبوده باشه و نیاد بیرون مثلن؟!

کلن الان من مجرم هستم آیا؟!

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ |
در ادامه فایل صوتی همین متنه، فقط اتو رانه! یعنی بعد از باز شدن صفحه ی وبلاگ، بعد از لود شدن،  خودبخود شروع میکنه به خوندن. اولشم با صدای کوک یه ساعت شروع میشه. خواستم یهو نترسید و یا صدای اسپیکراتون تنظیم باشه! و البته مقداری غر غر ، خوندن نخوندش پای شما اما نخوندنش مفیدتره تا خوندنش. احتمالن از سری غرهای غیر قابل درک و‌حوصله سر بره. شما موزیک رو گوش کنید و لذت ببرید

 

فقط چند لحظه کنارم بشین / یه رویایه کوتاه تنها همین 

ته ارزوهایه من این شده / ته ارزوهایه مارو ببین 

فقط چند لحظه کنارم بشین / فقط چند لحظه به من گوش کن 

هر احساسی و غیره من تو جهان / واسه چند لحظه فراموش کن 

برای همین چند لحظه ی عمر / همه سهمه دنیامو از من بگیر 

فقط این یه رویا رو با من بساز / همه ارزوهامو از من بگیر 

نگاه کن فقط با نگاه کردنت / منو تو چه رویایی انداختی 

به هرچی ندارم ازت راضیم /تو این زندگی رو برام ساختی 

 به من فرصت هم زبونی بده / به من که یه عمره بهت باختم 

واسه چند لحظه خرابش نکن / بتی رو که یک عمر ازت ساختم 

فقط چند لحظه به من فکر کن  / نگو لحظه چی رو عوض میکنه 

همین چند لحظه برای یه عمر /همه زندگیمو عوض میکنه

نوشته شده توسط :) در شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ |
 

 شیش تا سوال ازم پرسید و تشخیص داد که من اینم!  تعریف کرده دیگه، نه؟

 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ |
 دیدی چی شد!؟!!! فروردین تموم شد! 

 همیشه توش پر از شوک و اتفاقای عجیب و غریبه برام، اما...

از اونجایی که سی رو رد کردم و سالهای سی و بعد سالگی رو دارم تجربه میکنم، حس میکنم کم کم در امر صبر پیشه کردن و زیر سیبلی رد کردن و مدارا کردن و تحمل کردن کلمات سهمگینی که نباید بشنوم و میشنوم ، دارم بازنشسته میشم!

از اونجایی تر!  که من سی و پنج سال خدمتم لابد! و  خودمم حساب کردم و به این نتیجه رسیدم که  چهل تا هم بسمه! هنوز از رو نرفتم و همیشه اعلام داشته ام! که یکی از ماه های مورد علاقه ی منه و هیچکس حق نداره توی این ماه بمیره مثلا! 

 

خداحافظ فروردین...

 

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ |

من که نمی فهمم کجای این به اصطلاح طنز ”در حاشیه“  برخورنده ست وقتی عین همین اتفاقات رو آدم به چشم خودش میبینه تو بیمارستانا.البته یه چیزه دیگه هم که هست اینه که اونایی که به خودشون گرفتن و اعتراض کردن، لابد خیلی شباهت احساس کردن ، نه؟! 

حالا من دیگه با وکیلا  به اونصورت سر و کار نداشتم ببینم اونا دیگه چرا ناراحت شدن!

از همه ی اینا گذشته طنزه دیگه! تازه بی مزه هم هست! فقط یه کمی واقعی از آب دراومده. یعنی چون طنزش واقعی شده، کمی بیمزه شده. همین. ناراحتی نداره که. برخوردنم نداره حتی! نگاه کردنم نداره! به همین سادگی.

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ |

دیشب رفته بودیم پارک، موقع برگشتن یه خانواده ی سه نفری خوشبخت داشتن جلوی ما راه می رفتن. دختر بچه شون بغل باباهه بود و تند تند داشت حرف میزد. توی حرفاش یهویی با یه هیجانی شروع کرد به دست تکون دادن سمت آسمون و بلند داد زد، سلااااااام ستاره....

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ |

 

یه دعای خوب، برای سال جدید لطفن...

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ |
 92


میگن " خشت اول گر نهد معمار کج    تا ثریا میرود دیوار کج "

اگه دستم به معمار! مذکور میرسید...

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۲ |

 

 تا اونجایی که یادم میاد اولین باری که گفتم از فردا ٬موقعی بود که خیلی کوچیک بودم و داشتم با عروسکام بازی میکردم. یه فیل پلاستیکی صورتی داشتم که زیاد خوشم نمیومد ازش .همیشه از اینکه یه گوشه افتاده ناراحت بودم براش و هر روز میگفتم از فردا با فیلم هم بازی میکنم دیگه!

کلا از این " از فرداها " توی زندگیم زیاد گفتم! یعنی خیلی بیشتر از اونچه که هر کسی میتونه تو زندگیش گفته باشه. این از فرداهـای من هیچوقت نیومدن تقریبا! یعنی مثلا از هر ده دفه ای که گفتم از فردا٬ بعضی موقه٬شاید٬یه بار اون فردای مذکورو به چشم دیدم!

 کلا دچار سندرم از فردا شدم انگار .البته از نوعی که هیچوقت قرار نیست فردا بشه!کم کم کارایی رو که هی می سپارم به فردا(فرداها) دارن تبدیل میشن به یه کابوس یا یه حسرت یا نمیدونم ....!

خوب راستش خسته شدم از گفتن مکرر از فردا!

 باورم شده که از پس کارایی که هی سپردمشون به فردا بر نمیام ولی هیچ کار جایگزینی هم ندارم که بجای اون کارا از فردا شروع کنم!

یه جورایی کارایی که میتونم انجام بدم با کارایی که دلم میخواد انجام بدم همه با هم٬ دارن تبدیل میشن به آرزوهای محال و دوست داشتنی که هر روز توسط خیلی از آدمای اطرافم یه سرانجام میرسن.

و من هر روز نگاه میکنم! حسودی میکنم!!و حسرت روزایی رو که گذشتن رو میخورم.

چند سال پیش که این متن رو خوندم خیلی خوشم اومد ازش ولی خب هیچوقت بکارش نبردم متاسفانه.خب ظاهرا من که دیگه از دست رفتم !!!ولی این متن رو برای کسایی میزارم که هنوز شجاع و جسور و اکتیو هستن و برای آینده ی خودشون احترام قائلن:

کارهایی است که آدم " میتواند "انجام دهد و کارهایی که " دلش می خواهد "بتواند انجام دهد٬به اولی میگویند توانایی و به دومی آرزو٬اولی از جنس واقعیت است و دومی از جنس خیال.

کانالی این دو دنیا را به هم وصل میکند که اسمش " محک " است.آدم از بین آرزوهایش آنهایی را که فکر می کند به قلمرو توانایی هایش نزدیک تر هستند برمی دارد و در دنیای واقعی محک می زند٬یا شکست می خورد و آرزو را سر جایش میگذارد یا موفق می شود و آرزو را به قلمرو توانایی هایش می آورد.

کانال محک را باز نگه دارید٬اگر مسدود شود آرزوها یا می میرند یا به " توهم توانایی "تبدیل مشوند و دومی البته خطرناک تر است.

  • همشهری جوان (ضمیمه مار٬پله٬زرافه۸۷)
نوشته شده توسط :) در شنبه ۷ خرداد۱۳۹۰ |

آیا می دانید بدن جوجه تیغی در هنگام تولد حالت ژله ای دارد و حتی ممكن است در حین تولد نیمی از بدنش توسط تیغهای بدن مادر كنده شود اما به مرور بدن كاملاً ترمیم می شود؟

آیا می دانید سگ از نژاد اسب است و خود اسب هم از نژاد ماموت یا همین فیلهای امروزی است؟

آیا می دانید ضریب هوشی نوزاد انسان در سه روز اول تولد بیش از هفتصد و پنجاه است اما این مقدار در روز چهارم به سرعت پایین می آید؟ و آیا می دانید با كمك این هوش نوزاد سینه مادر را به روش استنتاجی پیدا می كند و در واقع به این نتیجه می رسد كه باید سینه را بمكد؟

آیا می دانید یك نوع سمندر در آفریقا وجود دارد كه تحمل شانزده هزار ولت برق با شدت جریان پنجاه هرتز را دارد و در این حالت بدنش تنها نوری معادل یك لامپ 70 وات تولید می كند؟


آیا می دانید زرافه ها در اصل گوشتخوار هستند اما به دلیل عدم توانایی در بلعیدن غذا از روی زمین به دلیل مری طولانی و نداشتن اندام مناسب شكار گیاه خواری می كنند و به همین دلیل یك زرافه در تمام طول عمر خود سوء هاضمه دارد؟

آیا می دانید در قطب شمال تنها دو ماه از تابستان امكان آتش روشن كردن وجود دارد و در بقیه ایام سال به دلیل سرمای شدید آتش به صورت تكه های بلور در آمده و خورد می شود؟

آیا می دانید اگر سر خود را سه بار محكم به دیوار بكوبید اصلاً دردتان نمی گیرد؟

آیا می دانید اگر انگشت انداخته چشمتان را از حدقه دربیاورید كار درستی انجام داده اید؟

آیا می دانید اگر بیایید به من یك تیپا بزنید كلیه سموم بدنتان! دفع می شود!!؟

آیا می دانید كه همه اینها چرت و پرت بود؟ و آیا می دانید شما الآن اوسگول شده اید؟

آیا می دانید هرچه الآن در دلتان به من گفتید خودتان هستید؟

آیا می دانید الان باید صفحه را ببندید و به اوسکول بودن خود ادامه ندهید؟

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱ خرداد۱۳۹۰ |
 

تو کارش خیلی خُبرس!خیلی کار درسته!یه شکنجه گره درست و حسابیه!من میدونم....از اولشم خدا به همین منظور آفریدتش اصن...

نوشته شده توسط :) در شنبه ۳۱ اردیبهشت۱۳۹۰ |
 

از صبح تا حالا هی یه آهنگی تو ذهنم میچرخه که هیچیش یادم نیست! یعنی فقط موزیکش هی دور میخوره تو مخم! الان رفتم به زور و ضرب دوتا کلمه ای که ازش تو ذهنم بود سرچیدمش٬ این بود:

يک آسمان پرنده ی عاشق
از گرد راه باز رسيدند
با بالهای روشنی از نور
وقت پگاه باز رسيدند
مثل پرنده های سبکبال
برخيز و با بهار بياميز
با نغمه های شاد دوباره
شوری بهار گونه برانگيز
در پهنه ی بهار تجلی
ای دل، پرنده باش، رها باش
عالم تمام آينه ی اوست
آنک يکی از آينه ها باش...

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت۱۳۹۰ |
 
مطالب قدیمی‌تر