این مازیار فلاحی هم یه جوری میخونه که آدم اگه شکست عشقی نخورده باشه تا حالا ؛ حسابی شرمنده میشه!!!

 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۵ شهریور۱۳۹۴ |

شهریور با  شاخه های سنگین تاک از راه رسید

کاش زمین مست شود از اینهمه انگور

آن وقت شاید یک جور دیگری بچرخد

که چشمها از مستی برق بزنند نه از بارش اشکها

بگذار زمین گیج و لاابالی تلو تلو بخورد

تا اینهمه غم توی دلها نباشد .

 

نمیدونم از کی!!

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴ |
داشت میگفت حال خوب با سلامتی فرق داره، ممکنه یکی سلامتیش رو به هر دلیلی از دست بده، اما حالش خیلی خوب باشه! و ممکنه یکی سالم و سلامت باشه، ولی حالش خوب نباشه. حال خوب داشتن خیلی خوبه.

من فکر کردم حالا بد به حال کسی که نه سلامتی داره، نه حال خوب!

حالاواقعا حال خوب داشتن خیلی خوبه؟

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ |
الان دوست داشتم یه داداش بزرگتر داشتم، که بی دلیل باهاش میرفتم تو قیف! و باهاش قهر میکردم. و وقتی هم میگفت چی شده؟ محلش نمیزاشتم.

+ یاد دوستم افتادم ؛ وقتی فهمید داداش ندارم با تعجب پرسید؛ پس آشغالاتون رو کی میزاره دم در؟!

+ + واه! مگه من چی نوشتم که اینجا نوشته مسئولیت نوشته م با خودمه! بی خیال؛ از نوشته های خدا بیامرزه آرشیو ۹۳ که بر نگشتن؛ خود پست به جهنم! من نظرات دوستامو میخوام

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۴ |
جودی عزیزم! ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

 دوستدار تو: بابالنگدراز

 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۲۲ مرداد۱۳۹۴ |
 

دیشب تو خواب، همه باهم داشتن دعوا میکردن، اونوقت من انقد اینور و اونور میرفتم و داشتم تلاش میکردم که قائله رو ختم به خیرش کنم، صبح که از خواب بیدار شدم، اصلا  نا نداشتم. خسته و کوفته از خواب بیدار شدم! انقده هم خواب مزخرفی بود که روح و روانم هم الان آزرده س.

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۴ |
میخواستم تیتر بزنم ”تو که چشمات خیلی قشنگه“ بعد دیدم چشمای خودم قشنگتره، بی خیال شدم. الکی مثلن من چشم قشنگم

همچین دختر راستگویی هستم من!

نمی دونم چرا عادت دارم سیاه سفید ببینمش! این عکس خیلی رنگیه. تازه چشماشم دورنگه!

سالها پیش خوندن زندگی نامش حالم رو گرفت، اما خب رنجهاش رو درک کردم یه جورایی!

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۴ |
این پسر دوستی بی حد و حصر خانواده ی محترم کم کم داره حساسیتم رو به عصبانیت تبدیل میکنه! به دخترا سخت میگیرن ، تا به پسرا آسونتر از قبل بگذره!! اصن همه چی برعکس شده انگار. بجا اونا هوای ما رو داشته باشن، ما باید همه رقمه هواشون رو داشته باشیم. جدیدا قضایای مالی هم به این حمایتا اضافه شده. رسما باید بریم قبرستون، تا آقایون زندگی بهتری رو داشته باشن. اصن دیگه تحمل دیدن این فک و فامیل رو بکل ندارم. حالا خوبه تعدادشونم به ده نفر نمیرسه، اونوقت فک کن همینارو هم نبینم. باید رسما اعلام بی کس وکاری کنم.

 

خوشم میاد این سریال« تنهایی لیلا» رو اعصاب همه س. بعد الان اس ام اسش اومده بیایید نگاش کنید، جایزه پونزده میلیون تومنی بگیرید. به نظر من که خیلی هم خوبه، مخصوصا برای اونایی که مثل من خودآزاری دارن! تازه کلی هم آموزش های رو اعصاب و رایگان داره. بگم تا حالا ازش چیا یاد گرفتم؟! بگم!؟!

 

الان داشت تو تلویزیون راجع به مزاج ها و طبع گرم و سرد و طب سنتی حرف میزد، منم هی میگفتم، من که اعتقاد ندارم ولی پیش میرفتم تا ببینم چی پیش میاد، بعد تا قسمت یکی مونده به آخرش همه چی درست و خوب و طبق خصوصیات خودم بود. رسید به اونجا که چی باید بخوریم، چی نباید. به این نتیجه رسیدم که من کلن به این چیزا اعتقاد ندارم. بدم میاد هی میگن اینو بخور، اونو نخور. آدم باید هر چی دوست داره بخوره،  حیف این تن نیست سالم بره زیر خاک!؟ والا

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۸ مرداد۱۳۹۴ |
یه سری آدم هم هستن که وقتی میخوان آدمو به راه راست (فرقی نمیکنه تو چه زمینه ای) هدایت کنن! لحنشون لج درار، حرص بده، برخورنده، رو اعصاب، ترغیب نکننده ! و خلاصه یه جوریه که اصلا حس خوبی ازش نمیگیری! وقتی هم بهشون میگی، با تعجب میگن: واه! من که خیلی معمولی دارم میگم!  تو باید خودت رو عوض کنی !!

نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۷ مرداد۱۳۹۴ |
 

ای طفل بی گناه که راحت نبوده ای

بیست و چهار ساعت ازین بیست و چار سال

گیرم که پیر گردی و در تنگنای دهر

با مردم زمانه بسازی هزار سال

آیا میان اینهمه اندوه و درد و رنج

هرگز تفاوتی کند امسال و پارسال

 فریدون مشیری

 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۴ |
امروز برای دقایقی در جمع مادران جوانی بودم که داشتن از کودکان خردسال گوگولی مگولیشون پیش هم تعریف و تمجید و گله میکردن. اینکه چه کارهای متحیرالعقولی میکنن و اینکه کدوم کار ، آدمو هر چه بیشتر به مرز سکته ! میروسونه مثلا!!!

من تو اون جمع غریب! بعنوان یه با تجربه  که دیگه برا خودش خانومی شده، شده بودم وکیل مدافع گوگولی مگولیایی که زبون دفاع از خودشون رو ندارن. و مثلن توضیح میدادم که زبون زدن به دیوار گچی خیلیم خوبه و کلی کیف داره. اصلن فرقی نداره شلنگ دسشویی رو بکنی تو دهنت یا شلنگ تو باغچه رو! هردوش یه مزه س!!  وهنرمند کسیه که بتونه با هر چیزی که فکرشو بکنی و یا حتی فکرشو نکنی اثر هنری خلق کنه!!!!!!!!! پنیر خالی خیلی هم خوبه و حتی اگه خنگی الانم هم مربوط به شایعه ی عوارض پنیرخوری زیاد باشه، یه خنگولی خیلی شیرین و بامزه میشه!!و همه ی آدما مجازن هر شب با هر رنگ مسواکی که دوست دارن مسواک کنن و هیچ قانون نقضی وجود نداره در این مورد ...و از همه مهمتر صابون لوکس از صابون گلنار خوشمزه تره!!!

 

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۴ |
وایساده، زُل زده تو چشمام. بهش میگم نیا پیش من، برو اون ور. بِر بِر نگاه میکنه! بهش میگم خو وایسا ازت عکس بگیرم. فیگور بگیر.  این حرکت رو برام میزنه

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۴ |
 به همه اعتماد داشتن خطرناك است، به هیچ كس اعتماد نداشتن خطرناكترین است.

پ.ن: کلی نوشته بودم، اما همین جمله، یعنی همه اونایی که من نوشتم + سردردی که یهو بهم تحمیل شد + یه حس بدی که تو کسری از ثانیه میاد و به این راحتی ها نمیره! لعنتی.

با سپاس فروان از آقای آبراهام لینکلن!

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۱ مرداد۱۳۹۴ |
از وقتی یادمه از شنبه ها بدم میومده. خاطراتم رو از چهار سالگی یادم میاد و تو تموم این سالها نسبت به شنبه حس خوبی نداشتم. البته به احتمال زیاد یک سری از اعتقادات بابام هم دخیل بوده در این قضیه، که منو بیش از انچه که باید از این روز متنفر کنه. حتی خانم گلی ترقی هم یه همچین تعریفی از شنبه داشتن: « شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر  توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس

این که یه نفر به این صورت منو‌ تایید کنه، یعنی من حق دارم از شنبه ها خوشم نیاد!

 

نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۰ مرداد۱۳۹۴ |

 

شاید مرا دیگر نشناسی، مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه ی ما همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال  فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم .تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم. 

ستاره به ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی.

و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم ،بچه های دیگر هم. ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...

دوست من ، همبازی بهشتی ام!  نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.

بلند شو از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...

عرفان نظرآهاری

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۸ مرداد۱۳۹۴ |
امروز صبح می خواستم شیر چایی بخورم، شیر رو که ریختم تو لیوان چاییم یهو شیر بُرید! بعد برام خیلی جالب بود چون تاحالا صحنه ی بریده شدن شیر توی چایی رو ندیده بودم. شیری که میخواد بجوشه و میبره رو دیده بودم که قلمبه قلمبه میشه ولی این در ابعاد کوچک! بریده شد . از اونجایی که مامانم اینا هم چند دقیقه پیشش از همین شیر خورده بودن(سرد خورده بودن) همه تا الان منتظر تلفات احتمالی بودیم که تا حالا چیزی گزارش نشده خدارو شکر.

 بعدالان اومدم شیرچایی رو سرچ کنم ببینم داستانش به کجا میرسه و اولین بار کی اختراعش کرده! که با دستور ”طرز تهیه ی شیر چایی” مواجه شدم. اوووووو وَح! کی میره این همه راه! از اسمش پیروی کنید دیگه! شیر و بریزید تو چایی (یا بالعکس!) میشه شیرچایی. دیگه این قرتی بازیا چیه!!؟

 

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۶ مرداد۱۳۹۴ |
اولین بار که دیدمش فکر کردم یه خانوم مغرور و لوس و پولدار! از خود راضی سی خورده ای ساله س. یه دوست پسرم داشت که خیلی اوقات خوش خوشان باهمدیگه قدم زنان یا داشتن میرفتن، یا داشتن میومدن!

کمی که گذشت، بیشتر که آشنا شدیم، دیدم اونی که من فکر کردم دوست پسرشه، پسرشه!

مغرور و پولدار هم نیست.  بیشتر از سی و خورده ای سالش هم هست.

در کل خیلی خانوم باطراوت و شاد و بشاش و گوگولی مگولیه!

آدمای شاد و بشاش و گوگولی مگولی رو دوست دارم. خیلی زیاد


برچسب‌ها: چی فکر میکردیم چی شد
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۴ مرداد۱۳۹۴ |

 

 

بفرمایید در خدمت باشیم

 

نوشته شده توسط :) در شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ |
تبحر خارق العاده ای در گم شدن در میادین دارم. در چه شهری هم اصلا فرقی نمیکنه. چند روز پیش قرعه بنام میدون آرژانتین افتاد و طبق معمول باید یه دور بلکه هم دو دور دورش میزدم تا ببینم من کجام و کجا میخوام برم! 

بعد از اینکه تصمیم گرفتم یکی از خیابونا رو بگیرم برم بالا(که طبق معمول بیشتر موارد، اشتباه بود!) اصلن فکر نمیکردم با یکی از آدرسای نوستالوژیک دوران کودکی! مواجه بشم. 

انتهای خیابان الوند، جام جم...

یه روزی قرار بود از منم یه نقاشی بفرستن به این آدرس که ظاهرا نفرستادن و سالها بعد دستی، به دست خودم رسیده ولی سالها من منتظر بودم و در واقع سرکار بودم ظاهرا! ولی خب، الان بعد این همه سال دم در کوچه ی!! کارتونای بچه گی ها رو دیدم، از تو دلم درومد دیگه. همچین کودک قانعی هستم من!

حالا هم چه فرق میکنه، فقط اون موقع یکی نقاشیها رو میگرفت کج وکوله میچسبوند به لنز دوربین، الان میخوام بچسبونم به مانیتور شما. با چند سال تاخیر ...

 

اولین نقاشی هست از: ندا گیجعلی زاده

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۳۱ تیر۱۳۹۴ |
 ترس اکتسابیه یا ارثی؟

 

چند وقت پیش داشتم یه برنامه ای میدیدم در رابطه با مواجه شدن آدما با ترساشون. مثلن یکی از سگ میترسه. اول باهاش حرفمیزنن و کلی عکس انواع و اقسام سگ ها رو نشونش میدن، بعدشم که باید با خود سگ واقعی مواجه بشه، بعدش باید بهش دست بزنه و در آخر بغلش کنه و بوسش کنه! 

به همین منوال مار و موش و سوسک و خفاش و پرنده ...

حالا بماند که من عمرا توی همچین پروژه ای شرکت کنم، اگرم شرکت کنم تو همون مرحله ی مواجه شدن باهاشون حتمن سکته میکنم و میمیرم شکر خدا و دیگه کار به بغل و بوس نمیرسه! 

نکته ی جالبش برام اینه که من نه تنها از همه ی موارد بالا که در اون برنامه هرکدوم برا یه نفر بود میترسم، ( یعنی اونی که از سگ میترسیر ، از مار نمیترسید مثلا) بلکه من از خود موجودی به نام آدم هم میترسم! 

بعد که به خواهرم گفتم بهم گفت که یعنی هررررر کی هم که بیارن جلوت، تا ازش نترسی!  حاضر نیستی تا اون مرحله ی آخر پیش بری و ترست بریزه؟!

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۹ تیر۱۳۹۴ |
 

میگفت: نیست شوهر من شبیه بیسیجیاس!هی خودشو قاطی این جمعیتا و بزن بزنا میکنه، طرفو که سپردن دستش فراریش میده بره به کارش ادامه بده!

میگم قربونت برم، شوهر تو کجاش شبیه بسیجیاس..شوهرت شبیه Robert De Niro که آخه!(البته اینو تو دلم گفتم!)

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۲۳ تیر۱۳۹۴ |
 

از یه چیزی که خیلی خیلی بدم میاد،  این صدای چرخش کلید تو دره. یعنی از این صدا متنفرم. فاصله ی این چرخش تا باز شدن و وارد شدن شخص پشت در هم که شیرین صد سال طول میکشه!


برچسب‌ها: تنفرات
نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۲ تیر۱۳۹۴ |
دکتر توی تلویزیون گفته بود که اگه مصرف زولبیا بامیه مون صفر بشه که عالی میشه، و من هم ذوق این رو دارم که الان از نظر دکتر عالی هستم!

نوشته شده توسط :) در جمعه ۱۹ تیر۱۳۹۴ |
 

آدم های بدرد نخور...

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
فک کن صبح زود با سر و صدای همسایه ها از خواب پاشی.

علت سر و صدا؟ 
از دنیا رفتن یکی از همسایه ها...
 
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
از عصری تا حالا همش دارم مقاومت میکنم تا اشکام نریزه ، چون حوصله ی نک و ناله های خودمو ندارم دیگه.
حرفی رو که خودم باید به خاله م میگفتم، مامانم گفت. حرف بدی هم نبود. یه خواهش بود...یه تقاضا. یه کمک . چه میدونم... اما نمیدونم چرا باعث شد ضربان قلب من تند تند شه و یه بغض تو گلوم ایجاد شه. از عصری تا حالا هم هر چی پشت این و اون غیبت میکنم. به در و دیوار دری وری میگم، از احسان علیخانی دفاع میکنم!!، عکس نگاه میکنم، شبکه ها رو بالا پایین میکنم، هیچ تاثیری مثبتی که نداشته هیچ، هی بیشتر و بدتر میشه!
 
 
امروز یه کفش ناراحت پوشیدم و رفتم بیرون و پدر پاهام دراومد. خب من فقط میخواستم برم بشینم یه گوشه ای یه ذره به سبزه و درخت و آسمون نگاه کنم. میخواستم فقط آدمیزاد نبینم، اما نمیدونم چی شد که شروع کردم راه رفتن! نتیجه ش هم شد یه جفت پای داغون! خیلی وقت بود کفش پا آزار دهنده !!  نپوشیده بودم. 
 
 

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
نمی دونستم فعال شدن نسخه پشتیان میتونه این همه غم انگیز باشه! پست ها و کامنتای فعالم برای سال نود و دو به قبل! فعاله و تمام وبلاگایی که در بخش وبلاگ دوستان دنبال میکردم حذف شده. یعنی هیچی به هیچی 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۴ تیر۱۳۹۴ |
این و این ، از همچین ابرایی بارون بارید یعنی، شر شر و بهار مآبانه! 

 

 + عکسا چون گذاشتنش آسون بود الان گذاشتم، ”در حاشیه ی نمایشگاه” رو بعدن مینویسم. خوب؟

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ |

حالا خوبه چیز خاصی هم نمیخوام بخرم، این همه برای فردا ذوق و شوق دارم!( فرداس دیگه؟! نمایشگاه کتاب رو میگم؟!)

دوتا کتاب تو مغزم هی دارن بهم چشمک میزنن. یکیش از یه نویسنده ایه به نام خانم شرمین نادری هست که وقتی کتاب ”رویای تهران“ رو خوندم ازش، زیاد خوشم نیومد راستش . نمیدونم از نثرش بود یا چی. اما دوست دارم کتاب ” قمر در عقرب “ رو هم امتحان کنم تا مطمئن بشم. 

بعدی هم ”اینگرید برگمن با بوی قورمه سبزی“ خانم هاله مشتاقی نیا هست که گویا نمایشنامه س.

دوست داشتم از گلی ترقی باز هم بخرم و بخونم. اما میترسم . ” خاطرات پراکنده” ش رو خیلی دوست داشتم و میترسم بقیه مثل اون خوندنی یا دوست داشتنی نباشن. مثل کتابای فریبا کلهر که کمی توی ذوقم زدن از بعد ”سالمومه و خرگوشش” 

از این ده تا کتاب هم که کماکان ”سایه ی عقاب”ش هنوز مونده! 

البته بخش علمولکیش رو هم قراره خواهرم پوشش بده! تازه هی تهدید میکنه باید اول من کتابامو بخرم و نمیدونم قیمتش چند و فلان و بهمان!  

یه قسمت مترو سواری هم هست این وسط، که قسمت فان ماجراست. گفته بودم من خیلی مترو سواری رو دوست دارم؟ البته ساعتای خلوتش! یه بارهم یه خطش رو تا آخر رفتم و برگشتم! خیلی حال داد.

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ |

تو خبرا یه پدری، داشت میگفت که برای ثبت نام فرزند دلبندش برای پایه ی اول دبستان باید نه میلیون تومن بده؛ و من همش دارم فکر میکنم مگه به این بچه ها چی میخوان یاد بدن که به ما یاد ندادن؟! یا مگه ما با چه امکاناتی باسواد شدیم که الان دیگه نمیشه با اون امکانات با سواد شد؟!

والا مدرسه رفتن من مصادف بود با پیک جمعیتی بچه های دهه شصت و البته اواخر جنگ! مدرسه های دو یا سه شیفته با جمعیت های ۴۰ نفر به بالا. 

تازه کلاس اول که بودم نمیدونم چرا یه صف پسرونه هم _ پسر پایه ی اول  _ داشتیم تو مدرسه مون. فک کنم مدرسه نداشتن! خدای من زنگای تفریح فاجعه بود. تلفاتی بود که میدادیم تو حیاط . این پسرا واقعن غیر قابل کنترل بودن! چقدرم سفت بودن همشون! یعنی میخوردیم به بهم، قشنگ دختر ماجرا منهدم ! میشد. انقده کشته وزخمی دادیم تا منتقلشون کردن یه جای دیگه! 

جای مدرسه رو بگو! روبروی دادگستری!! چه صحنات فجیعی که ما ندیدیم! آدمایی که به عنوان مجرم به پاهاشون پا بند میزدن و.

دعواهای بزن بزن و فجیع با چاشنی عربده و بد بیراه که اصن عادی عادی بود دیگه. 

خب، لطف کردن مدرسه رو هم دو کوچه جابجا کردن. اما چه فایده؟! مسیر همون مسیر بود.

حالا فک کن یه روز بخوان یه مجرمی رو به سزای اعمالش برسونن اونم در محل وقوع جرم که اتفاقن روبروی همون در دادگستریه!ساعت اجرای حکم رو هم بزارن یازده ، دوازده ظهر. که یه شیف مدرسه داره تعطیل میشه و یه شیف دیگه داره میره مدرسه! یه مدسه؟ نه ، چندین و چندتا.

همینطور که داشتیم کتاب به دست، ناله کنون میرفتیم مدرسه، رسیدیم به جمعیت عظیمی که جلو در دادگستری جمع بود، خب درسته که عادی بود اما جمعیته کمی زیادی، زیاد و به هم فشرده بود. یه بچه دبستانی ریزه میزه رو در نظر بگیرید که با یه کتاب فارسی پایه ی سوم داره بزور خودشو از بین جمعیت رد میکنه تا برسه اونور. تنها  خوبیش این بود که ماشینا دیگه نبودن و بجاش همون خیل عظیم جمعیت بود! وقتی بالاخره موفق شدم از میون اون جمعیت تنگاتنگ رد بشم، فقط برگشتم ببینم چرا بجای ماشین ، آدم انقد جمع شده که... دیدم اونی که نباید ببینم. یه جرثقیل گنده که با یه طناب یه نفر بهش آویزون بود! وای... وای.... کتابم از دستم افتاد، همراهش دلمم هررررری ریخت پایین. تا خود مدرسه دویدم. وقتی رسیدم همه داشتن در مورد این مسئله حرف میزدن. و میگفتن، شنیدی؟؟ میگن فلان جا یکی رو دار زدن!! میگن صورتش فلان، میگن زبونش بهمان، میگن...میگن...میگن...

بله، مثل اینکه تنها کسی که توی اون شیف(شیفت بعد ظهر) مفتخر بوده !! چنین صحنه ای ببینه من بخت برشته بودم! چیزی که تا اون لحظه فقط با میگن ، میگن داشت به سرعت توی مدرسه پخش میشد حالا تبدیل شده بود به این جمله: ”ندا خودش با چشمای خودش دیده!” :/

 هیچی دیگه، سر کلاسم بچه ها اومدن با هیجان برا معلممون دوباره میگن، میگن راه بندازن که معلممون گفت: نه، دروغ میگن. بچه ها هم گفتن، نههههههه، ندا خودش دیده! بعد معلممونم ته لطف و معرفت، یه نگاه خصمانه ای بهم کرد ، نمیدونم چی دید که گفت برو یه آب بزن به صورتت بیا، وقتی اومدم تو کلاس، درس رو شروع کرده بود! 

یعنی اوج امکانات روانشناسی ما تو اون زمان، آب زدن به صورت، توی آبخوری مدرسه بوده ، ته ش بود خداییش...

دیگه حالا بقیه شو نگم، اون گرمای جان فرسای بالا _ بالای چند درجه بگم خوبه؟! _ چهل و چند نفر جمعیت، بدون کولر و با یه پنکه سقفی با دور یواش! بعد عید اهواز مثلن. 

آه... نه میلیون برای ثبت نام پایه ی اول دبستان... البته چیزی نیست که! پول چرک کف دسته!!! علف خرسش هم اومده!!! فقط میخوام بدونم مثلن قراره حروف الفبا رو چپه به اینا یاد بدن مثلن؟!

 

پ.ن: اون مدرسه هه هنوز همونجاست، دادگستری هم همینطور. منتها مدرسه هه شده پسرونه. 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ |
 
مطالب قدیمی‌تر