تبليغاتX
گـــــیلاس آلبالو شــــفتالو

گـــــیلاس آلبالو شــــفتالو


در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست


 

حالم یه جوریه.

ینی خیلی وقته که جورش یه جوریه!اتفاقایی که میوفته  یا بدن یا بدتر!بعضی موقع بده جلو میوفته بعضی موقع بدتره! اصلا اونجوری که باید نیست...نامیزونه و هر ورشو می گیری یه ور دیگش لنگ میشه!

اصلا همون اتفاقای به ظاهر خوب هم٬ از نظر من  باطنا بدن...

مثلا....

 وقتی مهسا تصمیم به رفتن میگیره این برای خودش خوبه برای من بد ..بعد وقتی که بعد کلی دوندگی بهش ویزا نمیدن خب میکنه به عبارتی برای من خوب ..برای اون بد ...بعد وقتی دست از تلاش بر نمیداره و از یه کانال دیگه وارد میشه چی میشه ؟ میشه فاجعه برای من فقط!بعد یکی از کارای من میشه روز شمار رفتن کسی که دوست ندارم بره... 

بعدش دیگه اینکه مثلا دوست داشتم توی این کره ی به این بزرگی یه نفر وفقط به نفر پیدا میشد که بفهمه من دقیقا چی میگم ٬بعد تا من شروع میکنم به حرف زدن(به عبارتی همون غر زدن)فوری نگه : نهههههه!!! اشتباه میکنیییییییی!!تو اینطوری فکر میکنیییی ...اینطوری نیست که تو فکر میکنییییییی... در واقع این میتونه این معنی رو داشته باشه که به یه نفر محترمانه بگن : خفه شو... لطفا!

بعدش اینکه تو هی مجبور باشی اونجوری باشی که قلبا دوست نداری باشی...بعد هی مجبور باشی همش از دوستداشتنی ها چشم پوشی کنی..بعد همش چیزایی به تو ربط پیدا کنه که اصلا ربطی نداره بهت ... بعد مجبور باشی که هی آستانه ی تحملت رو کشش بدی !

بعد اینکه هی مجبوری یه چیزایی ببینی که در واقع نباید ببینی..یعنی کلا جور نیست با جور اطرافت ..ولی نه تنها باید ببینی ٬ باید تحمل هم بکنی٬باید اعتراضم نکنی٬ لبخند رضایت هم پشت بند همه ی ایناها باید حتما باشه!

بعدش اینکه هیچوقت ادمایی که باید سر راهم قرار میگرفتن به موقعش سر جاشون نبودن... اتفاقایی که باید بیوفتن همیشه بی موقع میوفتن. هیچوقت هیچی به موقعش نبوده و همیشه جابه جا بودن!

بعدش اینا و خیلی چیزای دیگه٬ همه  قلب آدمو پر از غم و غصه ای میکنه که تو نمیدونی باید باهاش چکار کنی و بعد همین غم و غصه اگه کمی با عصبانیت ترکیب بشه ٬دیگه واویلاست... میشه یه چیز خیلی خطرناک !که اگه مثلا فقط غصه ی خالی بود می نشستی یه گوشه برا خودت غصه میخوردی ٬ اگه خشم خالی بود بالاخره یه وقتی فوران میکرد .ولی هر دوش باهم میشه...

 همون گردوی توی گلو گیر کرده ٬ همون اخم روی پیشونی٬همون لرزیدن دست و لرزیدن صدا٬ میشه آه های بلند و کشدار٬ میشه یه دیوار از جنس بتن آرمه ...میشه تنهایی...میشه تنفر... 

 بعد همش فکر میکنم اگه اینجایی که من بودم "اینجا" نبود ولی من  همین "من" بودم! خیلی خوب بود شاید..

خلاصه  اینکه این روزا غلظت قلبم خیلی اومده پایین.همین جور بی خودی و بی اجازه رقیق شده !همش همه چیز توی گلوم گره میندازه.مثل یه گردوی کوچولوی تلخ همونجا انقدر میمونه که حس خفگی بهم دست میده .بعد مثلامیخوام که تلویزیون  ببینم یا آهنگ گوش بدم  بدتر میشه ٬ اصلا هر چی که چشمم بهش میوفته و گوشم میشنوه ٬حالمو دگرگون میکنه و اون گره گردویی رو فعال!کلا من بی احسااس٬ آستانه ی احساسم بدجور ناجوری اومده پایین!

 

من دلم یک مشت حال خوب می خواد...همین!





نویسنده : نـدا ; ساعت 14:50 روز دوشنبه 2 آذر1388
:




 

رفتم توی سوپرمارکت ولی یادم رفته قرار بوده چی بخرم.

آقای مهربون فروشنده میگه بفرمیایید:...

من:ممممم !مممممم ..آها.. ٬یه شیشه کشک لطف میکنین.

:....کامبیز بدم یا سمیه؟؟؟

خوب معلومه که کامبیزززززززز(البته اینو تو دلم گفتم)

من :ممممممم..فرقی نمیکنه!

 





نویسنده : نـدا ; ساعت 17:52 روز یکشنبه 24 آبان1388
:




هفته ی پیش که رفته بودیم آرایشگاه تاخود را "جیگر" تر! کرده و جهت رفتن به عروسی٬اعزام!شویم٬در اثر پیاده کردن یک مدل موی خیلی خیلی!!خاص!بر سرمان٬همانا دسته مویی سپید که در پس کله مان روییده بود سخت نمایان گردید و جلوه ای بس زیبا به کله ی مبارکمان بخشید(بطوریکه به سرمان زد مش سفید به ما شاید بیاید..آیا؟).

همانطور که عرض کردیم این طوره(توره؟) به علت اینکه در پس کله مان بود تا به امروز از چشم خیلی ها در امان! بود.یک دسته موی سپید و در کنار هم به تعداد تقریبی ۲۰ الی ۳۰ تا!(هه! پس چی که شمردمشون!)که همه به آن عنوان"نشان" را اعطا کردند.(ببین مثلا یه چیزی تو مایه های ماه پیشونی٬یا مثلا تک شاخ! یا مثلا دم باریک!!!ای بابا کار داره به جاهای باریک میکشه٬اصلا ولش کن.)

خلاصه که چند صباحی ست که ما هِی داریم با این "نشان" هِی حال میکنیم و هِی احساس خوشگلی میکنیم و هِی میگوییم با خودمان:هِی جوونی ...هِی!!!

 

پ ن :به نظر شما این آقای وزیر ارتباطات به "روح" اعتقاد دارن؟آیا؟!؟

پی پ ن (تصویری) :

 





نویسنده : نـدا ; ساعت 21:45 روز شنبه 16 آبان1388
:




 

دیشب برق به رعد یه چیزی میگفت و رعدهم برمیگشت جواب برقو خیلی بی رحمانه و خصمانه و کوبنده میداد.خیلی وحشتناک بودتا خود صبح فقط رعد و برقهای سهمگین بود و شر شر سیل آسای بارون..البته فکر میکنم خاصیت آب و هوای اینجا اینجوریه...یعنی یا نمیاد یا اگه بیاد سیل آسا میاد!اگه امشب بازم اینجوری باشه یقینا اهوازو آب میبره !

برق و آبم که معمولا میره این جور مواقع...

هوا همچنان گرم و گرم و کولرهای گازی همچنان در حال خدمت به مردم هستند(میدونید که ما الان تقریبا در نیمه ماه آبان هستیم)من هر چی فکر میکنم قبلن ترا یکمی همچین هواخنک میشد این موقع ها!

این هوا هم مدلش یه جوریه که همش حال آدم گرفته س ...

اینجا هم سرعت اینترنتم خیلی پایینه و یه مقدار دسترسی مشکل شده برام .

بعید میدونم بتونم عکسایی رو که گرفتم و خواهم گرفت اینجا آپلود کنم(سعی خودمو میکنم البته)...

اولش هم شروع میکنیم با...

 

بااااا

 

 

باااااااا

 

برین ادامه مطلب تا بگم با چی!



ادامه مطلب

نویسنده : نـدا ; ساعت 14:9 روز سه شنبه 12 آبان1388
:




 

صبحی که رسیدم اینجا(اهواز) آنچنان هوا گرم بود که فکر کردم اومدم استوایی یا جایی مثل اون..در حالی که توی تهران در حال راه اندازی وسایل گرمایشی بودن اینجا کماکان از سایل خنک کننده استفاده میکنند و انگار نه انگار که پاییزه...مثلا!!!یعنی تابستونه تابستونه هاااا!!!یعنی انقدر قیافه ی من تعجب ناک بود که وقتی آقای راننده پرسید :از کجا تشریف اووردید و من گفتم تهران..و گفت اونجا هوا چطور بود؟من تقریبا با فریاد گفتم ..اونجا پاییز بود !...هوا خیلی خنک بود!!و ایشون هم فرمودن که..تازه امروز اینجا خنک شده و تا دیروز نمیدونین چی بود و این در حالی بود که من داشتم خودمو با مجله ی توی دستم باد میزدم!

البته من قبلن تر ها هم در اهواز زندگانی کرده ام ولی خب اینا دلیل نمیشه که من از گرمای این موقع سالش متعجب نشم.میشه؟!

الانم به خیال خودم کلی برنامه ریزی کردم که کجاها میخوام برم و اینا...این خط /این نشون۷ ..اگه نرسیدم برم اینجاهایی که میخوام همینجا خودمو تو کارون غرق میکنم!!!

و یه چیز دیگه :

وقتی اومدم اینجا یهویی خیلی احساس غریبی و دلتنگی بهم دست داد...خب به طرز شگفت آوری چهره ی شهر دگرگون شده!این دگرگونی رو نمیدونم دقیقا چطوری باید توضیح بدم ولی میخوام بگم که شهر نه تنها از نظر ظاهر و (مثلا ساختمونا و اینا)تغییر کرده بلکه از لحلظ انسانی هم به شددددت دچار تحول وتغییرشده و این مسئله خیلی خیلی برای کسی که قبلا ترها اینجا بوده و رفته باشه ودوباره بخواد بیاد و ببینه٬ محسوس وقابل درکه!

هوای اینجا هم از نظر آلودگی اگه از تهران آلوده تر نباشه مطمئنن پاکیزه تر !!!نیست.

خب فعلا اینا رو داشته باشید تا بیام سر فرصت توضیحات بیشتری رو ارائه بفرمایم!(البته اگه خودمو ننداختم تو کارون!)

 





نویسنده : نـدا ; ساعت 11:56 روز یکشنبه 3 آبان1388
:






ادامه مطلب

نویسنده : نـدا ; ساعت 12:6 روز چهارشنبه 29 مهر1388
: