این و این ، از همچین ابرایی بارون بارید یعنی، شر شر و بهار مآبانه! 

 

 + عکسا چون گذاشتنش آسون بود الان گذاشتم، ”در حاشیه ی نمایشگاه” رو بعدن مینویسم. خوب؟

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ |

حالا خوبه چیز خاصی هم نمیخوام بخرم، این همه برای فردا ذوق و شوق دارم!( فرداس دیگه؟! نمایشگاه کتاب رو میگم؟!)

دوتا کتاب تو مغزم هی دارن بهم چشمک میزنن. یکیش از یه نویسنده ایه به نام خانم شرمین نادری هست که وقتی کتاب ”رویای تهران“ رو خوندم ازش، زیاد خوشم نیومد راستش . نمیدونم از نثرش بود یا چی. اما دوست دارم کتاب ” قمر در عقرب “ رو هم امتحان کنم تا مطمئن بشم. 

بعدی هم ”اینگرید برگمن با بوی قورمه سبزی“ خانم هاله مشتاقی نیا هست که گویا نمایشنامه س.

دوست داشتم از گلی ترقی باز هم بخرم و بخونم. اما میترسم . ” خاطرات پراکنده” ش رو خیلی دوست داشتم و میترسم بقیه مثل اون خوندنی یا دوست داشتنی نباشن. مثل کتابای فریبا کلهر که کمی توی ذوقم زدن از بعد ”سالمومه و خرگوشش” 

از این ده تا کتاب هم که کماکان ”سایه ی عقاب”ش هنوز مونده! 

البته بخش علمولکیش رو هم قراره خواهرم پوشش بده! تازه هی تهدید میکنه باید اول من کتابامو بخرم و نمیدونم قیمتش چند و فلان و بهمان!  

یه قسمت مترو سواری هم هست این وسط، که قسمت فان ماجراست. گفته بودم من خیلی مترو سواری رو دوست دارم؟ البته ساعتای خلوتش! یه بارهم یه خطش رو تا آخر رفتم و برگشتم! خیلی حال داد.

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ |

تو خبرا یه پدری، داشت میگفت که برای ثبت نام فرزند دلبندش برای پایه ی اول دبستان باید نه میلیون تومن بده؛ و من همش دارم فکر میکنم مگه به این بچه ها چی میخوان یاد بدن که به ما یاد ندادن؟! یا مگه ما با چه امکاناتی باسواد شدیم که الان دیگه نمیشه با اون امکانات با سواد شد؟!

والا مدرسه رفتن من مصادف بود با پیک جمعیتی بچه های دهه شصت و البته اواخر جنگ! مدرسه های دو یا سه شیفته با جمعیت های ۴۰ نفر به بالا. 

تازه کلاس اول که بودم نمیدونم چرا یه صف پسرونه هم _ پسر پایه ی اول  _ داشتیم تو مدرسه مون. فک کنم مدرسه نداشتن! خدای من زنگای تفریح فاجعه بود. تلفاتی بود که میدادیم تو حیاط . این پسرا واقعن غیر قابل کنترل بودن! چقدرم سفت بودن همشون! یعنی میخوردیم به بهم، قشنگ دختر ماجرا منهدم ! میشد. انقده کشته وزخمی دادیم تا منتقلشون کردن یه جای دیگه! 

جای مدرسه رو بگو! روبروی دادگستری!! چه صحنات فجیعی که ما ندیدیم! آدمایی که به عنوان مجرم به پاهاشون پا بند میزدن و.

دعواهای بزن بزن و فجیع با چاشنی عربده و بد بیراه که اصن عادی عادی بود دیگه. 

خب، لطف کردن مدرسه رو هم دو کوچه جابجا کردن. اما چه فایده؟! مسیر همون مسیر بود.

حالا فک کن یه روز بخوان یه مجرمی رو به سزای اعمالش برسونن اونم در محل وقوع جرم که اتفاقن روبروی همون در دادگستریه!ساعت اجرای حکم رو هم بزارن یازده ، دوازده ظهر. که یه شیف مدرسه داره تعطیل میشه و یه شیف دیگه داره میره مدرسه! یه مدسه؟ نه ، چندین و چندتا.

همینطور که داشتیم کتاب به دست، ناله کنون میرفتیم مدرسه، رسیدیم به جمعیت عظیمی که جلو در دادگستری جمع بود، خب درسته که عادی بود اما جمعیته کمی زیادی، زیاد و به هم فشرده بود. یه بچه دبستانی ریزه میزه رو در نظر بگیرید که با یه کتاب فارسی پایه ی سوم داره بزور خودشو از بین جمعیت رد میکنه تا برسه اونور. تنها  خوبیش این بود که ماشینا دیگه نبودن و بجاش همون خیل عظیم جمعیت بود! وقتی بالاخره موفق شدم از میون اون جمعیت تنگاتنگ رد بشم، فقط برگشتم ببینم چرا بجای ماشین ، آدم انقد جمع شده که... دیدم اونی که نباید ببینم. یه جرثقیل گنده که با یه طناب یه نفر بهش آویزون بود! وای... وای.... کتابم از دستم افتاد، همراهش دلمم هررررری ریخت پایین. تا خود مدرسه دویدم. وقتی رسیدم همه داشتن در مورد این مسئله حرف میزدن. و میگفتن، شنیدی؟؟ میگن فلان جا یکی رو دار زدن!! میگن صورتش فلان، میگن زبونش بهمان، میگن...میگن...میگن...

بله، مثل اینکه تنها کسی که توی اون شیف(شیفت بعد ظهر) مفتخر بوده !! چنین صحنه ای ببینه من بخت برشته بودم! چیزی که تا اون لحظه فقط با میگن ، میگن داشت به سرعت توی مدرسه پخش میشد حالا تبدیل شده بود به این جمله: ”ندا خودش با چشمای خودش دیده!” :/

 هیچی دیگه، سر کلاسم بچه ها اومدن با هیجان برا معلممون دوباره میگن، میگن راه بندازن که معلممون گفت: نه، دروغ میگن. بچه ها هم گفتن، نههههههه، ندا خودش دیده! بعد معلممونم ته لطف و معرفت، یه نگاه خصمانه ای بهم کرد ، نمیدونم چی دید که گفت برو یه آب بزن به صورتت بیا، وقتی اومدم تو کلاس، درس رو شروع کرده بود! 

یعنی اوج امکانات روانشناسی ما تو اون زمان، آب زدن به صورت، توی آبخوری مدرسه بوده ، ته ش بود خداییش...

دیگه حالا بقیه شو نگم، اون گرمای جان فرسای بالا _ بالای چند درجه بگم خوبه؟! _ چهل و چند نفر جمعیت، بدون کولر و با یه پنکه سقفی با دور یواش! بعد عید اهواز مثلن. 

آه... نه میلیون برای ثبت نام پایه ی اول دبستان... البته چیزی نیست که! پول چرک کف دسته!!! علف خرسش هم اومده!!! فقط میخوام بدونم مثلن قراره حروف الفبا رو چپه به اینا یاد بدن مثلن؟!

 

پ.ن: اون مدرسه هه هنوز همونجاست، دادگستری هم همینطور. منتها مدرسه هه شده پسرونه. 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ |

ده روزه دیگه نمایشگاه کتاب شروع میشه و من منتظر دسته گلی هستم که به آب دادم! 

یه مترجم محترمی یک سری کتاب در دست ترجمه داشت که بنده زحمت تایپش! رو قبول کردم، منتها به سلیقه ی خودم تغییراتی رو توی متن انجام دادم که نمیدونم الان که قراره کتاب از زیر چاب بیاد بیرون و اینا، عکس العمل هایی در پی خواهد داشت آیا یا نه آیا؟!؟

ممم... الان دیره دعا کنیم امسال این کتاب آماده ی چاپ نبوده باشه و نیاد بیرون مثلن؟!

کلن الان من مجرم هستم آیا؟!

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ |
در ادامه فایل صوتی همین متنه، فقط اتو رانه! یعنی بعد از باز شدن صفحه ی وبلاگ، بعد از لود شدن،  خودبخود شروع میکنه به خوندن. اولشم با صدای کوک یه ساعت شروع میشه. خواستم یهو نترسید و یا صدای اسپیکراتون تنظیم باشه! و البته مقداری غر غر ، خوندن نخوندش پای شما اما نخوندنش مفیدتره تا خوندنش. احتمالن از سری غرهای غیر قابل درک و‌حوصله سر بره. شما موزیک رو گوش کنید و لذت ببرید

 

فقط چند لحظه کنارم بشین / یه رویایه کوتاه تنها همین 

ته ارزوهایه من این شده / ته ارزوهایه مارو ببین 

فقط چند لحظه کنارم بشین / فقط چند لحظه به من گوش کن 

هر احساسی و غیره من تو جهان / واسه چند لحظه فراموش کن 

برای همین چند لحظه ی عمر / همه سهمه دنیامو از من بگیر 

فقط این یه رویا رو با من بساز / همه ارزوهامو از من بگیر 

نگاه کن فقط با نگاه کردنت / منو تو چه رویایی انداختی 

به هرچی ندارم ازت راضیم /تو این زندگی رو برام ساختی 

 به من فرصت هم زبونی بده / به من که یه عمره بهت باختم 

واسه چند لحظه خرابش نکن / بتی رو که یک عمر ازت ساختم 

فقط چند لحظه به من فکر کن  / نگو لحظه چی رو عوض میکنه 

همین چند لحظه برای یه عمر /همه زندگیمو عوض میکنه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ |
 

 شیش تا سوال ازم پرسید و تشخیص داد که من اینم!  تعریف کرده دیگه، نه؟

 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ |
 دیدی چی شد!؟!!! فروردین تموم شد! 

 همیشه توش پر از شوک و اتفاقای عجیب و غریبه برام، اما...

از اونجایی که سی رو رد کردم و سالهای سی و بعد سالگی رو دارم تجربه میکنم، حس میکنم کم کم در امر صبر پیشه کردن و زیر سیبلی رد کردن و مدارا کردن و تحمل کردن کلمات سهمگینی که نباید بشنوم و میشنوم ، دارم بازنشسته میشم!

از اونجایی تر!  که من سی و پنج سال خدمتم لابد! و  خودمم حساب کردم و به این نتیجه رسیدم که  چهل تا هم بسمه! هنوز از رو نرفتم و همیشه اعلام داشته ام! که یکی از ماه های مورد علاقه ی منه و هیچکس حق نداره توی این ماه بمیره مثلا! 

 

خداحافظ فروردین...

 

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ |

من که نمی فهمم کجای این به اصطلاح طنز ”در حاشیه“  برخورنده ست وقتی عین همین اتفاقات رو آدم به چشم خودش میبینه تو بیمارستانا.البته یه چیزه دیگه هم که هست اینه که اونایی که به خودشون گرفتن و اعتراض کردن، لابد خیلی شباهت احساس کردن ، نه؟! 

حالا من دیگه با وکیلا  به اونصورت سر و کار نداشتم ببینم اونا دیگه چرا ناراحت شدن!

از همه ی اینا گذشته طنزه دیگه! تازه بی مزه هم هست! فقط یه کمی واقعی از آب دراومده. یعنی چون طنزش واقعی شده، کمی بیمزه شده. همین. ناراحتی نداره که. برخوردنم نداره حتی! نگاه کردنم نداره! به همین سادگی.

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ |

دیشب رفته بودیم پارک، موقع برگشتن یه خانواده ی سه نفری خوشبخت داشتن جلوی ما راه می رفتن. دختر بچه شون بغل باباهه بود و تند تند داشت حرف میزد. توی حرفاش یهویی با یه هیجانی شروع کرد به دست تکون دادن سمت آسمون و بلند داد زد، سلااااااام ستاره....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ |

 

یه دعای خوب، برای سال جدید لطفن...

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ |

می خواستم بدونم خارجیا هم موقع کریسمس خونه تکونی دارن؟!

این مواد شوینده هم روز به روز دارن قوی تر میشن ها! یعنی این آدما واقعن به خودشونم رحم ندارن. 

بسوزه پدر تجربه که از چند سال پیش تا حالا دیوار سابیمون خیلی بهتر شده! البته شاید لولا هامون نرمتر شده، نه؟!

این بارونای بهاره، و فقطم حد فاصل ۲۰ اسفند تا اواسط فروردین، رو به پنجره ی ما میان نمیدونم چرا

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ |

اون سالی که داشتم این پست رو که از یه ایمیل برداشته بودم تصویرسازی میکردم برا خودم  و می خندیدم، فکر نمیکردم کسایی باشن که واقعن بخوان از این روشها استفاده کنن و تازه تبلیغ هم بکنن و بعد هم هی تکرار کنن و هی تکرار کنن و تا مطمئن نشدن همه ی راه ها رو رفتن از بازاریابیشون دست نکشن!

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ |
رفته بودم بانک و از متصدی باجه تقاضای رمز دوم برای انتقال پول از یه کارت به یه کارت از بانک دیگه رو کردم. میگه که رمز دوم رو باید از دستگاه خودپرداز بگیرم. بهش گفتم نه، اون رمز دوم که از دستگاه میگیریم با این رمز دوم فرق داره. من میخوام از کارت این بانک به کارت بانک دیگه پول جابجا کنم و رمز دوم اینترنتی از من میخواد، نه رمز دوم کارت. گفت که رمز دوم همونه که از دستگاه میگیری، شما یه بار دیگه امتحان کن حالا. نمیدونم چرا فکر کردم صدامو نمیشنوه، چون این دفعه کمی رفتم جلوتر و بلند تر  توضیح دادم که رمز دوم برای پرداختهای اینترتی رو نمیگم، برای انتقال وجه از کارت بانک شما به کارت یه بانک دیگه لازمه که خود بانک به من یه رمز دوم بده.

مشتری دیگه ای توی بانک نبود و منم برای بار سوم داشتم ازش میخواستم که رمز دومی که من میخوام اون رمز دومی نیست که خودمون برای کارتمون تعیین میکنیم و از دستگاه میگیریمش. از همکارش در مورد رمز دوم اینترنتی و انتقال وجه سوال کرد و همکارشم گفت که باید از دستگاه بگیره دیگه! گفتم آخه اون رمز دوم خود کارت که از دستگاه گرفتم انتقال رو انجام نمیده، داخل سایت خودتون نوشته که رمز انتقال وجه اینترنتی از یه کارت به کارت دیگه لازمش رمز دومیه که باید از بانک بگیریم نه از دستگاه خودپرداز. رئیس شعبه هم که انگار میزش پرت شده بود اون وسط گفت، خانوم شما رمزتو یه بار دیگه عوض کن و دوباره امتحان کن! راستش خودم به اندازه ی کافی بی حوصله بودم! اینا هم هیچکدوم نمیگرفتن که من چی میگم. از بس میخواستم توضیحم رو واضح بدم تا آخرین درجه خم شده بودم روی میز باجه!

تکیه مو محکم دادم به صندلی و یه نفس عمیق کشیدم! اون آقا دوباره بهم تاکید کرد که برم یه رمز دوم دیگه از دستگاه بگیرم و دوباره امتحان کنم و بعدم گفت شاید شبکه شتاب عملیات رو برات انجام نمیده!بعدشم یه لبخند زد که چون علاوه بر بی حوصلگی عصبانی هم شده بودم، بدون لبخند از روی صندلی بلند شدم و از بانک اومدم بیرون! جالبیش اینجا بود که در آخرین لحظات دوبار گفتن که بزارم برای فردا چون ممکنه ایراد از شبکه باشه!

نمیخواستم کارم ناتموم بمونه. بنابراین رفتم یه شعبه ی دیگه. توضیح دادم که برای این کارت یه رمز دوم میخوام برای انتقال وجه اینترنتی که اصلنم ربطی به رمز دومی که از دستگاه میگیریم نداره. . برگشته میگه من خودم با همین رمز دوم همیشه کلی پول جابجا میکنم. بهش گفتم که منم با رمز دومم زیاد پول جابجا کردم، براش گفتم که همه ی قبضارم با همون شیوه میدم اما این رمز دومی که من میخوام باید توسط بانک صادر بشه، چون خودتون توی سایت راهنمایی کردین. ضمن اینکه این رمزی که الان در اختیار منه و اسمش رمز دومه برای اون عملیات نامعتبره! بعد چند لحظه مکث ازم کارت ملی و کارت رو گرفت و دو دقیقه بعد یه برگه پرینت گرفت که شامل رمز دومی بود که من میخواستم. ازش پرسیدم که این رمز اسم دیگه ای داره؟ گفت که نه دیگه، همون که میخواستی دیگه. گفتم آخه خیلی برای رسیدن بهش سختی کشیدم! شعبه ی قبلیتون اصن هیچی در موردش نمیدونستن! گفت که کمتر کسی تا حالا این رمز رو استفاده کرده، شاید بخاطر اونه!!

من به جمعیت استفاده کننده از این رمز کاری ندارم، سوال من اینه : کارمندای یه بانک از خدماتی که توی سایتشون تعریف شده، بی اطلاع هستن. چرا؟ یعنی وظیفه شون رو فقط پول شمردن میدونن؟ اصلن بی اطلاعاتی دسته جمعی شون برام قابل درک نیست.

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ |
هشدار!  البته بهتون نمیگم چرا هشدار تا تهش برید در برابر عمل انجام شده که نه، نوشته ی خوانده شده! قرار بگیرید. چیه؟! فکر کردین اینجا کجاست؟؟

دیشب جناب فرزاد حسنی به بهانه ی نزدیک شدن به ایام دهشناک  و وحشت انگیز جنگ های بی عقلانه و  بیرحمانه ی کاملا درون داخلیِ!روز های پایانی سال (چهارشنبه سوری سابق)  گفتگویی رو با یک آتش نشان انجام دادن قابل تقدیررررر.

توصیه های ایشون البته خیلی خیلی محافظه کارانه و کلن برای مخاطبین خیلی عاقل بود، و از غیر عاقلین هم قطع امید کرده بودن مثکه،  چون مدام از عاقلین میخواست که حواسشون به غیرعاقلین بیشتر باشه این آخر سالی. از مهمترین توصیه هاشون یکی نپریدن از روی آتیش _ مخصوصا خانوم ها با اون لباسهای بلندشون! _ بود و از اون مهمتر اینکه اگه یه آتیش روشن دیدن که کسی پیشش نیست، از ایستادن در کنار اون خودداری کنن، چون ممکنه یک سری بخوان یه شیطنتایی انجام بدن که آخرش ختم  به فاجعه س معمولن( گذاشتن مواد محترقه و منفجر شونده مثل قوطی های اسپری در آتیش) . و در ادامه هم توضیح دادن که وظیفه ی آتش نشانها فقط خاموش کردن آتش نیست، بلکه گروه های امداد و نجاتشون شامل خیلی کارای دیگه میشه که از جمله مثلن: در تصادفات خیلی ناجور که مصدومین احتمالی مبحوس شدن، مواجه هه با حیوانات موذی و اینا، حوادث چرخ گوشتی دار(  یه زمانی چرخ گوشت خیلی مُد بود، همیشه بینابین برنامه کودک یه آقای آتش نشان میومد به ما بچه های گوگولی مگولی هشدار میداد که دستمون رو تو هر سوراخی بالاخص سوراخ چرخ گوشتی نکنیم، اگه یادتون باشه) و گیر افتادن توی یه موقعیتای عجیب غریب( مثلن سر بچه هایی که بین میله های حفاظ گیر میکنه) ، غرق شدن توی دریا یا رودخونه ها و خیلی اتفاقات دیگه میتونیم روی آتش نشانا حساب کنیم خلاصه.

بعدش مثل همیشه فرزاد جان از آقای مهمان (که همانا در این برنامه آتش نشان بود) خواست که یه خاطره ی بامزه یا عجیبی که حین عملیاتا شون  براشون اتفاق افتاده رو تعریف کنن.

خُــــب، داستان تازه از اینجا شروع میشه. میخوایین مثل تو فیلما بزاریم برای قسمت بعد 

نه نه، همینجا بگو ( مثلن شما!) .

باووووشه(مثلن من!!)

بعد از کلی ببخشید و گلاب به روتون، گفتن که توی یکی از عملیاتاشون باید دست یک آقایی رو که تا کتفم رفته بوده تو، از توی سوراخ دستشویی نجات میدادن. مثله اینکه موبایلشون افتاده بوده اون تو، ایشون خواسته موبایل رو نجات بده ، یک مقداری تقلا کرده و گشته دنبالش، ضمن اینکه پیداش نکرده، دستش گیر کرده و دیگه در نیومده، خانواده هم حداکثر کمکی که کردن،  روغن کاری و کف مالی اون منطقه بوده ، ولی بازم کاری از پیش نرفته و بالاخره با آتش نشانی تماس گرفتن و اینا هم رفتن بالاسر حادثه دیده و تنها راه نجات، بعد نزدیک دو ساعت و وخیم شدن حال مصدوم شکستن سنگ توالت بوده! حالا این وسط فرزاد جان هم هی های و هوی، که این چطوری دستشو تا کتف فرو کرده بوده اون تو، اصن مگه ارتفاعش چقدره؟ از همون اولش چطوری دستش از اون دم رد شده اصن؟!  که جناب فرمودن، از این توالت قدیمیا بوده و عمیق بوده و اینا...

بعد دیگه این فرزاد خان شروع کرد که آره، این مدل قدیمیا اصن سیستمشون رعب و وحشت آور بوده و اصرار که لابد یکی از اون پایین دستشو گرفته بوده که دیگه نمیومده بالا و اینا...(اون شایعه ی دست قرمز و سوراخ توالت مدرسه، فقط توی مدرسه ی ما بود یا شما هم داشتین؟!)

بعد تو این هیر و ویر من یاد خاطره ای مشابه افتادم با این تفاوت که دستمون که گیر نکرد هیچ، جسم مذکور که موبایل نبود بلکه جارولی دستمال توالت بود و به سلامتی اومد بیرون بازم هیچ! اگه واقعن یه چیزی اون زیر دست آدمو میگرفت و ول نمیکرد چی؟  

تازه...اگه دستم گیر کرده بود، بعد قرار بود آتش نشانی اینا بیان نجاتم بدن، چطوری باید مانتو میپوشدم؟

همه ی اینا به کنار، چرا توالتای ایرانی، انقده سیستمشون ظالمانه و آزار دهنده س اصن؟!؟

 

پ.ن: خب، حالا اینم  برای تلطیف فضا  

 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ |

خانومه ناراحته، ایستاده داره به افق نگاه میکنه که آقاهه با سینی چای وارد میشه...

آقاهه به خانومش :

+ بیا حالا این چایی رو بخور.

_ نمیخورم.

+ بیا بخور، این چایی قند پهلو نیستا. قلب پهلوئه! 

 خانومه اومد  خورد چاییه رو.

 

 رمانتیکانه ی شیکی بود.

شیک و به موقع در لحظاتی مثل گذر کردن از یه چیز ای دوست نداشتنی مثل ”گذر از رنج ها“ 

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ |

این عکسی که تا الان دیگه خیلی معروف شده و خیلیا دیدنش و تعجب کردن و لابد خیلیا هم تعجب نکردن البته! منو یاد یکی از فانتزیای دوران بچه گیام انداخت

پایان هپی اِندانه ی کارتون زیبای خفته که پرنس و پرنسس وقتی به هم رسیدن و داشتن باهم میرقصیدن، بر اثر اختلاف سلیقه ی پریای مهربون ، مدام رنگ لباس پرنسس آبی و صورتی میشد؛ و یکی از آرزوهای من این بود کاش تا قبل از اینکه کتاب تو کارتون بسته بشه، اون پری سبزه هم یه بار لباس رو سبز میکرد، من ببینم

تازه آخرشم نفهمیدم وقتی کارتون تموم شد و کتاب بسته شد، لباس پرنسس صورتی موند یا آبی؟!

 خب هیچی دیگه، همچون فانتزی اتفاق افتاده و اونم بدون پری و چوب جادو. 

 حالا از این حرفا که بگذریم، شما لباس رو چه رنگی میبینید؟

در ادامه هم باز همون عکسه چون به باز شدن لینک بالایی مطمئن نبودم.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ |
من تا یه مدت پیش فکر میکردم پنج به علاوه ی یک(۱+۵) یعنی:  اون پنجه اونان، یکه ماییم! قراره بعد توافقم بشیم شیش به سلامتی…

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ |

اسفند باشد و زمستان مثلن، زمستان اهواز خاکی باشد، زمستان تهران بی برف! هوا ابری باشد و نباشد...

حقیقت این است که غمی به اندازه یک قورباغه ی پیرِ گنده ی قهوه ای رنگ  با کلی زگیل و خالهای زشت و سیاه در گلویم گیر کرده و  قور قور میکند...نه میتوانم تفش کنم و نه میتوانم قورتش دهم و نه حتی هضمش کنم!!!حضور نامبارکش، برایم عادی نمیشود تا بهش عادت کنم، به جد قصد دارد تا من را خفه کند و هیچ رقمه ول کن معامله نیست. نمیتونم برای هیچکس توضیح بدم که این غم قورباغه ای چقدر مرا آزار میدهد  چون قورباغه عجیبی است!

اسفند هر سال، یکی از بارهایی است که با قدرت و اقتدار و با فواصل کوتاه ؛ هی خود ِگنده و بی ریختش را باد میکند و با اعتماد به نفس بالا  و مثال زدنیی که ” بیا ببین من چه لُعبَتیم!” هنرنمایی میکند، نکبت! 

یازده اسفند هشتاد وشش، سعی کردم با ترفند ” گیلاس آلبالو شفتالو“ آنه ، یک جور ایی برایش دون بپاشم مثلن و کاری کنم شاید بیرون بیاید، اما نامبرده! نه تنها سنگر را خالی نکرد، بلکه روز به روز بزرگتر و فربه تر ، زشت تر و به روز تر شد. 

پوففففف...

واقعیت این است که هر چند وقت یکبار دچار ایست روحی روانی میشوم که از عوارض زندگی مستمر و نا مسالمت آمیز با همین قورباغه ی پدر قورباغه است!  

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ |

هر روز میدیدمش.  کار هر روزم شده بود گذشتن از جایی که اونم بود! اصن عاشقش شده بودم! عاشق یه لباس مردونه خاکستری مایل به سفید. خُب.... شایدم سفید مایل به خاکستری. از این دو یقه ای ها. یقه هفتی که زیرش یه یقه مردونه بود.

فروشنده ش با یه قد وبالای رعنا وقتی مکث و شک منو توی خریدش دیده بود گفته بود  ببین منو، اگه هم سایز من باشه، بهش میخوره! منم توی دلم گفته بودم برا خودم میخوام! اونم شاید شنیده بود و گفته بود: اصن این freeسایزها! ببر خیالت تخت باشه!

پرویی کردم و خریدمش!

وقتی تو خونه پروش کردم، بابا چپ چپ یه نگاه به من و لباسی که تو تنم زار میزد انداخت و پی اخبارشو گرفت. بهش گفتم بابا میخوای بپوشی ببینی؟ خیلی قاطعانه و غلیظ گفت: نعع

منم تاش کردم گذاشتم یه گوشه از کشوی لباسهایی که ” دیگه هیچوقت  نمی پوشمتون ولی شاید  بالاخره یه روز لازم بشه تا بپوشمشون! ”

... 

پ.ن :  نصفه س میدونم . ولی،  الکی مثلن من یه نویسنده م که وسط نوشتن داستانش ، افتاده مُرده! 

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ |
 

کاشکی میشد موسیقی رو با کلمات نوشت و بعد با خوندن اون کلمات شنیدش.

میشه؟

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ |

یه موقع هست که از فرط ناراحتی و غمگینی! احساس میکنی که الانه که قلبت از کار واسّه! اما  نمی واسه که!! میزاره یه روز خوب بیاد، در اوج خوشحالی و شادی از ته دلت،  یهو بدون راهنما و چراغ! میزنه رو ترمز ُ  وا میسّه!

نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ |
نقشه ی گنج! رو گذاشتم توی ادامه، همینطوری...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ |

یادتونه یه سری از درس و مشقامون توی مدرسه مناسبتی بودن؟ مثلن همین بهمن که میرسید، درسامون توی کتاب تاریخ یا فارسی، در مورد همین وقایع و اتفاقات بود.  یه جورایی برنامه ریزیشون خیلی ظریف و دقیق بوده ها، نه؟

بعد اون پسره بود توی کتاب فارسی یکی از سالای تحصیلیمون ! که من الان یادم نیست کدوم سال بود!! بعد متولد 57 بود، بعد داشت با مادر بزرگش صحبت میکرد، بعد مادر بزرگش در مورد خاطرات انقلاب و اینا باهاش صحبت میکرد، بهش میگفت که :آره تو همسن انقلابیو اینا...خب ؟!

 

هیچی میخواستم بگم الان ماشالا ماشالا 35 ساله شده و حتما برا خودش کسی شده و اینا

 

بعد کسی ازش خبری نداره دقیقا الان آیا؟! 

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳ |
اون آدمایی که بلدن برای زندگیشون برنامه ریزی کنن، جز آدمای خوشبخت محسوب میشن قطعن. قدر خوشبختیشونو بدونن لطفن.

نوشته شده توسط :) در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ |

نشسته بودم داشتم تلویزیون نگاه میکردم، دیدم صدای چرخش کلید توی در اومد و بعد یه خانوم و یه آقا وارد خونه شدن! با تعجب و ترس خودمو به جلوی در رسوندم و گفتم، شما چه جوری اومدین تو؟؟! این خونه ی ماست! خانومه با یه لبخند گفت نه عزیزم. مال ماست، کلیدم داشتم،  دیدی که!! بعد به آقاهه نگاه کردم که بیخیال دستاش تو جیب پالتوش بود و یه ابروشم داده بود  بالا! اومدم از پیشروی خانوم لبخند به لب، توی خونه جلوگیری کنم که یهو از خواب پریدم. نشستم سر جام و چند بار محکم چشمامو بهم زدم تا به مغزمم فرصت بدم که روشن شه! روشن شد و موقعیت رو امن و امان ارزیابی کرد. بنابراین دوباره خوابیدم.  دوباره دیدم که اون خانومه با اون لبخند اعصاب خوردکنش داره مانتوشو درمیاره و به آقاهه میگه که کفشاشو تو جاکفشی بزاره! عصبانی بودم و داشتم با عصبانیت میگفتم، میگم برید بیرون. شما اشتباه اومدید. این خونه ی ماست. خانومه با همون لبخند مزخرفش اومد طرفم و چند تا ضربه محبت آمیزانه! به گونه م زد و گفت، حالا مال ماست! بعد من شک کردم و با خودم گفتم پس من دارم اینجا چه غلطی میکنم!! که دوباره از خواب پریدم! 

این دفعه اما به ساعت که نگاه کردم، دیدم شش صبحه. با اعصاب مگسی پا شدم تا هم دست وصورتم رو یه آبی بزنم، هم کتری رو بزارم روی گاز. داشتم میرفتم توی آشپزخونه و با حرص باقی مونده از خواب آشفته ی دیشب، یه نگاه به در واحد انداختم. چشمام به اندازه ی یه نعلبکی گشاد شد از اون چیزی که دیدم! در باز بود. یعنی جفت بود ولی باز بود. تمام شب گذشته در باز بوده:-/

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲۷ دی۱۳۹۳ |
با بوی شدید نه چندان خوشایند، از خواب بیدار شدم، دیدم علاوه بر بو، صدای گاز دادن یه ماشین که هی داره زوزه میکشه هم میاد. بوی لنتش بلند شده بود و خیلی هم زیاد بود. رفتم از پنجره نگاه کردم، دیدم یکی از این ماشینای بزرگ (هجده چرخ؟!) توی سر بالایی خیابون گیر کرده، نمیکشه بره بالا یا نمیدونم چی، خلاصه هر چی بود بوی لنتاش دراومده بود. ساعت دو ، دو و نیم بود. منم حس شهروند دوستیم گل کرد، ساعت دو نصف شب با خودم گفتم الان من با کدوم ارگان تماس بگیرم تا اون بنده خدا رو از اون وضعیت نجات بدم! زنگ زدم ۱۱۰

طفلک اونم مثل من گیج بود، شرح ماوقع که دادم بهم میگه گوشیو بهش بده ببینم مشکلش چیه!!!

میگم آقا جان من دارم این گزارشو از پشت پنجره ی اتاقم برات میگم، چه جوری گوشیو بدم به راننده:-/

بعد برای اینکه خیالم رو راحت کنه بهم گفت که نگرانش نباشم و اگه مشکلی باشه، خودش بهتر میدونه چطوری حلش کنه و برام آرزوی شبی خوش کرد و منو بخدا سپرد:|

هیچی دیگه، نتونستم برای اون آقاهه که از بوی لنت ماشین نازنینش از خواب بیدار شده بودم کاری کنم. 

بعد صبح به این فکر کردم که کلن این اتفاق ربطی به پلیس نداشت نه؟؟ خداییش خیلی خوب برخورد کرد نصفه شبی!

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ |
 

کارهایی است که آدم می تواندانجام دهد و کارهایی که دلش میخواهد  بتواند انجام دهد، به اولی میگویند توانایی و به دومی آرزو، اولی از جنس واقعیت است و دومی از جنس خیال.

کانالی این دو دنیا را به هم وصل میکند که اسمش محک است. آدم از بین آرزوهایش آنهایی را که فکر می کند به قلمرو توانایی هایش نزدیک تر هستند برمی دارد و در دنیای واقعی محک می زند، یا شکست می خورد و آرزو را سر جایش میگذاردیا موفق می شود و آرزو را به قلمرو توانایی هایش می آورد.

کانال محک را باز نگه دارید، اگر مسدود شود آرزوها یا می میرند یا به توهم تواناییتبدیل مشوند و دومی البته خطرناک تر است.

 

+ یکی از ضمیمه های همشهری جوان چند سال پیش!

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳ |
چند سال پیش(مثلن بین سالهای ۶۸ تا ۷۰ احتمالن) یک فیلم سینمایی مزخرفی برنامه ی کودک پخش میکرد که فضای بسیار غم انگیزی داشت و در مورد یه دختر دانش آموز  _ دبستان بود لابد _ با مانتوی سرمه ای و مقنعه ی سیاه! ایشون همش نمره هاش تک رقمی می شد و توی کارنامه ی هر ثلثش کلی تجدیدی داشت و همیشه ناراحت بودن همه کلن! بعد یه بار انگار مامانش بهش گفت توروخدا دیگه تجدید نشو و دختره قول داد که درس بخونه و یه بار سر سفره ی صبحونه ، صبح امتحان، به مامانش گفت: کاشکی زرنگی هم قرص داشت، میخوردی زرنگ میشدی ، امتحان میدادی، قبول میشدی!

 

هیچی دیگه، با این مقدمه چینی! خواستم بگم کاشکی زرنگی هم قرصی داشت که وقتی میخوردی، زرنگ میشدی، هوشیار میشدی، سرزبون دار میشدی، کار بلد میشدی، همه چی تموم میشدی، خوشگل میشدی حتی!!!!!!

 

پ.ن: اون دختره توی امتحانای شهریور بگمونم، قبول شد، بعد موقع کارنامه گرفتن همش استرس داشت و دستاشو جلوی صورتش گرفته بود. معلمش بهش گفت: فلانی( فامیلیشو گفت فک کنم) آفرین، قبول شدی امسال:))))) تا خود خونه با خوشحالی ، کارنامه به دست می دوید و داد میزد، قبول شدم ، قبول شدم.

پ.ن بعدی: درسته فیلم هپی اند شد ولی نمیدونم چرا فضای فیلم کلن ناراحت کننده بود! یکی این فیلم و یه فیلم دیگه مثل همین با غصه فراوون توی ذهنمه همیشه! چی بودن اون موقع ها میزاشتن برا ما!!؟؟!

پ.ن مهم: من الان قرص زرنگی میخوام با تمام ویژگی های که گفتم. مممم...حوصله ی آدمم زیاد کنه در ضمن 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ دی۱۳۹۳ |
من اصرار داشتم که اون یکی همسایمون که همیشه خدا کلاهش با بقیه همسایه ها تو همه دوتا پسر داره ولی خانوم همسایه میگفت، من که سی ساله ساکن اینجام مطمئنم که یه پسر داره!

من میگفتم این پسر جدیده! که من دیدم، هم مسن تر به نظر میاد، هم مودب تره،  هم قدش بلند تره، خانوم همسایه میگفت، والا ما که روزی مودبی به این پسر ندیدیم! تازه قدش هم بلند نیست، فقط چند وقته موهاشو رنگ نکرده لابد!

خب تنها نتیجه ی ممکن از عملیات شناسایی اون پسر جدیده! توی خونه اون همسایه هه که همیشه با همه دعوا داره این بود که پسر محترمش ظاهرا تصمیم گرفته تغییر رویه بده و مثل انسانهای متمدن با بقیه برخورد کنه! و برای همین عاقل تر و مودب تر بنظر میاد. 

ولی مسئله ای که هنوز حل نشده قد ایشونه که بلند تر شده ظاهرا! 

من همینجا این دستاورد علمی رو به ثبت می رسونم. مؤدب ها، قد بلند تر به نظر می رسند.

 

  

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۷ دی۱۳۹۳ |
«....من فهرستی از مشخصات مورد نظرم را ردیف کرده بودم وامیدوارم بودم چنین کسی پیدا نشود.

فرد مورد نظرمن می باید از من بلندتر باشد، ورزشکار و ریاضیدان باشد، حداقل سه زبان بداند، موسیقی بنوازد، با ادبیات یونان و فن دریا نوردی آشنا باشد و آداب معاشرت درباری را بداند. این ها حداقل شرایط من بود!...

...راستی یادم رفت بگویم .یک شرط دیگر هم دارد.او باید حیوانات و بخصوص میمون ها رادوست داشته باشد؛ برایش مهم نباشد که میمونی در پای تخت ما بخوابد!...»

 

 

+ عشق ها و خاطرات کلئوپاترا /مارگارت جورج / کامیار جولایی

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۴ دی۱۳۹۳ |
 
مطالب قدیمی‌تر