X
تبلیغات
گیلاس آلبالو شفتالو

92


میگن " خشت اول گر نهد معمار کج    تا ثریا میرود دیوار کج "

اگه دستم به معمار! مذکور میرسید...





نویسنده : :) ; ساعت 17:10 روز چهارشنبه 11 اردیبهشت1392




 

 تا اونجایی که یادم میاد اولین باری که گفتم از فردا ٬موقعی بود که خیلی کوچیک بودم و داشتم با عروسکام بازی میکردم. یه فیل پلاستیکی صورتی داشتم که زیاد خوشم نمیومد ازش .همیشه از اینکه یه گوشه افتاده ناراحت بودم براش و هر روز میگفتم از فردا با فیلم هم بازی میکنم دیگه!

کلا از این " از فرداها " توی زندگیم زیاد گفتم! یعنی خیلی بیشتر از اونچه که هر کسی میتونه تو زندگیش گفته باشه. این از فرداهـای من هیچوقت نیومدن تقریبا! یعنی مثلا از هر ده دفه ای که گفتم از فردا٬ بعضی موقه٬شاید٬یه بار اون فردای مذکورو به چشم دیدم!

 کلا دچار سندرم از فردا شدم انگار .البته از نوعی که هیچوقت قرار نیست فردا بشه!کم کم کارایی رو که هی می سپارم به فردا(فرداها) دارن تبدیل میشن به یه کابوس یا یه حسرت یا نمیدونم ....!

خوب راستش خسته شدم از گفتن مکرر از فردا!

 باورم شده که از پس کارایی که هی سپردمشون به فردا بر نمیام ولی هیچ کار جایگزینی هم ندارم که بجای اون کارا از فردا شروع کنم!

یه جورایی کارایی که میتونم انجام بدم با کارایی که دلم میخواد انجام بدم همه با هم٬ دارن تبدیل میشن به آرزوهای محال و دوست داشتنی که هر روز توسط خیلی از آدمای اطرافم یه سرانجام میرسن.

و من هر روز نگاه میکنم! حسودی میکنم!!و حسرت روزایی رو که گذشتن رو میخورم.

چند سال پیش که این متن رو خوندم خیلی خوشم اومد ازش ولی خب هیچوقت بکارش نبردم متاسفانه.خب ظاهرا من که دیگه از دست رفتم !!!ولی این متن رو برای کسایی میزارم که هنوز شجاع و جسور و اکتیو هستن و برای آینده ی خودشون احترام قائلن:

کارهایی است که آدم " میتواند "انجام دهد و کارهایی که " دلش می خواهد "بتواند انجام دهد٬به اولی میگویند توانایی و به دومی آرزو٬اولی از جنس واقعیت است و دومی از جنس خیال.

کانالی این دو دنیا را به هم وصل میکند که اسمش " محک " است.آدم از بین آرزوهایش آنهایی را که فکر می کند به قلمرو توانایی هایش نزدیک تر هستند برمی دارد و در دنیای واقعی محک می زند٬یا شکست می خورد و آرزو را سر جایش میگذارد یا موفق می شود و آرزو را به قلمرو توانایی هایش می آورد.

کانال محک را باز نگه دارید٬اگر مسدود شود آرزوها یا می میرند یا به " توهم توانایی "تبدیل مشوند و دومی البته خطرناک تر است.

  • همشهری جوان (ضمیمه مار٬پله٬زرافه۸۷)




نویسنده : :) ; ساعت 1:41 روز شنبه 7 خرداد1390




آیا می دانید بدن جوجه تیغی در هنگام تولد حالت ژله ای دارد و حتی ممكن است در حین تولد نیمی از بدنش توسط تیغهای بدن مادر كنده شود اما به مرور بدن كاملاً ترمیم می شود؟

آیا می دانید سگ از نژاد اسب است و خود اسب هم از نژاد ماموت یا همین فیلهای امروزی است؟

آیا می دانید ضریب هوشی نوزاد انسان در سه روز اول تولد بیش از هفتصد و پنجاه است اما این مقدار در روز چهارم به سرعت پایین می آید؟ و آیا می دانید با كمك این هوش نوزاد سینه مادر را به روش استنتاجی پیدا می كند و در واقع به این نتیجه می رسد كه باید سینه را بمكد؟

آیا می دانید یك نوع سمندر در آفریقا وجود دارد كه تحمل شانزده هزار ولت برق با شدت جریان پنجاه هرتز را دارد و در این حالت بدنش تنها نوری معادل یك لامپ 70 وات تولید می كند؟


آیا می دانید زرافه ها در اصل گوشتخوار هستند اما به دلیل عدم توانایی در بلعیدن غذا از روی زمین به دلیل مری طولانی و نداشتن اندام مناسب شكار گیاه خواری می كنند و به همین دلیل یك زرافه در تمام طول عمر خود سوء هاضمه دارد؟

آیا می دانید در قطب شمال تنها دو ماه از تابستان امكان آتش روشن كردن وجود دارد و در بقیه ایام سال به دلیل سرمای شدید آتش به صورت تكه های بلور در آمده و خورد می شود؟

آیا می دانید اگر سر خود را سه بار محكم به دیوار بكوبید اصلاً دردتان نمی گیرد؟

آیا می دانید اگر انگشت انداخته چشمتان را از حدقه دربیاورید كار درستی انجام داده اید؟

آیا می دانید اگر بیایید به من یك تیپا بزنید كلیه سموم بدنتان! دفع می شود!!؟

آیا می دانید كه همه اینها چرت و پرت بود؟ و آیا می دانید شما الآن اوسگول شده اید؟

آیا می دانید هرچه الآن در دلتان به من گفتید خودتان هستید؟

آیا می دانید الان باید صفحه را ببندید و به اوسکول بودن خود ادامه ندهید؟





نویسنده : :) ; ساعت 12:2 روز یکشنبه 1 خرداد1390




 

تو کارش خیلی خُبرس!خیلی کار درسته!یه شکنجه گره درست و حسابیه!من میدونم....از اولشم خدا به همین منظور آفریدتش اصن...





نویسنده : :) ; ساعت 11:36 روز شنبه 31 اردیبهشت1390




 

از صبح تا حالا هی یه آهنگی تو ذهنم میچرخه که هیچیش یادم نیست! یعنی فقط موزیکش هی دور میخوره تو مخم! الان رفتم به زور و ضرب دوتا کلمه ای که ازش تو ذهنم بود سرچیدمش٬ این بود:

يک آسمان پرنده ی عاشق
از گرد راه باز رسيدند
با بالهای روشنی از نور
وقت پگاه باز رسيدند
مثل پرنده های سبکبال
برخيز و با بهار بياميز
با نغمه های شاد دوباره
شوری بهار گونه برانگيز
در پهنه ی بهار تجلی
ای دل، پرنده باش، رها باش
عالم تمام آينه ی اوست
آنک يکی از آينه ها باش...





نویسنده : :) ; ساعت 23:0 روز پنجشنبه 29 اردیبهشت1390




 

هر چی فکر میکنم یادم نمیاد اون موقعی!(یعنی چن وقت پیش) برا چی آرشیو وبلاگو تیر تو پر کردم! یعنی فقط یادمه که عصبانی بودم و ....

دیگه بقیه ش یادم نیست!

بعد من هر وقت خیلی دچار ناراحتی و غم و غصه میشم ٬ یهو تصمیم میگیرم بیام اینجا رو حذف کنم! حالا هیچ ربطی هم نداره هاااا ولی دیواری کوتاه تر از اینجا پیدا نکردم انگار تا حالا!

خوب راستش من این دیوار کوتاه رو خیلی دوستش دارم و دوستش ندارم!

من موقع هایی که خیلی حرف میزنم یعنی حالم بده!(یعنی غرم میاد)

بعد موقع هایی که حرف نمیزنم یعنی خیلی حالم بده!(غرم نمیاد!!)

الان در مرحله ی بینا بین این دو مرحله م !(آخه هم غرم میاد هم نمیاد!)

کلا حالم بده! همین!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

 

 





نویسنده : :) ; ساعت 17:49 روز سه شنبه 27 اردیبهشت1390






سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

 

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید آن چهار توپ شیشه ای عبارتند: از خانواده، سلامتی، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است.
كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد ، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود ،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.




نویسنده : :) ; ساعت 22:6 روز چهارشنبه 21 اردیبهشت1390




 

یکی بیاد (یه نفر باهوش!) روی این تحقیق کنه که چرا وقتی قیف هست ٬ قیر نیست. وقتی قیر هست ٬ قیف نیست!

کشف این موضوع هیچ کم نداره از کشف و اختراع برق و تلفن و شکافتن اتم و واکسن هاری و ...!!

 





نویسنده : :) ; ساعت 17:59 روز یکشنبه 18 اردیبهشت1390




 

نشان به نشان تمامِ نقطه های نا تمام
و دوردستِ بیشه ی نادیده ی نور
نشان به نشانی بادی که هنوز
می ساید بر سینه ی آن درخت نشان کرده ی خم ،
بغض کلمه های بند آمده می شکند..
این خط و این روزنه ! ،
آسمان که به آخر نرسیده
.. ... ....
می شنوی؟

 ثمینه ع.ا





نویسنده : :) ; ساعت 12:44 روز جمعه 16 اردیبهشت1390




_________________________________________