یه دعای خوب، برای سال جدید لطفن...

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ |

می خواستم بدونم خارجیا هم موقع کریسمس خونه تکونی دارن؟!

این مواد شوینده هم روز به روز دارن قوی تر میشن ها! یعنی این آدما واقعن به خودشونم رحم ندارن. 

بسوزه پدر تجربه که از چند سال پیش تا حالا دیوار سابیمون خیلی بهتر شده! البته شاید لولا هامون نرمتر شده، نه؟!

این بارونای بهاره، و فقطم حد فاصل ۲۰ اسفند تا اواسط فروردین، رو به پنجره ی ما میان نمیدونم چرا

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ |

اون سالی که داشتم این پست رو که از یه ایمیل برداشته بودم تصویرسازی میکردم برا خودم  و می خندیدم، فکر نمیکردم کسایی باشن که واقعن بخوان از این روشها استفاده کنن و تازه تبلیغ هم بکنن و بعد هم هی تکرار کنن و هی تکرار کنن و تا مطمئن نشدن همه ی راه ها رو رفتن از بازاریابیشون دست نکشن!

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ |
رفته بودم بانک و از متصدی باجه تقاضای رمز دوم برای انتقال پول از یه کارت به یه کارت از بانک دیگه رو کردم. میگه که رمز دوم رو باید از دستگاه خودپرداز بگیرم. بهش گفتم نه، اون رمز دوم که از دستگاه میگیریم با این رمز دوم فرق داره. من میخوام از کارت این بانک به کارت بانک دیگه پول جابجا کنم و رمز دوم اینترنتی از من میخواد، نه رمز دوم کارت. گفت که رمز دوم همونه که از دستگاه میگیری، شما یه بار دیگه امتحان کن حالا. نمیدونم چرا فکر کردم صدامو نمیشنوه، چون این دفعه کمی رفتم جلوتر و بلند تر  توضیح دادم که رمز دوم برای پرداختهای اینترتی رو نمیگم، برای انتقال وجه از کارت بانک شما به کارت یه بانک دیگه لازمه که خود بانک به من یه رمز دوم بده.

مشتری دیگه ای توی بانک نبود و منم برای بار سوم داشتم ازش میخواستم که رمز دومی که من میخوام اون رمز دومی نیست که خودمون برای کارتمون تعیین میکنیم و از دستگاه میگیریمش. از همکارش در مورد رمز دوم اینترنتی و انتقال وجه سوال کرد و همکارشم گفت که باید از دستگاه بگیره دیگه! گفتم آخه اون رمز دوم خود کارت که از دستگاه گرفتم انتقال رو انجام نمیده، داخل سایت خودتون نوشته که رمز انتقال وجه اینترنتی از یه کارت به کارت دیگه لازمش رمز دومیه که باید از بانک بگیریم نه از دستگاه خودپرداز. رئیس شعبه هم که انگار میزش پرت شده بود اون وسط گفت، خانوم شما رمزتو یه بار دیگه عوض کن و دوباره امتحان کن! راستش خودم به اندازه ی کافی بی حوصله بودم! اینا هم هیچکدوم نمیگرفتن که من چی میگم. از بس میخواستم توضیحم رو واضح بدم تا آخرین درجه خم شده بودم روی میز باجه!

تکیه مو محکم دادم به صندلی و یه نفس عمیق کشیدم! اون آقا دوباره بهم تاکید کرد که برم یه رمز دوم دیگه از دستگاه بگیرم و دوباره امتحان کنم و بعدم گفت شاید شبکه شتاب عملیات رو برات انجام نمیده!بعدشم یه لبخند زد که چون علاوه بر بی حوصلگی عصبانی هم شده بودم، بدون لبخند از روی صندلی بلند شدم و از بانک اومدم بیرون! جالبیش اینجا بود که در آخرین لحظات دوبار گفتن که بزارم برای فردا چون ممکنه ایراد از شبکه باشه!

نمیخواستم کارم ناتموم بمونه. بنابراین رفتم یه شعبه ی دیگه. توضیح دادم که برای این کارت یه رمز دوم میخوام برای انتقال وجه اینترنتی که اصلنم ربطی به رمز دومی که از دستگاه میگیریم نداره. . برگشته میگه من خودم با همین رمز دوم همیشه کلی پول جابجا میکنم. بهش گفتم که منم با رمز دومم زیاد پول جابجا کردم، براش گفتم که همه ی قبضارم با همون شیوه میدم اما این رمز دومی که من میخوام باید توسط بانک صادر بشه، چون خودتون توی سایت راهنمایی کردین. ضمن اینکه این رمزی که الان در اختیار منه و اسمش رمز دومه برای اون عملیات نامعتبره! بعد چند لحظه مکث ازم کارت ملی و کارت رو گرفت و دو دقیقه بعد یه برگه پرینت گرفت که شامل رمز دومی بود که من میخواستم. ازش پرسیدم که این رمز اسم دیگه ای داره؟ گفت که نه دیگه، همون که میخواستی دیگه. گفتم آخه خیلی برای رسیدن بهش سختی کشیدم! شعبه ی قبلیتون اصن هیچی در موردش نمیدونستن! گفت که کمتر کسی تا حالا این رمز رو استفاده کرده، شاید بخاطر اونه!!

من به جمعیت استفاده کننده از این رمز کاری ندارم، سوال من اینه : کارمندای یه بانک از خدماتی که توی سایتشون تعریف شده، بی اطلاع هستن. چرا؟ یعنی وظیفه شون رو فقط پول شمردن میدونن؟ اصلن بی اطلاعاتی دسته جمعی شون برام قابل درک نیست.

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ |
هشدار!  البته بهتون نمیگم چرا هشدار تا تهش برید در برابر عمل انجام شده که نه، نوشته ی خوانده شده! قرار بگیرید. چیه؟! فکر کردین اینجا کجاست؟؟

دیشب جناب فرزاد حسنی به بهانه ی نزدیک شدن به ایام دهشناک  و وحشت انگیز جنگ های بی عقلانه و  بیرحمانه ی کاملا درون داخلیِ!روز های پایانی سال (چهارشنبه سوری سابق)  گفتگویی رو با یک آتش نشان انجام دادن قابل تقدیررررر.

توصیه های ایشون البته خیلی خیلی محافظه کارانه و کلن برای مخاطبین خیلی عاقل بود، و از غیر عاقلین هم قطع امید کرده بودن مثکه،  چون مدام از عاقلین میخواست که حواسشون به غیرعاقلین بیشتر باشه این آخر سالی. از مهمترین توصیه هاشون یکی نپریدن از روی آتیش _ مخصوصا خانوم ها با اون لباسهای بلندشون! _ بود و از اون مهمتر اینکه اگه یه آتیش روشن دیدن که کسی پیشش نیست، از ایستادن در کنار اون خودداری کنن، چون ممکنه یک سری بخوان یه شیطنتایی انجام بدن که آخرش ختم  به فاجعه س معمولن( گذاشتن مواد محترقه و منفجر شونده مثل قوطی های اسپری در آتیش) . و در ادامه هم توضیح دادن که وظیفه ی آتش نشانها فقط خاموش کردن آتش نیست، بلکه گروه های امداد و نجاتشون شامل خیلی کارای دیگه میشه که از جمله مثلن: در تصادفات خیلی ناجور که مصدومین احتمالی مبحوس شدن، مواجه هه با حیوانات موذی و اینا، حوادث چرخ گوشتی دار(  یه زمانی چرخ گوشت خیلی مُد بود، همیشه بینابین برنامه کودک یه آقای آتش نشان میومد به ما بچه های گوگولی مگولی هشدار میداد که دستمون رو تو هر سوراخی بالاخص سوراخ چرخ گوشتی نکنیم، اگه یادتون باشه) و گیر افتادن توی یه موقعیتای عجیب غریب( مثلن سر بچه هایی که بین میله های حفاظ گیر میکنه) ، غرق شدن توی دریا یا رودخونه ها و خیلی اتفاقات دیگه میتونیم روی آتش نشانا حساب کنیم خلاصه.

بعدش مثل همیشه فرزاد جان از آقای مهمان (که همانا در این برنامه آتش نشان بود) خواست که یه خاطره ی بامزه یا عجیبی که حین عملیاتا شون  براشون اتفاق افتاده رو تعریف کنن.

خُــــب، داستان تازه از اینجا شروع میشه. میخوایین مثل تو فیلما بزاریم برای قسمت بعد 

نه نه، همینجا بگو ( مثلن شما!) .

باووووشه(مثلن من!!)

بعد از کلی ببخشید و گلاب به روتون، گفتن که توی یکی از عملیاتاشون باید دست یک آقایی رو که تا کتفم رفته بوده تو، از توی سوراخ دستشویی نجات میدادن. مثله اینکه موبایلشون افتاده بوده اون تو، ایشون خواسته موبایل رو نجات بده ، یک مقداری تقلا کرده و گشته دنبالش، ضمن اینکه پیداش نکرده، دستش گیر کرده و دیگه در نیومده، خانواده هم حداکثر کمکی که کردن،  روغن کاری و کف مالی اون منطقه بوده ، ولی بازم کاری از پیش نرفته و بالاخره با آتش نشانی تماس گرفتن و اینا هم رفتن بالاسر حادثه دیده و تنها راه نجات، بعد نزدیک دو ساعت و وخیم شدن حال مصدوم شکستن سنگ توالت بوده! حالا این وسط فرزاد جان هم هی های و هوی، که این چطوری دستشو تا کتف فرو کرده بوده اون تو، اصن مگه ارتفاعش چقدره؟ از همون اولش چطوری دستش از اون دم رد شده اصن؟!  که جناب فرمودن، از این توالت قدیمیا بوده و عمیق بوده و اینا...

بعد دیگه این فرزاد خان شروع کرد که آره، این مدل قدیمیا اصن سیستمشون رعب و وحشت آور بوده و اصرار که لابد یکی از اون پایین دستشو گرفته بوده که دیگه نمیومده بالا و اینا...(اون شایعه ی دست قرمز و سوراخ توالت مدرسه، فقط توی مدرسه ی ما بود یا شما هم داشتین؟!)

بعد تو این هیر و ویر من یاد خاطره ای مشابه افتادم با این تفاوت که دستمون که گیر نکرد هیچ، جسم مذکور که موبایل نبود بلکه جارولی دستمال توالت بود و به سلامتی اومد بیرون بازم هیچ! اگه واقعن یه چیزی اون زیر دست آدمو میگرفت و ول نمیکرد چی؟  

تازه...اگه دستم گیر کرده بود، بعد قرار بود آتش نشانی اینا بیان نجاتم بدن، چطوری باید مانتو میپوشدم؟

همه ی اینا به کنار، چرا توالتای ایرانی، انقده سیستمشون ظالمانه و آزار دهنده س اصن؟!؟

 

پ.ن: خب، حالا اینم  برای تلطیف فضا  

 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ |

خانومه ناراحته، ایستاده داره به افق نگاه میکنه که آقاهه با سینی چای وارد میشه...

آقاهه به خانومش :

+ بیا حالا این چایی رو بخور.

_ نمیخورم.

+ بیا بخور، این چایی قند پهلو نیستا. قلب پهلوئه! 

 خانومه اومد  خورد چاییه رو.

 

 رمانتیکانه ی شیکی بود.

شیک و به موقع در لحظاتی مثل گذر کردن از یه چیز ای دوست نداشتنی مثل ”گذر از رنج ها“ 

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ |

این عکسی که تا الان دیگه خیلی معروف شده و خیلیا دیدنش و تعجب کردن و لابد خیلیا هم تعجب نکردن البته! منو یاد یکی از فانتزیای دوران بچه گیام انداخت

پایان هپی اِندانه ی کارتون زیبای خفته که پرنس و پرنسس وقتی به هم رسیدن و داشتن باهم میرقصیدن، بر اثر اختلاف سلیقه ی پریای مهربون ، مدام رنگ لباس پرنسس آبی و صورتی میشد؛ و یکی از آرزوهای من این بود کاش تا قبل از اینکه کتاب تو کارتون بسته بشه، اون پری سبزه هم یه بار لباس رو سبز میکرد، من ببینم

تازه آخرشم نفهمیدم وقتی کارتون تموم شد و کتاب بسته شد، لباس پرنسس صورتی موند یا آبی؟!

 خب هیچی دیگه، همچون فانتزی اتفاق افتاده و اونم بدون پری و چوب جادو. 

 حالا از این حرفا که بگذریم، شما لباس رو چه رنگی میبینید؟

در ادامه هم باز همون عکسه چون به باز شدن لینک بالایی مطمئن نبودم.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ |
من تا یه مدت پیش فکر میکردم پنج به علاوه ی یک(۱+۵) یعنی:  اون پنجه اونان، یکه ماییم! قراره بعد توافقم بشیم شیش به سلامتی…

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ |

اسفند باشد و زمستان مثلن، زمستان اهواز خاکی باشد، زمستان تهران بی برف! هوا ابری باشد و نباشد...

حقیقت این است که غمی به اندازه یک قورباغه ی پیرِ گنده ی قهوه ای رنگ  با کلی زگیل و خالهای زشت و سیاه در گلویم گیر کرده و  قور قور میکند...نه میتوانم تفش کنم و نه میتوانم قورتش دهم و نه حتی هضمش کنم!!!حضور نامبارکش، برایم عادی نمیشود تا بهش عادت کنم، به جد قصد دارد تا من را خفه کند و هیچ رقمه ول کن معامله نیست. نمیتونم برای هیچکس توضیح بدم که این غم قورباغه ای چقدر مرا آزار میدهد  چون قورباغه عجیبی است!

اسفند هر سال، یکی از بارهایی است که با قدرت و اقتدار و با فواصل کوتاه ؛ هی خود ِگنده و بی ریختش را باد میکند و با اعتماد به نفس بالا  و مثال زدنیی که ” بیا ببین من چه لُعبَتیم!” هنرنمایی میکند، نکبت! 

یازده اسفند هشتاد وشش، سعی کردم با ترفند ” گیلاس آلبالو شفتالو“ آنه ، یک جور ایی برایش دون بپاشم مثلن و کاری کنم شاید بیرون بیاید، اما نامبرده! نه تنها سنگر را خالی نکرد، بلکه روز به روز بزرگتر و فربه تر ، زشت تر و به روز تر شد. 

پوففففف...

واقعیت این است که هر چند وقت یکبار دچار ایست روحی روانی میشوم که از عوارض زندگی مستمر و نا مسالمت آمیز با همین قورباغه ی پدر قورباغه است!  

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ |

هر روز میدیدمش.  کار هر روزم شده بود گذشتن از جایی که اونم بود! اصن عاشقش شده بودم! عاشق یه لباس مردونه خاکستری مایل به سفید. خُب.... شایدم سفید مایل به خاکستری. از این دو یقه ای ها. یقه هفتی که زیرش یه یقه مردونه بود.

فروشنده ش با یه قد وبالای رعنا وقتی مکث و شک منو توی خریدش دیده بود گفته بود  ببین منو، اگه هم سایز من باشه، بهش میخوره! منم توی دلم گفته بودم برا خودم میخوام! اونم شاید شنیده بود و گفته بود: اصن این freeسایزها! ببر خیالت تخت باشه!

پرویی کردم و خریدمش!

وقتی تو خونه پروش کردم، بابا چپ چپ یه نگاه به من و لباسی که تو تنم زار میزد انداخت و پی اخبارشو گرفت. بهش گفتم بابا میخوای بپوشی ببینی؟ خیلی قاطعانه و غلیظ گفت: نعع

منم تاش کردم گذاشتم یه گوشه از کشوی لباسهایی که ” دیگه هیچوقت  نمی پوشمتون ولی شاید  بالاخره یه روز لازم بشه تا بپوشمشون! ”

... 

پ.ن :  نصفه س میدونم . ولی،  الکی مثلن من یه نویسنده م که وسط نوشتن داستانش ، افتاده مُرده! 

 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ |
 

کاشکی میشد موسیقی رو با کلمات نوشت و بعد با خوندن اون کلمات شنیدش.

میشه؟

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ |

یه موقع هست که از فرط ناراحتی و غمگینی! احساس میکنی که الانه که قلبت از کار واسّه! اما  نمی واسه که!! میزاره یه روز خوب بیاد، در اوج خوشحالی و شادی از ته دلت،  یهو بدون راهنما و چراغ! میزنه رو ترمز ُ  وا میسّه!

نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ |
نقشه ی گنج! رو گذاشتم توی ادامه، همینطوری...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط :) در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ |

یادتونه یه سری از درس و مشقامون توی مدرسه مناسبتی بودن؟ مثلن همین بهمن که میرسید، درسامون توی کتاب تاریخ یا فارسی، در مورد همین وقایع و اتفاقات بود.  یه جورایی برنامه ریزیشون خیلی ظریف و دقیق بوده ها، نه؟

بعد اون پسره بود توی کتاب فارسی یکی از سالای تحصیلیمون ! که من الان یادم نیست کدوم سال بود!! بعد متولد 57 بود، بعد داشت با مادر بزرگش صحبت میکرد، بعد مادر بزرگش در مورد خاطرات انقلاب و اینا باهاش صحبت میکرد، بهش میگفت که :آره تو همسن انقلابیو اینا...خب ؟!

 

هیچی میخواستم بگم الان ماشالا ماشالا 35 ساله شده و حتما برا خودش کسی شده و اینا

 

بعد کسی ازش خبری نداره دقیقا الان آیا؟! 

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳ |
اون آدمایی که بلدن برای زندگیشون برنامه ریزی کنن، جز آدمای خوشبخت محسوب میشن قطعن. قدر خوشبختیشونو بدونن لطفن.

نوشته شده توسط :) در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ |

نشسته بودم داشتم تلویزیون نگاه میکردم، دیدم صدای چرخش کلید توی در اومد و بعد یه خانوم و یه آقا وارد خونه شدن! با تعجب و ترس خودمو به جلوی در رسوندم و گفتم، شما چه جوری اومدین تو؟؟! این خونه ی ماست! خانومه با یه لبخند گفت نه عزیزم. مال ماست، کلیدم داشتم،  دیدی که!! بعد به آقاهه نگاه کردم که بیخیال دستاش تو جیب پالتوش بود و یه ابروشم داده بود  بالا! اومدم از پیشروی خانوم لبخند به لب، توی خونه جلوگیری کنم که یهو از خواب پریدم. نشستم سر جام و چند بار محکم چشمامو بهم زدم تا به مغزمم فرصت بدم که روشن شه! روشن شد و موقعیت رو امن و امان ارزیابی کرد. بنابراین دوباره خوابیدم.  دوباره دیدم که اون خانومه با اون لبخند اعصاب خوردکنش داره مانتوشو درمیاره و به آقاهه میگه که کفشاشو تو جاکفشی بزاره! عصبانی بودم و داشتم با عصبانیت میگفتم، میگم برید بیرون. شما اشتباه اومدید. این خونه ی ماست. خانومه با همون لبخند مزخرفش اومد طرفم و چند تا ضربه محبت آمیزانه! به گونه م زد و گفت، حالا مال ماست! بعد من شک کردم و با خودم گفتم پس من دارم اینجا چه غلطی میکنم!! که دوباره از خواب پریدم! 

این دفعه اما به ساعت که نگاه کردم، دیدم شش صبحه. با اعصاب مگسی پا شدم تا هم دست وصورتم رو یه آبی بزنم، هم کتری رو بزارم روی گاز. داشتم میرفتم توی آشپزخونه و با حرص باقی مونده از خواب آشفته ی دیشب، یه نگاه به در واحد انداختم. چشمام به اندازه ی یه نعلبکی گشاد شد از اون چیزی که دیدم! در باز بود. یعنی جفت بود ولی باز بود. تمام شب گذشته در باز بوده:-/

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲۷ دی۱۳۹۳ |
با بوی شدید نه چندان خوشایند، از خواب بیدار شدم، دیدم علاوه بر بو، صدای گاز دادن یه ماشین که هی داره زوزه میکشه هم میاد. بوی لنتش بلند شده بود و خیلی هم زیاد بود. رفتم از پنجره نگاه کردم، دیدم یکی از این ماشینای بزرگ (هجده چرخ؟!) توی سر بالایی خیابون گیر کرده، نمیکشه بره بالا یا نمیدونم چی، خلاصه هر چی بود بوی لنتاش دراومده بود. ساعت دو ، دو و نیم بود. منم حس شهروند دوستیم گل کرد، ساعت دو نصف شب با خودم گفتم الان من با کدوم ارگان تماس بگیرم تا اون بنده خدا رو از اون وضعیت نجات بدم! زنگ زدم ۱۱۰

طفلک اونم مثل من گیج بود، شرح ماوقع که دادم بهم میگه گوشیو بهش بده ببینم مشکلش چیه!!!

میگم آقا جان من دارم این گزارشو از پشت پنجره ی اتاقم برات میگم، چه جوری گوشیو بدم به راننده:-/

بعد برای اینکه خیالم رو راحت کنه بهم گفت که نگرانش نباشم و اگه مشکلی باشه، خودش بهتر میدونه چطوری حلش کنه و برام آرزوی شبی خوش کرد و منو بخدا سپرد:|

هیچی دیگه، نتونستم برای اون آقاهه که از بوی لنت ماشین نازنینش از خواب بیدار شده بودم کاری کنم. 

بعد صبح به این فکر کردم که کلن این اتفاق ربطی به پلیس نداشت نه؟؟ خداییش خیلی خوب برخورد کرد نصفه شبی!

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ |
 

کارهایی است که آدم می تواندانجام دهد و کارهایی که دلش میخواهد  بتواند انجام دهد، به اولی میگویند توانایی و به دومی آرزو، اولی از جنس واقعیت است و دومی از جنس خیال.

کانالی این دو دنیا را به هم وصل میکند که اسمش محک است. آدم از بین آرزوهایش آنهایی را که فکر می کند به قلمرو توانایی هایش نزدیک تر هستند برمی دارد و در دنیای واقعی محک می زند، یا شکست می خورد و آرزو را سر جایش میگذاردیا موفق می شود و آرزو را به قلمرو توانایی هایش می آورد.

کانال محک را باز نگه دارید، اگر مسدود شود آرزوها یا می میرند یا به توهم تواناییتبدیل مشوند و دومی البته خطرناک تر است.

 

+ یکی از ضمیمه های همشهری جوان چند سال پیش!

 

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳ |
چند سال پیش(مثلن بین سالهای ۶۸ تا ۷۰ احتمالن) یک فیلم سینمایی مزخرفی برنامه ی کودک پخش میکرد که فضای بسیار غم انگیزی داشت و در مورد یه دختر دانش آموز  _ دبستان بود لابد _ با مانتوی سرمه ای و مقنعه ی سیاه! ایشون همش نمره هاش تک رقمی می شد و توی کارنامه ی هر ثلثش کلی تجدیدی داشت و همیشه ناراحت بودن همه کلن! بعد یه بار انگار مامانش بهش گفت توروخدا دیگه تجدید نشو و دختره قول داد که درس بخونه و یه بار سر سفره ی صبحونه ، صبح امتحان، به مامانش گفت: کاشکی زرنگی هم قرص داشت، میخوردی زرنگ میشدی ، امتحان میدادی، قبول میشدی!

 

هیچی دیگه، با این مقدمه چینی! خواستم بگم کاشکی زرنگی هم قرصی داشت که وقتی میخوردی، زرنگ میشدی، هوشیار میشدی، سرزبون دار میشدی، کار بلد میشدی، همه چی تموم میشدی، خوشگل میشدی حتی!!!!!!

 

پ.ن: اون دختره توی امتحانای شهریور بگمونم، قبول شد، بعد موقع کارنامه گرفتن همش استرس داشت و دستاشو جلوی صورتش گرفته بود. معلمش بهش گفت: فلانی( فامیلیشو گفت فک کنم) آفرین، قبول شدی امسال:))))) تا خود خونه با خوشحالی ، کارنامه به دست می دوید و داد میزد، قبول شدم ، قبول شدم.

پ.ن بعدی: درسته فیلم هپی اند شد ولی نمیدونم چرا فضای فیلم کلن ناراحت کننده بود! یکی این فیلم و یه فیلم دیگه مثل همین با غصه فراوون توی ذهنمه همیشه! چی بودن اون موقع ها میزاشتن برا ما!!؟؟!

پ.ن مهم: من الان قرص زرنگی میخوام با تمام ویژگی های که گفتم. مممم...حوصله ی آدمم زیاد کنه در ضمن 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ دی۱۳۹۳ |
من اصرار داشتم که اون یکی همسایمون که همیشه خدا کلاهش با بقیه همسایه ها تو همه دوتا پسر داره ولی خانوم همسایه میگفت، من که سی ساله ساکن اینجام مطمئنم که یه پسر داره!

من میگفتم این پسر جدیده! که من دیدم، هم مسن تر به نظر میاد، هم مودب تره،  هم قدش بلند تره، خانوم همسایه میگفت، والا ما که روزی مودبی به این پسر ندیدیم! تازه قدش هم بلند نیست، فقط چند وقته موهاشو رنگ نکرده لابد!

خب تنها نتیجه ی ممکن از عملیات شناسایی اون پسر جدیده! توی خونه اون همسایه هه که همیشه با همه دعوا داره این بود که پسر محترمش ظاهرا تصمیم گرفته تغییر رویه بده و مثل انسانهای متمدن با بقیه برخورد کنه! و برای همین عاقل تر و مودب تر بنظر میاد. 

ولی مسئله ای که هنوز حل نشده قد ایشونه که بلند تر شده ظاهرا! 

من همینجا این دستاورد علمی رو به ثبت می رسونم. مؤدب ها، قد بلند تر به نظر می رسند.

 

  

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۷ دی۱۳۹۳ |
«....من فهرستی از مشخصات مورد نظرم را ردیف کرده بودم وامیدوارم بودم چنین کسی پیدا نشود.

فرد مورد نظرمن می باید از من بلندتر باشد، ورزشکار و ریاضیدان باشد، حداقل سه زبان بداند، موسیقی بنوازد، با ادبیات یونان و فن دریا نوردی آشنا باشد و آداب معاشرت درباری را بداند. این ها حداقل شرایط من بود!...

...راستی یادم رفت بگویم .یک شرط دیگر هم دارد.او باید حیوانات و بخصوص میمون ها رادوست داشته باشد؛ برایش مهم نباشد که میمونی در پای تخت ما بخوابد!...»

 

 

+ عشق ها و خاطرات کلئوپاترا /مارگارت جورج / کامیار جولایی

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۴ دی۱۳۹۳ |

این اولین پاییزی بود که منتظرش بودم و دوست نداشتم که تموم شه و احساسم یه جور دیگه ای بود بهش کلن، و از این که داره تموم میشه حس غم بهم دست داده، و همه ی این ها هم دلیل خاصی نداشت.

این سی امین یلدایی که من درکش نکردم و دلیل تبریک شب یلدا هم هیچوقت درک نمیکنم و کلن هیچ حس شورانگیزی نسبت به شب یلدا نداشتم تاحالا.

 

نوشته شده توسط :) در شنبه ۲۹ آذر۱۳۹۳ |

 

دارم کتاب می خونم، ولی حواسم پی این بویی که حسش می کنم. دستام بوی پیاز و گوشت میده! آخه گوشت و پیاز رو با دستم ورز دادم. بدون دست کش! الان که ساعتی چند از ناهار خوردن گذشته و سفره جمع شده و من نشسته م دارم کتاب  می خونم، هی بوی دستای مامانم زیر دماغمه! 

بوی دستای مامانم با طعم دیکته!  داره بهم دیکته می گه و من همینطوری که نشستم هی کله مو می برم نزدیک دستای مامان که کتاب دستشه، بعد هی بوی گوشت و پیاز دستای مامانُ بو میکشم.

 

اما یه چیزیش کمه انگار. بوی دستای خودمو میگم، مثلا انگار یه ادویه ش زیادی یا کمه! یا سهم پیاز به گوشتش کم و زیاد شده! یا... نمی دونم این وسط یه کم و کسری توی این "بو" حس می کنم.  بوی گوشت و پیاز دستمو میگم!

 

بعد داشتم فک می کردم همراه بوی دستای مامان یه چیز دیگه هم هست که توی بوی دستای من نیست! گوشت و پیاز دستای مامان یه بوی خیلی خیلی خیلی خوب داشت که مال من نداره!  این وسط اون دیکته هم جاش خالیه البته...

اما همش دارم به این فک می کنم که بوی گوشت و پیاز دستای مامان چرا از بوی گوشت و پیاز دستای من بهتره! خوشبو تره! حتی خوشمزه تره؟!!

 

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۳ |

 

اکرم با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد، گفت تو واقعن برادر نداری؟ شونه هام رو دادم بالا و گفتم نه،  مگه مهمه؟ بعد تعجبشو همچنان ادامه داده بود  و گفته بود: پس شبها آشغالاتون رو کی میزاره دم در؟؟!  بعد کلی بهم برخورده بود و همش فکر میکردم چه توهین بزرگی به برادرا روا داشته الان و با خودم فکر کرده بودم که چقدر فداکارانه دارم وظیفه ی برادر نداشته م رو انجام میدم.

 

 

فرزانه داشت با هیجان از محسنات دوست پسر جدیدش تعریف میکرد که چقدر همونیه که دلش میخواسته، بعد سحر ازش پرسیدبود چطوری و کجا همو دیدین، فرزانه گفته بود: وقتی آشغالا رو میبردم بیرون ، اونم همون ساعت آشغالا رو میووورد دم درُ! دیگه بعد چند شب  شروع کردیم با هم حرف زدن و ...، بعد من با هیجان گفته بودم ، اااا فرزانه؟ تو مگه برادر نداری؟!! و با خودم فکر کرده بودم مردم چه شانسای عجیب غریبی دارن!!

 

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۸ آذر۱۳۹۳ |

 یه موقع هایی دوست دارم مغزمو از تو کاسه ی سرم در بیارم، بگیرم زیر شیر آب، تمام این شیاراشو خوب خوب با یه مسواک بشورم :/  

نوشته شده توسط :) در جمعه ۷ آذر۱۳۹۳ |

  

داشت بهش میگفت بازم با دمپایی رو فرشیای من اومدی بیرون هاا! حواست کجاست، حالا که رفتیم خونه باهاشون داخل نیا تا بشورمشون.

دختره دستشو برده بود جلوی دهنش و ریز خندیده بود و گفته بود، ای وای! اصن حواسم نبود ببخشید.

خانومه که رفت توی مطب، دختره گفت: چقدر سخت میگیره، وسواس داره کمی!

بعد تعریف کرد که از فلان جا که نزدیک یه ساعت تا اینجا راهه اومده و پیش این خانومه کار میکنه، فلان قد حقوق میگیره تا فقط پیشش باشه و باهاش همراهی کنه و صحبت کنن و اینجور چیزا، همه ی کارا رو هم خود خانومه انجام میده، مثلن غذا میپزه و جمع وجور میکنه و ...

ماهی دو سه روز هم مرخصی داره تا بره خونوادشو ببینه و برگرده، بعدش دوباره ریز خندید و گفت که حقوقش از حقوق یه مهندس فلان هم بیشتره و خوشحال بود که درس نخونده حقوقش با یه درسخونده برابری میکنه مثلن و هی هم تاکید میکرد روی این مسئله.

 

+ اینکه آخر هر ماه یه حقوقی بابت مصاحبت با یه نفر داشته باشی که هیچ سنخیتی باهم نداشته باشین، نمیدونم!! فکر میکنم خیلی هیجان انگیزه. 

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۲ آذر۱۳۹۳ |
 

شما شعله ی یه شمع رو ( کبریت هم قبوله مثلن) برای اینکه بخواین خاموشش کنید، چطوری فوت میکنین؟ با لُپ پُر باد فوت میکنید؟ 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۳ |

 

 بچه های دیگه رو نمیدونم. توی خونه ی ما و از بین بچه های خونه ی ما، من خودم انشاهامو مینوشتم. برای کسی هم نمیخوندم که اشتباه های احتمالیش ویرایش بشه مثلن. مستقیم میبردم سر کلاس تا قرعه ی بدشانسی به نامم بخوره و برم بالای کلاس و انشامو بخونم. نمیدونم چرا اونموقع ها انگار زنگ انشا، زنگ منحوسی بود! مثلن پیش میومد که دو نفر عین هم نوشته باشن. بعد سر کلاس میشدن اسپند رو آتیش! هی دعا و نذر و نیاز! که خدا کنه یکدومشونو صدا کنه امروز. 

 یا بدتر از اون وقتی بود که کسی انشا ننوشته بود، وقتی صداش میکردن، دفتر یکی رو از زیر دستش میکشید و میبرد که بخونه!

مثلن یه بار مونا دفتر منو برد، داشت همه چی خوب پیش میرف که رسید به یه کلمه ای که نتونست بخونتش. معلممونم دفترو نگاه کرد و دید مال کس دیگه ایه. هم به مونا یه نمره ی منفی داد، هم به من :/

بعدش مونا دفترو پرت کرد جلوم و گفت: با اون خطتت! بی شعور!

تازه خطم خیلی هم خوب بود.:(

یه بار نمیدونم تیتر موضوع انشا چی بود که من داشتم یه دختر عموی خیالی رو توصیف میکردم. در واقع من چندین تا دختر عمو داشتم ولی دختر عموی توی انشای من ، دختر عموی یکی دیگه بود لابد!

با حرارت داشتم میخوندم که؛ دختری با چشم های قهو های روشن و درشت، ابروهایی پیوسته و صورت گرد ، موهای خرمایی و پوست جوگندمی!! معلممون ابروهاشو داد بالا و گفت دوباره بخونم و من  فکر کردم که حتمن فهمیده که این دختره، وجود خارجی نداره و دختر عموی من نیست اصلن! 

دختری با چشم های قهوه ای و درشت، ابروهای پیوسته و صورت گرد، موهای خرمایی و پوستی جوگندمی! ...

بعد اما این دفعه با لبخند جمله رو قطع کرد وگفت: پوست گندمی. به پوست میگن گندمگون! 

جو گندمی به موهایی میگن که سیاه وسفید با هم قاطی شده.

و من خوشحال بودم از اینکه اون روز دختر عموی خیالی من لو نرفته.   

و خوشحالتر برای صاحب گالری خطاطی که گالریش روبه روی ایستگاه سرویس مدرسمون بود. چون فهمیدم که موهاش سیاه و سفید نیستن! بلکه جوگندمی هستن! خیلی هم شیک.


برچسب‌ها: زنگ انشا
نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۲۱ آبان۱۳۹۳ |


سه شب بستری بودن توی بیمارستان دوباره به من ثابت کرد که تحصیلات خیلی عالیه هم حتی ! الزاما به معنی شعور و شخصیت نمیتونه باشه؛ و اینکه یادم افتاد دارم جایی زندگی میکنم که اخلاق و معرفت روز به روز کمرنگتر از گذشته میشه.

متاسفم از اینکه من به عنوان یک دختر باید مثل یک شئ تا هزار سال! تحت مالکیت یه نفره دیگه باشم تا بتونم سلامتی و درمان خودم رو پیگیری کنم و طبق این قانون، صاحب من! اگر دلش نخواد! منم نباید بخوام .

   و متاسفم که حس وطن پرستانه م داره  روز به روز کمرنگتر میشه و دارم به انواع و اقسام راه های در رو فکر میکنم تا زمان بستری احتمالی بعدی توی هیچکدوم از بیمارستانای کشور کوروش بزرگ نباشم.


پ.ن: یک پنجره گنده با یک منظره ی بی نظیر از آسمون این سه روز ( از شنبه تا سه شنبه) با اون ابرای خوشگل و هوای دیوونه ی حالی به حالی پاییز بود که محیط مزخرف بیمارستان رو قابل تحمل کرده بود. با موبایل اونم از پشت پنجره که نمیشه اون همه قشنگی رو ثبت کرد. الانم که عکسا آپلود نمیشن نمیدونم چرا. اما توصیه میکنم که آسمون پاییز رو از دست ندین و هر از گاهی به صورت زنده و با کیفیت اچ دی،  چشمای نازنینتون بهش نگاه کنید.



نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۴ آبان۱۳۹۳ |
 

یه تصویر پرنگ از پاییز توی ذهن من،توی یه خیابون توی مشهد، روبروی آزمایشگاه خاک شناسی و زیر یه درخت طلایی رنگ چنار جامونده. تا الانم هیچ کدوم از پاییزا به گرد پای پاییز اون روز نرسیده هنوز. 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ |
 
مطالب قدیمی‌تر