آدم های بدرد نخور...

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
فک کن صبح زود با سر و صدای همسایه ها از خواب پاشی.

علت سر و صدا؟ 
از دنیا رفتن یکی از همسایه ها...
 
نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
از عصری تا حالا همش دارم مقاومت میکنم تا اشکام نریزه ، چون حوصله ی نک و ناله های خودمو ندارم دیگه.
حرفی رو که خودم باید به خاله م میگفتم، مامانم گفت. حرف بدی هم نبود. یه خواهش بود...یه تقاضا. یه کمک . چه میدونم... اما نمیدونم چرا باعث شد ضربان قلب من تند تند شه و یه بغض تو گلوم ایجاد شه. از عصری تا حالا هم هر چی پشت این و اون غیبت میکنم. به در و دیوار دری وری میگم، از احسان علیخانی دفاع میکنم!!، عکس نگاه میکنم، شبکه ها رو بالا پایین میکنم، هیچ تاثیری مثبتی که نداشته هیچ، هی بیشتر و بدتر میشه!
 
 
امروز یه کفش ناراحت پوشیدم و رفتم بیرون و پدر پاهام دراومد. خب من فقط میخواستم برم بشینم یه گوشه ای یه ذره به سبزه و درخت و آسمون نگاه کنم. میخواستم فقط آدمیزاد نبینم، اما نمیدونم چی شد که شروع کردم راه رفتن! نتیجه ش هم شد یه جفت پای داغون! خیلی وقت بود کفش پا آزار دهنده !!  نپوشیده بودم. 
 
 

 

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ |
نمی دونستم فعال شدن نسخه پشتیان میتونه این همه غم انگیز باشه! پست ها و کامنتای فعالم برای سال نود و دو به قبل! فعاله و تمام وبلاگایی که در بخش وبلاگ دوستان دنبال میکردم حذف شده. یعنی هیچی به هیچی 

نوشته شده توسط :) در پنجشنبه ۴ تیر۱۳۹۴ |
این و این ، از همچین ابرایی بارون بارید یعنی، شر شر و بهار مآبانه! 

 

 + عکسا چون گذاشتنش آسون بود الان گذاشتم، ”در حاشیه ی نمایشگاه” رو بعدن مینویسم. خوب؟

نوشته شده توسط :) در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ |

حالا خوبه چیز خاصی هم نمیخوام بخرم، این همه برای فردا ذوق و شوق دارم!( فرداس دیگه؟! نمایشگاه کتاب رو میگم؟!)

دوتا کتاب تو مغزم هی دارن بهم چشمک میزنن. یکیش از یه نویسنده ایه به نام خانم شرمین نادری هست که وقتی کتاب ”رویای تهران“ رو خوندم ازش، زیاد خوشم نیومد راستش . نمیدونم از نثرش بود یا چی. اما دوست دارم کتاب ” قمر در عقرب “ رو هم امتحان کنم تا مطمئن بشم. 

بعدی هم ”اینگرید برگمن با بوی قورمه سبزی“ خانم هاله مشتاقی نیا هست که گویا نمایشنامه س.

دوست داشتم از گلی ترقی باز هم بخرم و بخونم. اما میترسم . ” خاطرات پراکنده” ش رو خیلی دوست داشتم و میترسم بقیه مثل اون خوندنی یا دوست داشتنی نباشن. مثل کتابای فریبا کلهر که کمی توی ذوقم زدن از بعد ”سالمومه و خرگوشش” 

از این ده تا کتاب هم که کماکان ”سایه ی عقاب”ش هنوز مونده! 

البته بخش علمولکیش رو هم قراره خواهرم پوشش بده! تازه هی تهدید میکنه باید اول من کتابامو بخرم و نمیدونم قیمتش چند و فلان و بهمان!  

یه قسمت مترو سواری هم هست این وسط، که قسمت فان ماجراست. گفته بودم من خیلی مترو سواری رو دوست دارم؟ البته ساعتای خلوتش! یه بارهم یه خطش رو تا آخر رفتم و برگشتم! خیلی حال داد.

نوشته شده توسط :) در سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ |

تو خبرا یه پدری، داشت میگفت که برای ثبت نام فرزند دلبندش برای پایه ی اول دبستان باید نه میلیون تومن بده؛ و من همش دارم فکر میکنم مگه به این بچه ها چی میخوان یاد بدن که به ما یاد ندادن؟! یا مگه ما با چه امکاناتی باسواد شدیم که الان دیگه نمیشه با اون امکانات با سواد شد؟!

والا مدرسه رفتن من مصادف بود با پیک جمعیتی بچه های دهه شصت و البته اواخر جنگ! مدرسه های دو یا سه شیفته با جمعیت های ۴۰ نفر به بالا. 

تازه کلاس اول که بودم نمیدونم چرا یه صف پسرونه هم _ پسر پایه ی اول  _ داشتیم تو مدرسه مون. فک کنم مدرسه نداشتن! خدای من زنگای تفریح فاجعه بود. تلفاتی بود که میدادیم تو حیاط . این پسرا واقعن غیر قابل کنترل بودن! چقدرم سفت بودن همشون! یعنی میخوردیم به بهم، قشنگ دختر ماجرا منهدم ! میشد. انقده کشته وزخمی دادیم تا منتقلشون کردن یه جای دیگه! 

جای مدرسه رو بگو! روبروی دادگستری!! چه صحنات فجیعی که ما ندیدیم! آدمایی که به عنوان مجرم به پاهاشون پا بند میزدن و.

دعواهای بزن بزن و فجیع با چاشنی عربده و بد بیراه که اصن عادی عادی بود دیگه. 

خب، لطف کردن مدرسه رو هم دو کوچه جابجا کردن. اما چه فایده؟! مسیر همون مسیر بود.

حالا فک کن یه روز بخوان یه مجرمی رو به سزای اعمالش برسونن اونم در محل وقوع جرم که اتفاقن روبروی همون در دادگستریه!ساعت اجرای حکم رو هم بزارن یازده ، دوازده ظهر. که یه شیف مدرسه داره تعطیل میشه و یه شیف دیگه داره میره مدرسه! یه مدسه؟ نه ، چندین و چندتا.

همینطور که داشتیم کتاب به دست، ناله کنون میرفتیم مدرسه، رسیدیم به جمعیت عظیمی که جلو در دادگستری جمع بود، خب درسته که عادی بود اما جمعیته کمی زیادی، زیاد و به هم فشرده بود. یه بچه دبستانی ریزه میزه رو در نظر بگیرید که با یه کتاب فارسی پایه ی سوم داره بزور خودشو از بین جمعیت رد میکنه تا برسه اونور. تنها  خوبیش این بود که ماشینا دیگه نبودن و بجاش همون خیل عظیم جمعیت بود! وقتی بالاخره موفق شدم از میون اون جمعیت تنگاتنگ رد بشم، فقط برگشتم ببینم چرا بجای ماشین ، آدم انقد جمع شده که... دیدم اونی که نباید ببینم. یه جرثقیل گنده که با یه طناب یه نفر بهش آویزون بود! وای... وای.... کتابم از دستم افتاد، همراهش دلمم هررررری ریخت پایین. تا خود مدرسه دویدم. وقتی رسیدم همه داشتن در مورد این مسئله حرف میزدن. و میگفتن، شنیدی؟؟ میگن فلان جا یکی رو دار زدن!! میگن صورتش فلان، میگن زبونش بهمان، میگن...میگن...میگن...

بله، مثل اینکه تنها کسی که توی اون شیف(شیفت بعد ظهر) مفتخر بوده !! چنین صحنه ای ببینه من بخت برشته بودم! چیزی که تا اون لحظه فقط با میگن ، میگن داشت به سرعت توی مدرسه پخش میشد حالا تبدیل شده بود به این جمله: ”ندا خودش با چشمای خودش دیده!” :/

 هیچی دیگه، سر کلاسم بچه ها اومدن با هیجان برا معلممون دوباره میگن، میگن راه بندازن که معلممون گفت: نه، دروغ میگن. بچه ها هم گفتن، نههههههه، ندا خودش دیده! بعد معلممونم ته لطف و معرفت، یه نگاه خصمانه ای بهم کرد ، نمیدونم چی دید که گفت برو یه آب بزن به صورتت بیا، وقتی اومدم تو کلاس، درس رو شروع کرده بود! 

یعنی اوج امکانات روانشناسی ما تو اون زمان، آب زدن به صورت، توی آبخوری مدرسه بوده ، ته ش بود خداییش...

دیگه حالا بقیه شو نگم، اون گرمای جان فرسای بالا _ بالای چند درجه بگم خوبه؟! _ چهل و چند نفر جمعیت، بدون کولر و با یه پنکه سقفی با دور یواش! بعد عید اهواز مثلن. 

آه... نه میلیون برای ثبت نام پایه ی اول دبستان... البته چیزی نیست که! پول چرک کف دسته!!! علف خرسش هم اومده!!! فقط میخوام بدونم مثلن قراره حروف الفبا رو چپه به اینا یاد بدن مثلن؟!

 

پ.ن: اون مدرسه هه هنوز همونجاست، دادگستری هم همینطور. منتها مدرسه هه شده پسرونه. 

نوشته شده توسط :) در دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ |

ده روزه دیگه نمایشگاه کتاب شروع میشه و من منتظر دسته گلی هستم که به آب دادم! 

یه مترجم محترمی یک سری کتاب در دست ترجمه داشت که بنده زحمت تایپش! رو قبول کردم، منتها به سلیقه ی خودم تغییراتی رو توی متن انجام دادم که نمیدونم الان که قراره کتاب از زیر چاب بیاد بیرون و اینا، عکس العمل هایی در پی خواهد داشت آیا یا نه آیا؟!؟

ممم... الان دیره دعا کنیم امسال این کتاب آماده ی چاپ نبوده باشه و نیاد بیرون مثلن؟!

کلن الان من مجرم هستم آیا؟!

نوشته شده توسط :) در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ |
در ادامه فایل صوتی همین متنه، فقط اتو رانه! یعنی بعد از باز شدن صفحه ی وبلاگ، بعد از لود شدن،  خودبخود شروع میکنه به خوندن. اولشم با صدای کوک یه ساعت شروع میشه. خواستم یهو نترسید و یا صدای اسپیکراتون تنظیم باشه! و البته مقداری غر غر ، خوندن نخوندش پای شما اما نخوندنش مفیدتره تا خوندنش. احتمالن از سری غرهای غیر قابل درک و‌حوصله سر بره. شما موزیک رو گوش کنید و لذت ببرید

 

فقط چند لحظه کنارم بشین / یه رویایه کوتاه تنها همین 

ته ارزوهایه من این شده / ته ارزوهایه مارو ببین 

فقط چند لحظه کنارم بشین / فقط چند لحظه به من گوش کن 

هر احساسی و غیره من تو جهان / واسه چند لحظه فراموش کن 

برای همین چند لحظه ی عمر / همه سهمه دنیامو از من بگیر 

فقط این یه رویا رو با من بساز / همه ارزوهامو از من بگیر 

نگاه کن فقط با نگاه کردنت / منو تو چه رویایی انداختی 

به هرچی ندارم ازت راضیم /تو این زندگی رو برام ساختی 

 به من فرصت هم زبونی بده / به من که یه عمره بهت باختم 

واسه چند لحظه خرابش نکن / بتی رو که یک عمر ازت ساختم 

فقط چند لحظه به من فکر کن  / نگو لحظه چی رو عوض میکنه 

همین چند لحظه برای یه عمر /همه زندگیمو عوض میکنه

نوشته شده توسط :) در شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ |
 
مطالب قدیمی‌تر